شاعر: رودکی
اگرچه عذر بسی بود روزگار نبود
چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود
خدای را بستودم، که کردگار من است
زبانم از غزل و مدح بندگانش نسود
همه به تَنَبُّل و بند است بازگشتن او
شرنگ، نوش آمیغ است و روی زر اندود
بنفشههای طری خیل خیل سر بر کرد
چو آتشی که به گوگرد بردوید کبود
بیار و هان بده آن آفتاب کهش بخوری
ز لب فرو شود و از رخان برآید زود
زمین
ببار باده روشن که صبح روی نمود
که در چنین نفسی بیشراب نتوان بود
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1037
ترانه های تحیت سرودهای درود
نثار مجلس سلطان عاقبت محمود
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 157
زهی جمال تو خورشید آسمان شهود
تویی بدیع ترین نقش کارگاه وجود
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 86
کنون که در چمن آمد گُل از عَدَم به وجود
بنفشه در قدمِ او نهاد سر به سجود
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 219
اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود
میان این دل و آن یار می فروش چه بود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1013
ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
تو نفخ صوری یا خود قیامت موعود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 914
رسید ساقی جان ما خمار خوابآلود
گرفت ساغر زرین سر سبو بگشود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 923
ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود
بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 940
ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود
به نقد خاک شوم بنگرم چه خواهد بود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 941
سپاس آن عدمی را که هستِ ما بربود
ز عشقِ آن عدم آمد جهانِ جان به وجود
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 950
فارسی متن کا ماخذ: گنجور