شاعر: جامی
علویی در بغداد زنی را به خود خواند آن زن از وی دینار و درهم خواست. علوی گفت: تو به آن راضی نیستی که جزوی از اهل خاندان نبوت و خانواده ولایت در تو فرود آید؟
زن گفت: این فسانه را به قحبگان قم و کاشان گوی، از قحبگان بغداد این آرزو را جز به دینار و درهم مجوی.
به سفله تا ندهی ضعف آن کزو خواهی
طمع مدار کزو کام دل به دست آید
گره گشای ز کیسه که قحبه بند ازار
به دوستی خدا و رسول نگشاید
گفت مملوکه ای به مالک خویش
کز قفایش گرفت راه فساد
ترک این فعل کن که جایز نیست
پیش دین پیشگان شرع نهاد
گفت خامش که شیخ دین مالک
به چنین عیش رخصت ما داد
گفت مسکین ز زیر او که خدات
در زد و گیر مالک اندازاد
زمین
جان سرانگشت آن نگارین دید
عقل انگشت خویشتن بگزید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 963
گاو مسکین ز کید دمنه چه دید؟
وز بد زاغ بوم را چه رسید؟
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیفپاره 7
آتش افکند در جهان جمشید
از پس چار پرده چون خورشید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 975
عشق جانان مرا ز جان ببرید
جان به عشق اندرون ز خود برهید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 991
ناگهان بانگ در سرای افتد
که فلان را محلِّ وعده رسید
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 118
یا نسیم خوش بهار وزید
یا صبا نافهٔ تتار دمید
عراقیدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 8 - ایضاله
فارسی متن کا ماخذ: گنجور