صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عراقی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 8 - ایضاله

قصیدهٔ شمارهٔ 8 - ایضاله

شاعر: عراقی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: ید

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 6

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

یا نسیم خوش بهار وزید

یا صبا نافهٔ تتار دمید

2

یا سحر باد بوی جان آورد

یا سر زلف یار در جنبید

3

این همه شادی و نشاط و طرب

در سر خشک مغز ما گردید

4

هین! که گلزار من روان بشکفت

هان که صبح دم سعادتم بدمید

5

دل من از طرب دمی می‌جست

ناگهی بر سر مراد رسید

6

دست در گردن نشاط آورد

پای در دامن سرور کشید

7

نفس جان‌فزای خوش نفسی

دل ما را ز لطف جان بخشید

8

در راحت سرای می‌کفتم

سعد دینم به دست داد کلید

9

سعد چرخ ولا، فرشته صفت

که چنو سعد کس به چرخ ندید

10

اول او را عنایت ازلی

بر بسی صوفیان قدس گزید

11

بر فلک آستین زهد افشاند

دل او رغبت از جهان در چید

12

پیش چشم ضمیر حق‌بینش

در جهان هر چه ناپدید پدید

13

به جهان گوهری گرانمایه

این چنین بنده‌ای گران نخرید

14

دل من کان جهان معنی دید

صحبتش بر همه جهان بگزید

15

ناچشیده شراب مست شدم

بسکه از لفظش آب لطف چکید

16

خاطرم چون نداشت گوهر فضل

هم از آن نظم گوهری دزدید

17

خواست بر نظم او نثار کند

آن گهر، لیک عقل نپسندید

18

گفت جان را نثار باید کرد

بر آن عقد خوش، نه مروارید

19

جان نکردم نثار و معذورم

زانکه جان هم بدان نمی‌ارزید

20

و آن دعا آنچنان نهان گفتم

که به جز سمع حق کسی نشنید

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

روشنان آینهٔ دل چو مصفا بینند

روی دلدار در آن آینه پیدا بینند

عراقی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 7 - در مدح بهاء الدین زکریای ملتانی

اگلی نظم

یا رب، این بوی خوش ز گلستان آید؟

یا ز باغ ارم و روضهٔ رضوان آید

عراقی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 9 - ایضاله

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جان سرانگشت آن نگارین دید

عقل انگشت خویشتن بگزید

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 963

علویی در بغداد زنی را به خود خواند آن زن از وی دینار و درهم خواست. علوی گفت: تو به آن راضی نیستی که جزوی از اهل خاندان نبوت و خانواده ولایت در تو فرود آید؟

زن گفت: این فسانه را به قحبگان قم و کاشان گوی، از قحبگان بغداد این آرزو را جز به دینار و درهم مجوی.

جامی»بهارستان»روضهٔ ششم (در مطایبه)»بخش 12

گاو مسکین ز کید دمنه چه دید؟

وز بد زاغ بوم را چه رسید؟

رودکی»مثنوی‌ها»ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف»پاره 7

آتش افکند در جهان جمشید

از پس چار پرده چون خورشید

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 975

عشق جانان مرا ز جان ببرید

جان به عشق اندرون ز خود برهید

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 991

ناگهان بانگ در سرای افتد

که فلان را محلِّ وعده رسید

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 118

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور