شاعر: عطار
سالها بودم ز عشق گل بدرد
با دو چشم پر زخون و روی زرد
خوش وصالی بُد رخ این باغبان
تا چه آمد بر سرش از گرم و سرد
برد محبوب مرا از گلستان
با دو چشم پر ز خون و روی زرد
بعد از این خاک سر کویش بیار
بار او بر چشم ما کن همچو گرد
چون نکردم شکر ایام وصال
پیش آمد باز این دوران بدرد
ای دل غمدیده با دوران بساز
یا برو طومار دعوی در نورد
ناله کردن تا چه بگشاید مرا
این زمان از باغبان باید مرا
رفت بلبل از پی گل تا بشهر
تا چه میآید بروی گل ز دهر
دید سوراخی درو گل ریخته
آتشی در زیر آن انگیخته
آبروی گل از آنجا میچکید
این غزل میگفت بلبل میشنید
زمین
حاتم طایی تویی اندر سخا
رستم دستان تویی اندر نبرد
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 30 - در مدح نصر بن احمد سامانی
اندر آن شهری که موش آهن خورد
باز پرد در هوا، کودک برد
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 32
هفت شمع اندر نظر شد هفت مَرد
نورشان میشد به سقف لاژورد
رومیمثنوی معنویدفتر سومبخش 91 - نمودن آن شمعها در نظر هفت مرد
شکر ایزد را که تا من بودهام
حرص و آزم ساعتی رنجه نکرد
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 58
ناز را رویی بباید همچو ورد
چون نداری گرد بدخویی مگرد
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 108
ای چو عقل از کل موجودات فرد
وی جوان از تو سپهر سالخورد
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 33
فارسی متن کا ماخذ: گنجور