صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رودکی
  2. »قصاید و قطعات
  3. »شمارهٔ 45 - عصا بیار که وقت عصا و انبان بود

شمارهٔ 45 - عصا بیار که وقت عصا و انبان بود

شاعر: رودکی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: انبود

صنف: قصیده

صداکار: حمیدرضا محمدی
Toggle stanza 1
11
مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود
نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود
22
سپید سیم زده بود و دُرّ و مرجان بود
ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود
33
یکی نماند کنون زآن همه، بسود و بریخت
چه نحس بود! همانا که نحس کیوان بود
44
نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز
چه بود؟ منت بگویم قضای یزدان بود
55
جهان همیشه چنین است، گِرد گَردان است
همیشه تا بود آیینِ گِرد، گَردان بود
66
همان که درمان باشد، به جای درد شود
و باز درد، همان کز نخست درمان بود
77
کهن کند به زمانی همان کجا نو بود
و نو کند به زمانی همان که خُلقان بود
88
بسا شکسته بیابان، که باغ خرم بود
و باغ خرم گشت آن کجا بیابان بود
99
همی چه دانی ای ماهروی مشکین موی
که حال بنده از این پیش بر چه سامان بود!
1010
به زلف چوگان نازِش همی کنی تو بدو
ندیدی آن گه او را که زلف، چوگان بود
1111
شد آن زمانه که رویش به سان دیبا بود
شد آن زمانه که مویش به سان قطران بود
1212
چنان که خوبی، مهمان و دوست بود عزیز
بشد که باز نیامد، عزیز مهمان بود
1313
بسا نگار، که حیران بدی بدو در، چشم
به روی او در، چشمم همیشه حیران بود
1414
شد آن زمانه، که او شاد بود و خرم بود
نشاط او به فزون بود و غم به نقصان بود
1515
همی خرید و همی سَخت، بیشمار درم
به شهر، هر گه یک ترک نار پستان بود
1616
بسا کنیزک نیکو، که میل داشت بدو
به شب ز یاری او نزد جمله پنهان بود
1717
به روز چون که نیارست شد به دیدن او
نهیب خواجهٔ او بود و بیم زندان بود
1818
نبیذ روشن و دیدار خوب و روی لطیف
اگر گران بد، زی من همیشه ارزان بود
1919
دلم خزانهٔ پر گنج بود و گنج سخن
نشان نامهٔ ما مهر و شعر، عنوان بود
2020
همیشه شاد و ندانستمی که غم چه بود
دلم نشاط و طرب را فراخ میدان بود
2121
بسا دلا، که بسان حریر کرده به شعر
از آن سپس که به کردار سنگ ‌و سندان بود
2222
همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود
همیشه گوشم زی مردم سخندان بود
2323
عیال نی، زن و فرزند نی، معونت نی
از این همه تنم آسوده بود و آسان بود
2424
تو رودکی را -ای ماهرو!- کنون بینی
بدان زمانه ندیدی که اینچنینان بود
2525
بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی
سرود گویان، گویی هزاردستان بود
2626
شد آن زمانه که او انس رادمردان بود
شد آن زمانه که او پیشکار میران بود
2727
همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است
همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان بود
2828
شد آن زمانه که شعرش همه جهان بنْوِشت
شد آن زمانه که او شاعر خراسان بود
2929
کجا به گیتی بوده‌ست نامور دهقان
مرا به خانهٔ او سیم بود و حُملان بود
3030
که را بزرگی و نعمت ز این و آن بودی
مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود
3131
بداد میر خراسانش چل هزار درم
وزو فزونی یک پنجِ میرِ ماکان بود
3232
ز اولیاش پراکنده نیز هشت هزار
به من رسید بدان وقت، حالِ خوب آن بود
3333
چو میر دید سخن، داد دادِ مردیِ خویش
ز اولیاش چنان کز امیر فرمان بود
3434
کنون زمانه دگر گشت و من دگر گشتم
عصا بیار، که وقت عصا و انبان بود
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

اگرچه عذر بسی بود روزگار نبود

چنان که بود به ناچار خویشتن بخشود

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 44

اگلی نظم

می آرد شرف مردمی پدید

آزاده نژاد از درم خرید

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 46

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00