صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 408

غزل شمارهٔ 408

شاعر: عطار

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: از

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 13

صنف: غزل

صداکار: عندلیب
Toggle stanza 1
11
هر که سر رشتهٔ تو یابد باز
درش از سوزنی کنند فراز
22
عاشق تو کسی بود که چو شمع
نفسی می‌زند به سوز و گداز
33
باز خندد چو گل به شکرانه
گر سر او جدا کنند به گاز
44
آنکه بر جان خویش می‌لرزد
کی تواند چو شمع شد جان‌باز
55
تا که خوف و رجات می‌ماند
هست نام تو در جریدهٔ ناز
66
چون نه خوفت بماند و نه رجا
برهی هم ز زنار و هم ز نیاز
77
هست این راه بی‌نهایت دور
توی بر توی بر مثال پیاز
88
هر حقیقت که توی اول داشت
در دوم توی هست عین مجاز
99
ره چنین است و پیش هر قدمی
صد هزاران هزار شیب و فراز
1010
با لبی تشنه و دلی پر خون
خلق کونین مانده در تک و تاز
1111
از فنایی که چارهٔ تو فناست
توشهٔ این ره دراز بساز
1212
تا که باقی است از تو یک سر موی
سر مویی به عشق سر مفراز
1313
گرچه هستی تو مرد پرده‌شناس
نیست از پردهٔ تو این آواز
1414
پرده بر خود مدر که در دو جهان
کس درین پرده نیست پرده‌نواز
1515
گر بسی مایه داری آخر کار
حیرت و عجز را کنی انباز
1616
نیست هر مرغ مرغ این انجیر
نیست هر باز باز این پرواز
1717
مگسی بیش نیستی به وجود
بو که در دامت اوفتد شهباز
1818
یک زمانت فراغت او نیست
باری اول ز خویش واپرداز
1919
در دریای عشق آن کس یافت
که به خون گشت سالهای دراز
2020
تو طمع می‌کنی که بعد از مرگ
برخوری از وصال شمع طراز
2121
هر که در زندگی نیافت ورا
چون بمیرد چگونه یابد باز
2222
زنده چون ره نبرد در همه عمر
مرده چون ره برد به پردهٔ راز
2323
گر به نادر کس این گهر یابد
خویش را گم کند هم از آغاز
2424
پای در نه درین ره ای عطار
سر گردن‌کشان همی انداز
◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هر که زو داد یک نشانی باز

ماند محجوب جاودانی باز

عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 407

اگلی نظم

ای روی تو شمع پردهٔ راز

در پردهٔ دل غم تو دمساز

عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 409

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای سرم را به خاک پات نیاز

عاشقی را ز سر کنم آغاز

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1114

نازنینان و چاربالش ناز

خاکساران و آستان نیاز

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1130

عاشقی که از دهشت حبیب دلتنگ بود و از وحشت رقیب پای در سنگ، آرزو می برد که کی باشد که آن ساده روی ریش برآورده باشد و پندار حسن از سر بیرون کرده تا بی تحاشی در خدمت او توانم بود و بی تکلف از صحبت او توانم آسود.

شنودم که چون موی از روی او برآمد و تازگی جمال آن پسر به سر آمد او نیز چون دیگران از راه تمنای او بنشست و دیده از تماشای او بربست. با وی گفتند: این خلاف آن است که می گفتی. گفت: من چه دانستم که این صید به هویی بخواهد گریخت و این قید به مویی بخواهد گسیخت.

جامی»بهارستان»روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان)»بخش 11

زندگانی چه کوته و چه دراز

نه به آخر بمرد باید باز؟

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 67

ای به خلق از جهانیان ممتاز

چشم خلقی به روی خوب تو باز

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 310

متقلب درون جامه ناز

چه خبر دارد از شبان دراز

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 311

عابدی را پادشاهی طلب کرد.

اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم، مگر اعتقادی که دارد در حقِّ من زیادت کند.

سعدی»گلستان»باب دوم در اخلاق درویشان»حکایت شمارهٔ 18

ای دل خرقه سوز مخرقه ساز

بیش ازین گرد کوی آز متاز

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 88 - در اندرز و ترغیب در طریق حقیقت

خضر راه حقیقت است مجاز

مکن این در به روی خویش فراز

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4823

چون تو کردی حدیث عشق آغاز

پس چرا قصه شد دگرگون باز؟

عراقی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 133

مزید تلاش کریں
◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00