شاعر: صائب
دلی که خانه زنبور شد ز پیکانش
شفای خستهدلان است شیره جانش
به خون خود نکند کشتهاش دهن شیرین
ز بس که تشنه خون است تیغ مژگانش
به غیر عشق کدامین محیط خونخوارست
که دست، پنجه مرجان شود ز دامانش ؟
امید گوهر سیراب ازین محیط مدار
که غیر چین جبین نیست مد احسانش
نفسگداختگانند موجهای سراب
که شستهاند ز جان دست در بیابانش
بساز با جگر تشنه همچو اسکندر
نظر سیاه مگردان به آب حیوانش
به سرمه دل شب چشم خویش روشن دار
که تیغ سینه شکافی است صبح خندانش
ز میر قافله عشق، رحم مدار
که پر ز یوسف مصری است چاه نسیانش
ز خوان چرخ فرومایه دست کوته دار
که قدر خود شکند هرکه بشکند نانش
به صدق هرکه برآورد دم ز دل صائب
چو صبح ،مشرق خورشید شد گریبانش
زمین
چو بر شکست صبا زلفِ عنبرافشانش
به هر شکسته که پیوست، تازه شد جانش
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 280
خوش است درد که باشد امید درمانش
دراز نیست بیابان که هست پایانش
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 329
خشکسالی در اسکندریّه عنانِ طاقتِ درویش از دست رفته بود، درهایِ آسمان بر زمین بسته و فریادِ اهلِ زمین به آسمان پیوسته.
نماند جانور از وحش و طَیْر و ماهی و مور
سعدیگلستانباب سوم در فضیلت قناعتحکایتِ شمارهٔ 12
صلای عشق، که ساقی ز لعل خندانش
شراب و نقل فرو ریخته به مستانش
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 142
کسی که دیدن روی تو کرد حیرانش
به دیده آب نگردد ز مهر تابانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5012
مدار چشم مروت ز خضر و احسانش
که سر به مهر حباب است آب حیوانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5013
چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانش
که گرد سرمه نریزد ز طرف دامانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5015
که راست تاب شکرخندههای پنهانش ؟
که شور حشر بود گرده نمکدانش
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 5016
فارسی متن کا ماخذ: گنجور