شاعر: امیرخسرو دهلوی
ای سرم را به خاک پات نیاز
عاشقی را ز سر کنم آغاز
جان ز نازت نمی شکیبد و نیست
چاره ای چون برآمده ست نیاز
گفتی، از من نهان مکن رازت
کسی شنیدی که من نگفتم راز؟
یادم آید ز زلف او، ای دل
بازگویی به ما شب است دراز
گوشه می گیرم از کمان تو، لیک
می زند غمزه تو تیرم باز
یک دم، ای بخت، باز روشن کن
چشم محمود را به پای ایاز
خسرو، آواز خوب دارد دوست
کیست کاو نیست عاشق آواز؟
زمین
عاشقی که از دهشت حبیب دلتنگ بود و از وحشت رقیب پای در سنگ، آرزو می برد که کی باشد که آن ساده روی ریش برآورده باشد و پندار حسن از سر بیرون کرده تا بی تحاشی در خدمت او توانم بود و بی تکلف از صحبت او توانم آسود.
شنودم که چون موی از روی او برآمد و تازگی جمال آن پسر به سر آمد او نیز چون دیگران از راه تمنای او بنشست و دیده از تماشای او بربست. با وی گفتند: این خلاف آن است که می گفتی. گفت: من چه دانستم که این صید به هویی بخواهد گریخت و این قید به مویی بخواهد گسیخت.
جامیبهارستانروضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان)بخش 11
زندگانی چه کوته و چه دراز
نه به آخر بمرد باید باز؟
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 67
ای به خلق از جهانیان ممتاز
چشم خلقی به روی خوب تو باز
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 310
متقلب درون جامه ناز
چه خبر دارد از شبان دراز
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 311
عابدی را پادشاهی طلب کرد.
اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم، مگر اعتقادی که دارد در حقِّ من زیادت کند.
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 18
ای دل خرقه سوز مخرقه ساز
بیش ازین گرد کوی آز متاز
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 88 - در اندرز و ترغیب در طریق حقیقت
خضر راه حقیقت است مجاز
مکن این در به روی خویش فراز
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4823
چون تو کردی حدیث عشق آغاز
پس چرا قصه شد دگرگون باز؟
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 133
ای شده چشم جان من به تو باز
از تو در دل نیاز و در جان آز
عراقیعشاقنامهفصل هشتمبخش 2 - غزل
هر که سر رشتهٔ تو یابد باز
درش از سوزنی کنند فراز
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 408
فارسی متن کا ماخذ: گنجور