شاعر: جامی
روزه چون می داری ای شیرین پسر
کز دو لب بینم دهانت پرشکر
ماه روزه گر خوری شکر چه باک
نیست روزه ماه من بر ماه و خور
مردمان در روزه و عشاق را
هر دم از دیدار تو عید دگر
روزه داران بین همه مشتاق عید
من به وصلت از همه مشتاق تر
تا دهان بستم به روزه از خدای
خواهم آن حلوای لب شام و سحر
روزه داران را نیامد ماه عید
با وجود ابروانت در نظر
هر نماز شام جامی بی لبت
می گشاید روزه از خون جگر
زمین
هیچ شادی نیست اندر این جهان
برتر از دیدار روی دوستان
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 12
سر فرو بردم میان آبخور
از فرنج منش خشم آمد مگر
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 48
گر ز سر عشق او داری خبر
جان بده در عشق و در جانان نگر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1096
ای نهاده بر سر زانو تو سر
وز درون جان جمله باخبر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1099
بس که میانگیخت آن مه شور و شر
بس که میکرد او جهان زیر و زبر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1100
در چمن آیید و بربندید دید
تا نیفتد بر جماعت هر نظر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1107
پیر ما میرفت هنگام سحر
اوفتادش بر خراباتی گذر
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 396
گر ز سر عشق او داری خبر
جان بده در عشق و در جانان نگر
عطاردیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 400
هی که را رنگی بود بی کر و فر
بیشکی هر کس برو دارد نظر
عطارنزهت الاحباببخش 19 - غزل
فارسی متن کا ماخذ: گنجور