شاعر: عطار
هی که را رنگی بود بی کر و فر
بیشکی هر کس برو دارد نظر
و آن کس را کاتشی در جان بود
آتشش در جان چه باشد کارگر
ترک چشمی هر کرا زد ناوکی
دارد از دست زمانه در جگر
هرچه من با عاشقان کردم بجور
گردش ایام آوردش بسر
من چنین در آتش از کردار خویش
بلبل بیچاره از من بی خبر
ای صبای خوش نسیم آخر بدم
باد سردی بر من و گرمی ببر
این بگفت و گشت خامش تا برفت
از وجود نازنینش جان بدر
گر تو داری خاطر عطاروش
باشی از فیض خدا صاحب نظر
زمین
روزه چون می داری ای شیرین پسر
کز دو لب بینم دهانت پرشکر
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 435
هیچ شادی نیست اندر این جهان
برتر از دیدار روی دوستان
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 12
سر فرو بردم میان آبخور
از فرنج منش خشم آمد مگر
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 48
گر ز سر عشق او داری خبر
جان بده در عشق و در جانان نگر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1096
ای نهاده بر سر زانو تو سر
وز درون جان جمله باخبر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1099
بس که میانگیخت آن مه شور و شر
بس که میکرد او جهان زیر و زبر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1100
در چمن آیید و بربندید دید
تا نیفتد بر جماعت هر نظر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1107
پیر ما میرفت هنگام سحر
اوفتادش بر خراباتی گذر
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 396
گر ز سر عشق او داری خبر
جان بده در عشق و در جانان نگر
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 400
فارسی متن کا ماخذ: گنجور