گاو مسکین ز کید دمنه چه دید؟
وز بد زاغ بوم را چه رسید؟
زمین
جان سرانگشت آن نگارین دید
عقل انگشت خویشتن بگزید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 963
علویی در بغداد زنی را به خود خواند آن زن از وی دینار و درهم خواست. علوی گفت: تو به آن راضی نیستی که جزوی از اهل خاندان نبوت و خانواده ولایت در تو فرود آید؟
زن گفت: این فسانه را به قحبگان قم و کاشان گوی، از قحبگان بغداد این آرزو را جز به دینار و درهم مجوی.
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 12
آتش افکند در جهان جمشید
از پس چار پرده چون خورشید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 975
عشق جانان مرا ز جان ببرید
جان به عشق اندرون ز خود برهید
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 991
ناگهان بانگ در سرای افتد
که فلان را محلِّ وعده رسید
سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 118
یا نسیم خوش بهار وزید
یا صبا نافهٔ تتار دمید
عراقیدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 8 - ایضاله
فارسی متن کا ماخذ: گنجور