صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عراقی
  2. »دیوان اشعار
  3. »غزلیات
  4. »غزل شمارهٔ 142

غزل شمارهٔ 142

شاعر: عراقی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: انش

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 8

صنف: غزل

Toggle stanza 1
1

صلای عشق، که ساقی ز لعل خندانش

شراب و نقل فرو ریخته به مستانش

2

بیا، که بزم طرب ساخت، خوان عشق نهاد

برای ما لب نوشین شکر افشانش

3

تبسم لب ساقی خوش است و خوشتر از آن

خرابیی که کند باز چشم فتانش

4

به یک کرشمه چنان مست کرد جان مرا

که در بهشت نیارد به هوش رضوانش

5

خوشا شراب و خوشا ساقی و خوشا بزمی

که غمزهٔ خوش ساقی بود خمستانش!

6

ازین شراب که یک قطره بیش نیست که تو

گهی حیات جهان خوانی و گهی جانش

7

ز عکس ساغر آن پرتوی است این که تو باز

همیشه نام نهی آفتاب تابانش

8

ازین شراب اگر خضر یافتی قدحی

خود التفات نبودی به آب حیوانش

9

نگشت مست به جز غمزهٔ خوش ساقی

ازان شراب که در داد لعل خندانش

10

نبود نیز به جز عکس روی او در جام

نظارگی، که بود همنشین و همخوانش

11

نظارگی به من و هم به من هویدا شد

کمال او، که به من ظاهر است برهانش

12

عجب مدار که: چشمش به من نگاه کند

برای آنکه منم در وجود انسانش

13

نگاه کرد به من، دید صورت خود را

شد آشکار ز آیینه راز پنهانش

14

عجب، چرا به عراقی سپرد امانت را؟

نبود در همه عالم کسی نگهبانش

15

مگر که راز جهان خواست آشکارا کرد

بدو سپرد امانت، که دید تاوانش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نرسد به هر زبانی سخن دهان تنگش

نه به هر کسی نماید رخ خوب لاله رنگش

عراقی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 141

اگلی نظم

کردم گذری به میکده دوش

سبحه به کف و سجاده بر دوش

عراقی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 143

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانش

به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 280

خوش است درد که باشد امید درمانش

دراز نیست بیابان که هست پایانش

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 329

خشکسالی در اسکندریّه عنانِ طاقتِ درویش از دست رفته بود، درهایِ آسمان بر زمین بسته و فریادِ اهلِ زمین به آسمان پیوسته.

نماند جانور از وحش و طَیْر و ماهی و مور

سعدی»گلستان»باب سوم در فضیلت قناعت»حکایتِ شمارهٔ 12

کسی که دیدن روی تو کرد حیرانش

به دیده آب نگردد ز مهر تابانش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5012

مدار چشم مروت ز خضر و احسانش

که سر به مهر حباب است آب حیوانش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5013

دلی که خانه زنبور شد ز پیکانش

شفای خسته‌دلان است شیره جانش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5014

چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانش

که گرد سرمه نریزد ز طرف دامانش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5015

که راست تاب شکرخنده‌های پنهانش ؟

که شور حشر بود گرده نمکدانش

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5016

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور