شاعر: سنایی
شکر ایزد را که تا من بودهام
حرص و آزم ساعتی رنجه نکرد
هیچ خلق از من شبی غمگین نخفت
هیچ کس روزی ز من خشمی نخورد
از طمع هرگز ندادم پشت خم
وز حسد هرگز نکردم روی زرد
نیستم آزاد مرد ار کردهام
یا کنم من قصد هیچ آزاد مرد
با سلامت قانعم در گوشهای
خالی از غش فارغ از ننگ و نبرد
چند چیزک دوست دارم زین جهان
چون گذشتی زین حدیث اندر نورد
جامهٔ نو جای خرم بوی خوش
روی خوب و کتب حکمت تخت نرد
یار نیک و بانگ رود و جام می
دیگ چرب و نان گرم آب سرد
برنگردم زین سخن تا زندهام
گر خرد داری تو زین هم بر نگرد
گرد غم بنشان به می خوردن ز عمر
پیش از آن کز تو برآرد چرخ گرد
نسیه را بر نقد مگزین و بکوش
تا نباشی یک زمان از عیش فرد
زمین
حاتم طایی تویی اندر سخا
رستم دستان تویی اندر نبرد
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 30 - در مدح نصر بن احمد سامانی
اندر آن شهری که موش آهن خورد
باز پرد در هوا، کودک برد
رودکیمثنویهاابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامهبخش 32
هفت شمع اندر نظر شد هفت مَرد
نورشان میشد به سقف لاژورد
رومیمثنوی معنویدفتر سومبخش 91 - نمودن آن شمعها در نظر هفت مرد
سالها بودم ز عشق گل بدرد
با دو چشم پر زخون و روی زرد
عطارنزهت الاحباببخش 18 - غزل
ناز را رویی بباید همچو ورد
چون نداری گرد بدخویی مگرد
سناییدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 108
ای چو عقل از کل موجودات فرد
وی جوان از تو سپهر سالخورد
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 33
فارسی متن کا ماخذ: گنجور