صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 19

قصیدهٔ شمارهٔ 19

شاعر: عطار

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ار

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 25

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوار

که دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار

22

همان به است که شیران ز بیشه برنایند

که گربگان تنک‌روی می‌کنند شکار

33

همان به است که بازانش پر شکسته بوند

ز عالمی که کلنگش بود قطار قطار

44

همان به است که گل زیر غنچه بنشیند

که وقت هست که سر تیزیی نماید خار

55

همان به است که کنجی گزیند اسکندر

چو روستایی ده گنج می‌نهد به حصار

66

همان به است که پنهان بماند آب حیات

که آب شور فزون دارد این زمان مقدار

77

برو خموش که در پیش چشم مشتی کور

چه سنگ‌ریزه فشانی چه لل شهوار

88

به روزگار ز چشم آب آر و دست بشوی

که بر تو آتش دوزخ همی‌کنند انبار

99

سزد که کرکس مردار خوار خوانندت

که ترک می‌نتوان گرفتن این مردار

1010

به پای خویش به گور آمدی سر خود گیر

که چرخ از پی تو دارد آتشین مسمار

1111

اگر زمانه زمانت نداد دل خوش دار

که یک زمان است خوشی زمانهٔ غدار

1212

میان طشت پر آتش شکنجه را خوش باش

که هست گرد تو این طشت آتشین دوار

1313

چو نیست کار جهان پایدار سر بر نه

وزین زمانهٔ ناپایدار دست بدار

1414

یقین بدان که عروس جهان همه جایی است

کز اندرون به نکال است و از برون به نگار

1515

ز عالمی به چه نازی که گر نگاه کنی

پر آدمی است زمینش کنار تا به کنار

1616

عجب درین که یکی بازماند و هر روز

فرو شدند درین بادیه هزار هزار

1717

نه هیچ کس خبری باز داد ازین ره دور

نه هیچ کس گرهی برگشاد ازین اسرار

1818

چو خفتگان همه در زیر خاک بی‌خبرند

خبر چگونه دهندت ز حال روز شمار

1919

که این چه راه و چه وادی است این که چندین خلق

بدو فروشد و از هیچ کس نماند آثار

2020

به چشم عقل خموشان خاک را بنگر

اسیر مانده و در خاک و خون به زاری زار

2121

نه همدمی نه دمی سرکشیده زیر کفن

نه محرمی نه کسی روی کرده در دیوار

2222

به خاک ریخته آن زلف‌های چون زنجیر

چون زعفران شده آن روی‌های چون گلنار

2323

ز فعل خویش عرق کرده جانش از تشویر

میان خوف و رجا مانده ای خدا زنهار

2424

اگرچه پیل‌تنی بود لیک مور ضعیف

به یک دو ماه تنش کرده ذره ذره شمار

2525

ببین که بر سر این خفتگان خاک زمین

چگونه زار همی‌گرید ابر روز بهار

2626

ببین اگرچه بسی ابر زار می‌گرید

هنوز می‌ننشیند ز خاک جمله غبار

2727

ز خاک جمله درختی اگر پدید آید

یقین بدان که همه تلخ میوه آرد بار

2828

مگر که خورد کفی آب عیسی از جویی

به طعم همچو شکر بود آب نوش گوار

2929

پس از خمی که همان آب بود آبی خورد

که تلخ گشت دهان لطیف معنی‌دار

3030

چو آب هر دو یکی بود و آب این یک تلخ

خطاب کرد که یارب شکال من بردار

3131

فصیح در سخن آمد به پیش او آن خم

که بوده‌ام تن مردی ز مردمان کبار

3232

هزار بار خم و کوزه کرده‌اند مرا

هنوز تلخ مزاجم ز مرگ شیرین کار

3333

اگر هزار رهم خم کنند از سر باز

هنوز تلخی جان کندنم بود به قرار

3434

سخن شنو ز خم آخر چه خویش سازی خم

برو که زود زند جوش خون تو به تغار

3535

چه گویم و چه کنم تن زدم شبت خوش باد

که کرده‌ای همه عمرت به هرزه روز گذار

3636

تو را خدا به کمال کرم بپرورده

تو از برای هوا نفس کرده‌ای پروار

3737

ببین که چند بگفتند با تو از بد و نیک

ببین که چند تو را مهل داد لیل و نهار

3838

نه زان است این همه واخواست تا تو بنشینی

ز کبر ریش کنی راست کژ نهی دستار

3939

هزار دیده سزد دیده‌های عالم را

که بر دریغ تو گریند جمله طوفان بار

4040

تو این سخن بندانی ولیک صبرم هست

که تا اجل کند از خواب غفلتت بیدار

4141

در آن زمان شوی آگه که باز گیرندت

به پیش خلق جهان نردبان عمر از دار

4242

دریغ مانده و سودی نه از دریغ تو را

زهی دریغ و زهی حسرت و زهی تیمار

4343

تو غره‌ای به جهانی که تا نگاه کنی

نه تو بمانی و نه این جهان ناهموار

4444

بسی نماند که این نقطه‌های روشن روی

بریزد از خم این طاق دایره کردار

4545

ز نفخ صور همه اختران نورانی

ز نه سپر بریزند همچو دانهٔ نار

4646

هزار نرگس تو چون شکوفه‌های لطیف

ز هفت گلشن نیلوفری کنند نثار

4747

چو گردنای هوا با گو زمین گردد

ز هفت منظر این گردنای کژ رفتار

4848

هزار زلزله در جوهر زمین افتد

ز نعرهٔ لمن الملک واحد القهار

4949

تو خفته‌ای و قیامت رسید از آن ترسم

که تا نگاه کنی کس نبینی از دیار

5050

بسی قرار نگیرند جان و تن با هم

که تا تن ز دار غرور است وجان ز دار قرار

5151

چو جان و تن بنسازند آدمی پیوست

گهی حنیست گهی دردمند وگه بیمار

5252

اگر ز حبس بلاها خلاص می‌جویی

ز خود برون شو و بر پر چو جعفر طیار

5353

ز کار بیهده خود بازکن به آسانی

که تا تو جان بدهی کار نبودت دشوار

5454

نفس مزن به هوس در هوای خود که تو را

دو ناظرند شب و روز بر یمین و یسار

5555

مریز آب خود از بهر نان که هر روزی

تمامت است تو را یک دو گرده استظهار

5656

به یک دو گرده قناعت کن و به حق پرداز

که کس ز حق نشود از گزاف برخوردار

5757

مده به شعر فراهم نهاد عمر به باد

که شعر نیست چو شرع محمد مختار

5858

قدم که بر قدم شرع او نداری تو

تو را ز خرقه بسی خوبتر بود زنار

5959

شراب شرع خور از جام صدق در ره دین

که تا ز مستی غفلت دلت شود هشیار

6060

به هرزه پرده‌شناسی شعر چند کنی

که شعر در ره دین پرده‌ای است بر پندار

6161

دلم سیاه شد از شعر و مدح بیهوده

همی ز هر چه نه شرع است یارب استغفار

6262

بزرگوار خدایا تو را زبان نبود

اگر ز فضل تو سودی طلب کند عطار

6363

تو گفته‌ای که نه زان آفریده‌ام خلقی

که تا بر ایشان سودی بود مرا نهمار

6464

ولیک از پی آن آفریدم ایشان را

که بر خدایی من سودشان بود بسیار

6565

زیان ما مطلب چون ز ما زیان تو نیست

که نیست سود تو اندر زیان ما ناچار

6666

قوی بکن من دل مرده را به زندگیی

که مرده‌ام من مسکین به زندگی صد بار

6767

کسی که یاد کند در دعای خیر مرا

به فضل خود همه حاجات او به خیر برآر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای در غرور نفس به سر برده روزگار

برخیز و کارکن که کنون است وقت کار

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 18

اگلی نظم

آنچه در قعر جان همی‌یابم

مغز هر دو جهان همی‌یابم

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 20

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

سپیده دم که گهربار بر در گلزار

شود به جلوه گل اندر نگار خانه یار

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1112

اگر گل آرد بار آن رخان او، نه شگفت

هر آینه چو همه مِیْ خورَد گل آرد بار

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 57

نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار

نه منکرت بگذارد نه بر سر اقرار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1133

چرا ز قافله یک کس نمی‌شود بیدار

که رخت عمر ز کی باز می‌برد طرار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1134

بیار ساقی بادت فدا سر و دستار

ز هر کجا که دهد دست جام جان دست آر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1135

نبشته‌ست خدا گِردِ چهره دلدار

خطی که فاعتبروا منه یا اولی‌الابصار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1136

شده‌ست نور محمد هزار شاخ هزار

گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1137

چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار

بر آب دیده و خون جگر گرفت قرار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1138

مجوی شادی چون در غمست میل نگار

که در دو پنجه شیری تو ای عزیز شکار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1139

بیامدیم دگربار چون نسیم بهار

برآمدیم چو خورشید با صد استظهار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1140

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور