شاعر: صائب
مدار چشم مروت ز خضر و احسانش
که سر به مهر حباب است آب حیوانش
به آب میبرد و تشنه باز میآرد
هزار تشنهجگر را چه زنخدانش
بنای عمر مسیح و خضر به آب رسید
هنوز تشنه خون است تیغ مژگانش
ز گرد خوان فلک دست حرص کوته دار
که سنگریزه منت سرشته بانانش
گشادهروی بود در حریم دیده مور
دلی که وسعت مشرب بود بیابانش
زمین
چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانش
به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 280
خوش است درد که باشد امید درمانش
دراز نیست بیابان که هست پایانش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 329
خشکسالی در اسکندریّه عنانِ طاقتِ درویش از دست رفته بود، درهایِ آسمان بر زمین بسته و فریادِ اهلِ زمین به آسمان پیوسته.
نماند جانور از وحش و طَیْر و ماهی و مور
سعدیگلستانباب سوم در فضیلت قناعتحکایتِ شمارهٔ 12
صلای عشق، که ساقی ز لعل خندانش
شراب و نقل فرو ریخته به مستانش
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 142
کسی که دیدن روی تو کرد حیرانش
به دیده آب نگردد ز مهر تابانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5012
دلی که خانه زنبور شد ز پیکانش
شفای خستهدلان است شیره جانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5014
چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانش
که گرد سرمه نریزد ز طرف دامانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5015
که راست تاب شکرخندههای پنهانش ؟
که شور حشر بود گرده نمکدانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5016
فارسی متن کا ماخذ: گنجور