صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عراقی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 7 - در مدح بهاء الدین زکریای ملتانی

قصیدهٔ شمارهٔ 7 - در مدح بهاء الدین زکریای ملتانی

شاعر: عراقی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ابینند

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

روشنان آینهٔ دل چو مصفا بینند

روی دلدار در آن آینه پیدا بینند

22

از پس آینه دزدیده به رویش نگرند

جان فشانند بر او کان رخ زیبا بینند

33

چون بدیدند جمالش دل خود را پس از آن

ز آرزوی رخ او واله و شیدا بینند

44

عارفان چون که ز انوار یقین سرمه کشند

دوست را هر نفس اندر همه اشیا بینند

55

در حقیقت دو جهان آینهٔ ایشان است

که بدو در رخ زیباش هویدا بینند

66

چون ز خود یاد کنند آینه گردد تیره

چون ازو یاد کنند آینه رخشا بینند

77

بر در منظر دل دلشدگان زان شینند

که تماشاگه دلدار هویدا بینند

88

ناید اندر نظر همتشان هر دو جهان

عاشقان رخ او کی به جهان وا بینند؟

99

اسم جان پرور او چون به جهان یاد کنند

در درون دل خود عین مسما بینند

1010

عاقلان گرچه ز هر چیز بدانند او را

نه همانا بشناسند یقین تا بینند

1111

هر صفاتی که عقول بشری دریابد

ذات او زان همه اوصاف مبرا بینند

1212

خوشدلان از رخش امروز بهشتی دارند

نه بهشتی که دگر طایفه فردا بینند

1313

گر ببینند جمالش نفسی مشتاقان

ز اشتیاقش دل خود واله و شیدا بینند

1414

نفسی باد صبا گر به سر کوش وزد

خوشدمان خوش‌تر از انفاس مسیحا بینند

1515

تشنگان ار همه دریای محیط آشامند

در دل از آتش سوداش شررها بینند

1616

درد نوشان که همه دردی دردش نوشند

مستی دردی دردش نه ز صهبا بینند

1717

ساغر دل ز می عشق لبالب دارند

دم به دم حسن رخ یار در آنجا بینند

1818

گرمی ساغرشان عکس بر افلاک زند

کل افلاک چو ذرات مجزا بینند

1919

سالکان چون که هوا را به قدم پست کنند

پای خود بر زبر عرض معلا بینند

2020

سرشان بر سر زانو، رخشان بر در دوست

قبلهٔ زانوی خود را که سینا بینند

2121

باز محنت‌زدگان از غم و اندوه و فراق

دل چو آتشکده و دیده چو دریا بینند

2222

گر زنند از سر حسرت نفسی وقت تموز

بس که تفسیده دلان زاندم سرما بینند

2323

ور برآرند دگر باره دمی از سر شوق

زآن نفس اهل زمستان همه گرما بینند

2424

قدسیان منزلت این چو همه در نگرند

رتبت قطب زمان از همه بالا بینند

2525

از مقامات جلالش همه را رشک آید

که مقامش ز مقامات خود اعلا بینند

2626

همه گویند که آیا که تواند بودن

که جهان روشن از آن طلعت غرا بینند؟

2727

ناگه از لطف زمانی سوی ایشان نگرند

همه مدهوش شوند، جانب بالا بینند

2828

خاص حق، صاحب قدوس، بهاء الاسلام

غوث دین، رحمت عالم زکریا بینند

2929

زده یابند سراپردهٔ او در ملکوت

هم نشینش ملک‌العرش تعالی بینند

3030

سبحه‌اش نور و مصلاش ردای رحمان

لجهٔ بحر ظهورش متوضا بینند

3131

خاک پایش به تبرک همه در دیده کشند

تا مگر از مددش نور تجلا بینند

3232

قطب وقت اوست، همه عالم ازو آسوده

بر درس زبدهٔ ابدال تولا بینند

3333

خوبرویان به جهان شیخ هم او را دانند

در جهان نیست جزو شیخ دگر تا بینند

3434

شهسواری که به چوگان قضا گوی مراد

برباید ز قدر، همت او را بینند

3535

آنکه در قبضهٔ او هر دو جهان گم گردد

گر بجویند جزو را نه همانا بینند

3636

بی‌دلان از نظر او دل بینا یابند

مردگان از نفس او دم احیا بینند

3737

خادمان در او آخرت و دنیی را

بر در خدمت او لؤلؤ لالا بینند

3838

خانگاه کهنش از فلک اعلی یابند

جایگاه نو او جنت‌ماوی بینند

3939

در جهان هر که ز خاک در او سرمه نکرد

دیدهٔ بخت بدش اعمش و اعمی بینند

4040

بر سر کوش عزیزان به عراقی نگرند

دل محنت‌زده‌اش در کف سودا بینند

4141

بهر او زار بگریند، که او را پیوست

از پی فعل بدش بی سر و بی‌پا بینند

4242

دوستانش چو ببینند بمویند برو

دل او را چو به کام دل اعدا بینند

4343

مکر ما، بر در لطف تو پناه آورده است

بندگان ملجا خود را در مولی بینند

4444

ز آفتاب نظرت بر سر او سایه فگن

تا مگر بر مگسی سایهٔ عنقا بینند

4545

گر چوریم آهن زنگار پذیر است دلش

سوی او کن نظری، کاینه سیما بینند

4646

زار گریند بر احوال دلش نرم دلان

که دلش سخت‌تر از صخرهٔ صما بینند

4747

بگشای از دلش، ای موسی عهد، آب خضر

به عصایی که تو را در ید بیضا بینند

4848

بوسه‌گاه همه پاکان جهان باد درت

کز همه درگه تو ملجا و ماوی بینند

4949

عالم از نفس شریف تو مبادا خالی

که جهان هر دم از انفاس تو بویا بینند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

عاشقان چون بر در دل حلقهٔ سودا زنند

آتش سودای جانان در دل شیدا زنند

عراقی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 6 - در نعت رسول اکرم (ص)

اگلی نظم

یا نسیم خوش بهار وزید

یا صبا نافهٔ تتار دمید

عراقی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 8 - ایضاله

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور