صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 19

قصیدهٔ شمارهٔ 19

شاعر: عطار

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ار

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 25

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوار

که دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار

2

همان به است که شیران ز بیشه برنایند

که گربگان تنک‌روی می‌کنند شکار

3

همان به است که بازانش پر شکسته بوند

ز عالمی که کلنگش بود قطار قطار

4

همان به است که گل زیر غنچه بنشیند

که وقت هست که سر تیزیی نماید خار

5

همان به است که کنجی گزیند اسکندر

چو روستایی ده گنج می‌نهد به حصار

6

همان به است که پنهان بماند آب حیات

که آب شور فزون دارد این زمان مقدار

7

برو خموش که در پیش چشم مشتی کور

چه سنگ‌ریزه فشانی چه لل شهوار

8

به روزگار ز چشم آب آر و دست بشوی

که بر تو آتش دوزخ همی‌کنند انبار

9

سزد که کرکس مردار خوار خوانندت

که ترک می‌نتوان گرفتن این مردار

10

به پای خویش به گور آمدی سر خود گیر

که چرخ از پی تو دارد آتشین مسمار

11

اگر زمانه زمانت نداد دل خوش دار

که یک زمان است خوشی زمانهٔ غدار

12

میان طشت پر آتش شکنجه را خوش باش

که هست گرد تو این طشت آتشین دوار

13

چو نیست کار جهان پایدار سر بر نه

وزین زمانهٔ ناپایدار دست بدار

14

یقین بدان که عروس جهان همه جایی است

کز اندرون به نکال است و از برون به نگار

15

ز عالمی به چه نازی که گر نگاه کنی

پر آدمی است زمینش کنار تا به کنار

16

عجب درین که یکی بازماند و هر روز

فرو شدند درین بادیه هزار هزار

17

نه هیچ کس خبری باز داد ازین ره دور

نه هیچ کس گرهی برگشاد ازین اسرار

18

چو خفتگان همه در زیر خاک بی‌خبرند

خبر چگونه دهندت ز حال روز شمار

19

که این چه راه و چه وادی است این که چندین خلق

بدو فروشد و از هیچ کس نماند آثار

20

به چشم عقل خموشان خاک را بنگر

اسیر مانده و در خاک و خون به زاری زار

21

نه همدمی نه دمی سرکشیده زیر کفن

نه محرمی نه کسی روی کرده در دیوار

22

به خاک ریخته آن زلف‌های چون زنجیر

چون زعفران شده آن روی‌های چون گلنار

23

ز فعل خویش عرق کرده جانش از تشویر

میان خوف و رجا مانده ای خدا زنهار

24

اگرچه پیل‌تنی بود لیک مور ضعیف

به یک دو ماه تنش کرده ذره ذره شمار

25

ببین که بر سر این خفتگان خاک زمین

چگونه زار همی‌گرید ابر روز بهار

26

ببین اگرچه بسی ابر زار می‌گرید

هنوز می‌ننشیند ز خاک جمله غبار

27

ز خاک جمله درختی اگر پدید آید

یقین بدان که همه تلخ میوه آرد بار

28

مگر که خورد کفی آب عیسی از جویی

به طعم همچو شکر بود آب نوش گوار

29

پس از خمی که همان آب بود آبی خورد

که تلخ گشت دهان لطیف معنی‌دار

30

چو آب هر دو یکی بود و آب این یک تلخ

خطاب کرد که یارب شکال من بردار

31

فصیح در سخن آمد به پیش او آن خم

که بوده‌ام تن مردی ز مردمان کبار

32

هزار بار خم و کوزه کرده‌اند مرا

هنوز تلخ مزاجم ز مرگ شیرین کار

33

اگر هزار رهم خم کنند از سر باز

هنوز تلخی جان کندنم بود به قرار

34

سخن شنو ز خم آخر چه خویش سازی خم

برو که زود زند جوش خون تو به تغار

35

چه گویم و چه کنم تن زدم شبت خوش باد

که کرده‌ای همه عمرت به هرزه روز گذار

36

تو را خدا به کمال کرم بپرورده

تو از برای هوا نفس کرده‌ای پروار

37

ببین که چند بگفتند با تو از بد و نیک

ببین که چند تو را مهل داد لیل و نهار

38

نه زان است این همه واخواست تا تو بنشینی

ز کبر ریش کنی راست کژ نهی دستار

39

هزار دیده سزد دیده‌های عالم را

که بر دریغ تو گریند جمله طوفان بار

40

تو این سخن بندانی ولیک صبرم هست

که تا اجل کند از خواب غفلتت بیدار

41

در آن زمان شوی آگه که باز گیرندت

به پیش خلق جهان نردبان عمر از دار

42

دریغ مانده و سودی نه از دریغ تو را

زهی دریغ و زهی حسرت و زهی تیمار

43

تو غره‌ای به جهانی که تا نگاه کنی

نه تو بمانی و نه این جهان ناهموار

44

بسی نماند که این نقطه‌های روشن روی

بریزد از خم این طاق دایره کردار

45

ز نفخ صور همه اختران نورانی

ز نه سپر بریزند همچو دانهٔ نار

46

هزار نرگس تو چون شکوفه‌های لطیف

ز هفت گلشن نیلوفری کنند نثار

47

چو گردنای هوا با گو زمین گردد

ز هفت منظر این گردنای کژ رفتار

48

هزار زلزله در جوهر زمین افتد

ز نعرهٔ لمن الملک واحد القهار

49

تو خفته‌ای و قیامت رسید از آن ترسم

که تا نگاه کنی کس نبینی از دیار

50

بسی قرار نگیرند جان و تن با هم

که تا تن ز دار غرور است وجان ز دار قرار

51

چو جان و تن بنسازند آدمی پیوست

گهی حنیست گهی دردمند وگه بیمار

52

اگر ز حبس بلاها خلاص می‌جویی

ز خود برون شو و بر پر چو جعفر طیار

53

ز کار بیهده خود بازکن به آسانی

که تا تو جان بدهی کار نبودت دشوار

54

نفس مزن به هوس در هوای خود که تو را

دو ناظرند شب و روز بر یمین و یسار

55

مریز آب خود از بهر نان که هر روزی

تمامت است تو را یک دو گرده استظهار

56

به یک دو گرده قناعت کن و به حق پرداز

که کس ز حق نشود از گزاف برخوردار

57

مده به شعر فراهم نهاد عمر به باد

که شعر نیست چو شرع محمد مختار

58

قدم که بر قدم شرع او نداری تو

تو را ز خرقه بسی خوبتر بود زنار

59

شراب شرع خور از جام صدق در ره دین

که تا ز مستی غفلت دلت شود هشیار

60

به هرزه پرده‌شناسی شعر چند کنی

که شعر در ره دین پرده‌ای است بر پندار

61

دلم سیاه شد از شعر و مدح بیهوده

همی ز هر چه نه شرع است یارب استغفار

62

بزرگوار خدایا تو را زبان نبود

اگر ز فضل تو سودی طلب کند عطار

63

تو گفته‌ای که نه زان آفریده‌ام خلقی

که تا بر ایشان سودی بود مرا نهمار

64

ولیک از پی آن آفریدم ایشان را

که بر خدایی من سودشان بود بسیار

65

زیان ما مطلب چون ز ما زیان تو نیست

که نیست سود تو اندر زیان ما ناچار

66

قوی بکن من دل مرده را به زندگیی

که مرده‌ام من مسکین به زندگی صد بار

67

کسی که یاد کند در دعای خیر مرا

به فضل خود همه حاجات او به خیر برآر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای در غرور نفس به سر برده روزگار

برخیز و کارکن که کنون است وقت کار

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 18

اگلی نظم

آنچه در قعر جان همی‌یابم

مغز هر دو جهان همی‌یابم

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 20

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

سپیده دم که گهربار بر در گلزار

شود به جلوه گل اندر نگار خانه یار

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1112

اگر گل آرد بار آن رخان او، نه شگفت

هر آینه چو همه مِیْ خورَد گل آرد بار

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 57

نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار

نه منکرت بگذارد نه بر سر اقرار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1133

چرا ز قافله یک کس نمی‌شود بیدار

که رخت عمر ز کی باز می‌برد طرار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1134

بیار ساقی بادت فدا سر و دستار

ز هر کجا که دهد دست جام جان دست آر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1135

نبشته‌ست خدا گِردِ چهره دلدار

خطی که فاعتبروا منه یا اولی‌الابصار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1136

شده‌ست نور محمد هزار شاخ هزار

گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1137

چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار

بر آب دیده و خون جگر گرفت قرار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1138

مجوی شادی چون در غمست میل نگار

که در دو پنجه شیری تو ای عزیز شکار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1139

بیامدیم دگربار چون نسیم بهار

برآمدیم چو خورشید با صد استظهار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1140

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور