شاعر: حافظ
زمین
خوش است درد که باشد امید درمانش
دراز نیست بیابان که هست پایانش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 329
خشکسالی در اسکندریّه عنانِ طاقتِ درویش از دست رفته بود، درهایِ آسمان بر زمین بسته و فریادِ اهلِ زمین به آسمان پیوسته.
نماند جانور از وحش و طَیْر و ماهی و مور
سعدیگلستانباب سوم در فضیلت قناعتحکایتِ شمارهٔ 12
کسی که دیدن روی تو کرد حیرانش
به دیده آب نگردد ز مهر تابانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5012
مدار چشم مروت ز خضر و احسانش
که سر به مهر حباب است آب حیوانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5013
دلی که خانه زنبور شد ز پیکانش
شفای خستهدلان است شیره جانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5014
چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانش
که گرد سرمه نریزد ز طرف دامانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5015
که راست تاب شکرخندههای پنهانش ؟
که شور حشر بود گرده نمکدانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5016
صلای عشق، که ساقی ز لعل خندانش
شراب و نقل فرو ریخته به مستانش
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 142