شاعر: سعدی
زمین
چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانش
به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 280
کسی که دیدن روی تو کرد حیرانش
به دیده آب نگردد ز مهر تابانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5012
مدار چشم مروت ز خضر و احسانش
که سر به مهر حباب است آب حیوانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5013
دلی که خانه زنبور شد ز پیکانش
شفای خستهدلان است شیره جانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5014
چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانش
که گرد سرمه نریزد ز طرف دامانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5015
که راست تاب شکرخندههای پنهانش ؟
که شور حشر بود گرده نمکدانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5016
صلای عشق، که ساقی ز لعل خندانش
شراب و نقل فرو ریخته به مستانش
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 142
خشکسالی در اسکندریّه عنانِ طاقتِ درویش از دست رفته بود، درهایِ آسمان بر زمین بسته و فریادِ اهلِ زمین به آسمان پیوسته.
نماند جانور از وحش و طَیْر و ماهی و مور
سعدیگلستانباب سوم در فضیلت قناعتحکایتِ شمارهٔ 12