شاعر: جامی
به خونم گر کشی تیغ ای ستمگر
نخواهد شد تمنای تو از سر
خرامان بگذرم گفتی به خاکت
خدا را سرو من زین فکر مگذر
رقیب احوال دردم نیک داند
سگ کویت ازو صد بار بهتر
بنفشه گرد گل در خواب دیدم
معبر شد به آن جعد معنبر
مکن با قدش ای دل یاد طوبی
مشو هر لحظه مرغ شاخ دیگر
به رخ نقش خیال او کشیدی
زدی ای اشک آخر سکه بر زر
چه خوش باشد به بزم عیش جامی
می اندر جام و دلبر در برابر
زمین
در این سرما و باران یار خوشتر
نگار اندر کنار و عشق در سر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1047
الا تا ننگری در روی نیکو
که آن جسمست و جانش خوی نیکو
سعدیمواعظمثنویاتشمارهٔ 39
جوان سخت رو در راه باید
که با پیران بیقوّت بپاید
سعدیمواعظمثنویاتشمارهٔ 40
نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کار کنی که آن عین صواب است.
حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 17
جوهر اگر در خلاب افتد، همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد، همان خسیس. استعداد بی تربیت دریغ است و، تربیت نامستعد ضایع. خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علویست ولیکن چون به نفس خود هنری ندارد، با خاک برابر است و قیمت شَکَر نه از نی است ، که آن خود خاصیت وی است.
چو کنعان را طبیعت بی هنر بُود
سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 53
دلا منشین درین ویرانه چون چغد
سوی مرغان قدسی آشیان پر
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 23
قدت سرویست جانا سایه پرور
به صد دل در هوای او صنوبر
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 168
زهی نور تو از هر ذره ظاهر
کمال وحدت ذات تو قاهر
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 247
ز رشک قدت ای سرو سمنبر
به صد پاره دلی دارد صنوبر
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 433
کند گل چون رخت خود را تصور
ازان دارد ز گل غنچه دلی پر
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 436
فارسی متن کا ماخذ: گنجور