ای شده چشم جان من به تو باز
از تو در دل نیاز و در جان آز
شب اندوه من نگردد روز
تا نبینم جمال روی تو باز
تو ز ما فارغی و ما داریم
بر درت سر بر آستان نیاز
در دلم آرزوی عشق تو را
نیست انجام، اگر بود آغاز
مرغ جانم ز آشیانهٔ تن
جز به کویت کجا کند پرواز؟
بیش ازینم ز خویش دور مدار
تا نگردد دریده پردهٔ راز
آخر، ای آفتاب جان افروز
سایهای بر من ضعیف انداز
از تو ما را گذر نخواهد بود
گر اهانت کنی وگر اعزاز
در غمت هر نفس عراقی را
با خیالت حکایتی است دراز
زمین
ای سرم را به خاک پات نیاز
عاشقی را ز سر کنم آغاز
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1114
نازنینان و چاربالش ناز
خاکساران و آستان نیاز
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1130
عاشقی که از دهشت حبیب دلتنگ بود و از وحشت رقیب پای در سنگ، آرزو می برد که کی باشد که آن ساده روی ریش برآورده باشد و پندار حسن از سر بیرون کرده تا بی تحاشی در خدمت او توانم بود و بی تکلف از صحبت او توانم آسود.
شنودم که چون موی از روی او برآمد و تازگی جمال آن پسر به سر آمد او نیز چون دیگران از راه تمنای او بنشست و دیده از تماشای او بربست. با وی گفتند: این خلاف آن است که می گفتی. گفت: من چه دانستم که این صید به هویی بخواهد گریخت و این قید به مویی بخواهد گسیخت.
جامیبهارستانروضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان)بخش 11
زندگانی چه کوته و چه دراز
نه به آخر بمرد باید باز؟
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 67
ای به خلق از جهانیان ممتاز
چشم خلقی به روی خوب تو باز
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 310
متقلب درون جامه ناز
چه خبر دارد از شبان دراز
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 311
عابدی را پادشاهی طلب کرد.
اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم، مگر اعتقادی که دارد در حقِّ من زیادت کند.
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 18
ای دل خرقه سوز مخرقه ساز
بیش ازین گرد کوی آز متاز
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 88 - در اندرز و ترغیب در طریق حقیقت
خضر راه حقیقت است مجاز
مکن این در به روی خویش فراز
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4823
هر که سر رشتهٔ تو یابد باز
درش از سوزنی کنند فراز
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 408
فارسی متن کا ماخذ: گنجور