صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »دیوان شمس
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 914

غزل شمارهٔ 914

شاعر: رومی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ود

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 18

صنف: قصیده

صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
11
ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
تو نفخ صوری یا خود قیامت موعود
22
شنوده‌ام که بسی خلق جان بداد و بمرد
ز ذوق و لذت آواز و نغمه داوود
33
شها نوای تو برعکس بانگ داوودست
کز آن بمرد و از این زنده می‌شود موجود
44
ز حلق نیست نوایت ولیک حلقه رباست
هزار حلقه ربا را چو حلقه او بربود
55
دلا تو راست بگو دوش می کجا خوردی
که از پگاه تو امروز مولعی به سرود
66
سرود و بانگ تو زان رو گشاد می‌آرد
که آن ز روح معلاست نی ز جسم فرود
77
چو بند جسم نگشتی گشاد جان دیدی
که هر که تخم نکو کشت دخل بد ندرود
88
یقین که بوی گل فقر از گلستانیست
مرود هیچ کسی دید بی‌درخت مرود
99
خنک کسی که چو بو برد بوی او را برد
خنک کسی که گشادی بیافت چشم گشود
1010
خنک کسی که از این بوی کرته یوسف
دلش چو دیده یعقوب خسته واشد زود
1111
ز ناسپاسی ما بسته است روزن دل
خدای گفت که انسان لربه لکنود
1212
تو سود می طلبی سود می‌رسد از یار
ولی چو پی نبری کز کجاست سود چه سود
1313
ستاره ایست خدا را که در زمین گردد
که در هوای ویست آفتاب و چرخ کبود
1414
بسا سحر که درآید به صومعه مؤمن
که من ستاره سعدم ز من بجو مقصود
1515
ستاره‌ام که من اندر زمینم و بر چرخ
به صد مقامم یابند چون خیال خدود
1616
زمینیان را شمعم سماییان را نور
فرشتگان را روحم ستارگان را بود
1717
اگر چه ذره نمایم ولیک خورشیدم
اگر چه جزو نمایم مراست کل وجود
1818
اگر چه قبله حاجات آسمان بوده‌ست
به آسمان منگر سوی من نگر بین جود
1919
ز روی نخوت و تقلید ننگ دارد از او
بلیس وار که خود بس بود خدا مسجود
2020
جواب گویدش آدم که این سجود او راست
تو احولی و دو می‌بینی از ضلال و جحود
2121
ز گرد چون و چرا پرده‌ای فرود آورد
میان اختر دولت میان چشم حسود
2222
ستاره گوید رو پرده تو افزون باد
ز من نماندی تنها ز حضرتی مردود
2323
بسا سال و جوابی که اندر این پرده‌ست
بدین حجاب ندیدی خلیل را نمرود
2424
چه پرده است حسد ای خدا میان دو یار
که دی چو جان بده‌اند این زمان چو گرگ عنود
2525
چه پرده بود که ابلیس پیش از این پرده
به سجده بام سموات و ارض می‌پیمود
2626
به رغبت و به نشاط و به رقت و به نیاز
به گونه گونه مناجات مهر می‌افزود
2727
ز پرده حسدی ماند همچو خر بر یخ
که آن همه پر و بالش بدین حدث آلود
2828
ز مسجد فلکش راند رو حدث کردی
حدیث می‌نشنود و حدث همی‌پالود
2929
چرا روم به چه حجت چه کرده‌ام چه سبب
بیا که بحث کنیم ای خدای فرد ودود
3030
اگر به دست تو کردی که جمله کرده تست
ضلالت و ثنی و مسیحیان و یهود
3131
مرا چه گمره کردی مراد تو این بود
چنان کنم که نبینی ز خلق یک محمود
3232
بگفت اگر بگذارم برآ به کوه بلند
وگر نه قعر فرورو چو لنگر مشدود
3333
تو را چه بحث رسد با من ای غراب غروب
اگر نه مسخ شدستی ز لعنت مورود
3434
خری که مات تو گردد ببرد از در ما
نخواهمش که بود عابد چو ما معبود
3535
ولی کسی که به دستش چراغ عقل بود
کجا گذارد نور و کجا رود سوی دود
3636
بگفت من به دمی آن چراغ را بکشم
بگفت باد نتاند چراغ صدق ربود
3737
هر آنک پف کند او بر چراغ موهبتم
بسوزد آن سر و ریشش چو هیزم موقود
3838
هزار شکر خدا را که عقل کلی باز
ز بعد فرقت آمد به طالع مسعود
3939
همه سپند بسوزیم بهر آمدنش
سپند چه که بسوزیم خویش را چون عود
4040
چو خویش را بنمود او ز خویش خود ببریم
به کوه طور چه آریم کاه دودآلود
4141
چو موش و مار شدستیم ساکن ظلمت
درون خاک مقیمان عالم محدود
4242
چو موش جز پی دزدی برون نه‌ایم از خاک
چه برخوریم از آن رفتن کژ مفسود
4343
چو موش ماش رها کرد اژدهاش کنی
چو گربه طالع خوانش شود جمله اسود
4444
خدای گربه بدان آفرید تا موشان
نهان شوند به خاک اندرون به حبس خلود
4545
دم مسیح غلام دمت که پیش از تو
بد از زمانه دم گیر راه دم مسدود
4646
همه کسان کس آنند کش کسی کرد او
همه جهانش ببخشید چون بر او بخشود
4747
خموش باش که گفتار بی‌زبان داری
که تار او نبود نطق و بانگ و حرفش پود
4848
چو سر ز سجده برآورد شمس تبریزی
هزار کافر و مؤمن نهاد سر به سجود
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بگو به گوش کسانی که نور چشم منند

که باز نوبت آن شد که توبه‌ها شکنند

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 913

اگلی نظم

بیا که ساقی عشق شراب‌باره رسید

خبر ببر بر بیچارگان که چاره رسید

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 915

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ببار باده روشن که صبح روی نمود

که در چنین نفسی بی‌شراب نتوان بود

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1037

ترانه های تحیت سرودهای درود

نثار مجلس سلطان عاقبت محمود

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 157

زهی جمال تو خورشید آسمان شهود

تویی بدیع ترین نقش کارگاه وجود

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 86

کنون که در چمن آمد گُل از عَدَم به وجود

بنفشه در قدمِ او نهاد سر به سجود

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 219

اگرچه عذر بسی بود روزگار نبود

چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 44

تو را سماع نباشد که سوز عشق نبود

گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 255

امیر ما عسل از دست خلق می‌نخورد

که زهر در قدح انگبین تواند بود

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 105

چه گنج‌ها بنهادند و دیگری برداشت

چه رنج‌ها بکِشیدند و دیگری آسود

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 106

هزار سال به امید تو توانم بود

اگر مراد برآید هنوز باشد زود

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 110

اگر خدای نباشد ز بنده‌ای خشنود

شفاعت همه پیغمبران ندارد سود

سعدی»مواعظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 25

مزید تلاش کریں
◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00