گل را دیدم نشسته بر تخت شهی
گفتا بشنو راستی از مرد رهی
من طفلم و بی گنه مرا میسوزند
ای وای به تو که پیری و پر گنهی
زمین
شیخ ابو سعید ابوالخیر را - قدس سره - پرسیدند که تصوف چیست؟ گفت: آنچه در سر داری بنهی و آنچه در کف داری بدهی و از آنچه بر تو آید نجهی.
خواهی که به صوفیگری از خود برهی
جامیبهارستانروضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه)بخش 21
ای از تو مرا گوش پر و دیده تهی
خوش آنکه ز گوش پای در دیده نهی
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 44
امشب که فتادهای به چنگال رهی
بسیار طپی ولیک دشوار رهی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1683
چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهی
یا حیله کنی ز حیلهٔ ما بجهی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1840
دستار نهادهای به مطرب ندهی
دستار بده تا ز تکبر برهی
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1870
گر دولت و بخت باشد و روزبهی
در پای تو سر ببازم ای سرو سهی
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 146
تا دل به غرور نفس شیطان ندهی
کز شاخ بدی کس نخورد بار بهی
سعدیمواعظرباعیاترباعی شمارهٔ 56
عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از مَلاحده، لَعَنَهُمُ اللهُ عَلیٰ حِدَةٍ، و به حجّت با او بس نیامد؛ سپر بینداخت و برگشت. کسی گفتش: تو را با چندین فضل و ادب که داری، با بیدینی حجّت نماند؟ گفت: علمِ من قرآن است و حدیث و گفتارِ مشایخ و او بدین ها معتقد نیست و نمیشنود؛ مرا شنیدنِ کفرِ او به چه کار میآید؟
آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی
سعدیگلستانباب چهارم در فواید خاموشیحکایت شمارهٔ 4
به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان، که آن به خیالی مبدل شود و این به خوابی متغیر گردد.
معشوق هزار دوست را دل ندهی
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 9
ای پیش تو سرو و ماه پیوسته رهی
با قد چو سرو و با رخ همچو مهی
عطارمختارنامهباب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوقشمارهٔ 11
فارسی متن کا ماخذ: گنجور