صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. امیرخسرو دهلوی
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 1114

غزل شمارهٔ 1114

شاعر: امیرخسرو دهلوی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: از

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 13

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

ای سرم را به خاک پات نیاز

عاشقی را ز سر کنم آغاز

2

جان ز نازت نمی شکیبد و نیست

چاره ای چون برآمده ست نیاز

3

گفتی، از من نهان مکن رازت

کسی شنیدی که من نگفتم راز؟

4

یادم آید ز زلف او، ای دل

بازگویی به ما شب است دراز

5

گوشه می گیرم از کمان تو، لیک

می زند غمزه تو تیرم باز

6

یک دم، ای بخت، باز روشن کن

چشم محمود را به پای ایاز

7

خسرو، آواز خوب دارد دوست

کیست کاو نیست عاشق آواز؟

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آراست همه عرصه آفاق به زیور

در برج شرف آمدن شمس منور

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1113

اگلی نظم

فزون شد عشق جانان روز تا روز

کجا زین پس شب ما و کجا روز

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1115

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

عاشقی که از دهشت حبیب دلتنگ بود و از وحشت رقیب پای در سنگ، آرزو می برد که کی باشد که آن ساده روی ریش برآورده باشد و پندار حسن از سر بیرون کرده تا بی تحاشی در خدمت او توانم بود و بی تکلف از صحبت او توانم آسود.

شنودم که چون موی از روی او برآمد و تازگی جمال آن پسر به سر آمد او نیز چون دیگران از راه تمنای او بنشست و دیده از تماشای او بربست. با وی گفتند: این خلاف آن است که می گفتی. گفت: من چه دانستم که این صید به هویی بخواهد گریخت و این قید به مویی بخواهد گسیخت.

جامی»بهارستان»روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان)»بخش 11

زندگانی چه کوته و چه دراز

نه به آخر بمرد باید باز؟

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 67

ای به خلق از جهانیان ممتاز

چشم خلقی به روی خوب تو باز

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 310

متقلب درون جامه ناز

چه خبر دارد از شبان دراز

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 311

عابدی را پادشاهی طلب کرد.

اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم، مگر اعتقادی که دارد در حقِّ من زیادت کند.

سعدی»گلستان»باب دوم در اخلاق درویشان»حکایت شمارهٔ 18

ای دل خرقه سوز مخرقه ساز

بیش ازین گرد کوی آز متاز

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 88 - در اندرز و ترغیب در طریق حقیقت

خضر راه حقیقت است مجاز

مکن این در به روی خویش فراز

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4823

چون تو کردی حدیث عشق آغاز

پس چرا قصه شد دگرگون باز؟

عراقی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 133

ای شده چشم جان من به تو باز

از تو در دل نیاز و در جان آز

عراقی»عشاق‌نامه»فصل هشتم»بخش 2 - غزل

هر که سر رشتهٔ تو یابد باز

درش از سوزنی کنند فراز

عطار»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 408

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور