شاعر: جامی
زهی جمال تو خورشید آسمان شهود
تویی بدیع ترین نقش کارگاه وجود
به شرح سر جمالت بود ترانه چنگ
ز شوق بزم وصالت بود ترنم عود
چه کار آمدنی من اگر نبودی تو
غرض ز بودن من دیدن جمال تو بود
همیشه کلک حقایق نگار در کف توست
به آن کلیدگشایی در خزانه جود
گشا نقاب که آن کز سجود آدم روی
بتافت پیش تو خواهد نهاد سر به سجود
حسود از لب تو کامیاب و من محروم
چو من مباد کسی در جهان به کام حسود
بس است از دو جهان سود جامی این دولت
که روی صدق و ارادت بر آستان تو سود
زمین
ببار باده روشن که صبح روی نمود
که در چنین نفسی بیشراب نتوان بود
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1037
کنون که در چمن آمد گُل از عَدَم به وجود
بنفشه در قدمِ او نهاد سر به سجود
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 219
اگرچه عذر بسی بود روزگار نبود
چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 44
اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود
میان این دل و آن یار می فروش چه بود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1013
ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
تو نفخ صوری یا خود قیامت موعود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 914
رسید ساقی جان ما خمار خوابآلود
گرفت ساغر زرین سر سبو بگشود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 923
ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود
بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 940
ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود
به نقد خاک شوم بنگرم چه خواهد بود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 941
سپاس آن عدمی را که هستِ ما بربود
ز عشقِ آن عدم آمد جهانِ جان به وجود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 950
تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود
گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 255
فارسی متن کا ماخذ: گنجور