شاعر: سعدی
هزار سال به امید تو توانم بود
اگر مراد برآید هنوز باشد زود
اگر مراد نیابم مرا امید بسست
نه هر که رفت رسید و نه هر که گفت شنود
زمین
ببار باده روشن که صبح روی نمود
که در چنین نفسی بیشراب نتوان بود
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1037
ترانه های تحیت سرودهای درود
نثار مجلس سلطان عاقبت محمود
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 157
زهی جمال تو خورشید آسمان شهود
تویی بدیع ترین نقش کارگاه وجود
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 86
کنون که در چمن آمد گُل از عَدَم به وجود
بنفشه در قدمِ او نهاد سر به سجود
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 219
اگرچه عذر بسی بود روزگار نبود
چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 44
اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود
میان این دل و آن یار می فروش چه بود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1013
ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
تو نفخ صوری یا خود قیامت موعود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 914
رسید ساقی جان ما خمار خوابآلود
گرفت ساغر زرین سر سبو بگشود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 923
ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود
بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 940
ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود
به نقد خاک شوم بنگرم چه خواهد بود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 941
فارسی متن کا ماخذ: گنجور