صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عطار
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 20

قصیدهٔ شمارهٔ 20

شاعر: عطار

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: انهمییابم

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

آنچه در قعر جان همی‌یابم

مغز هر دو جهان همی‌یابم

22

وانچه بر رست از زمین دلم

فوق هفت آسمان همی‌یابم

33

در رهی اوفتاده‌ام که درو

نه یقین نه گمان همی‌یابم

44

روز پنجه هزار سال آنجا

همچو باد وزان همی‌یابم

55

غرق دریا چنان شدم که در آن

نه سر و نه کران همی‌یابم

66

گم شدم گم شدم نمی‌دانم

که منم آنچه آن همی‌یابم

77

خاک بر فرق من اگر از خویش

سر مویی نشان همی‌یابم

88

گاه گاهی چو با خودم آرند

جای خود لامکان همی‌یابم

99

آنچه آن کس نیافت و جان درباخت

من ز حق رایگان همی‌یابم

1010

هر دم از آفتاب حضرت حق

جای صد مژدگان همی‌یابم

1111

گوییا ای نیم من آنکه بدم

خار را ضیمران همی‌یابم

1212

آنکه پهلو نسود با موری

این دمش پهلوان همی‌یابم

1313

گر تو گویی که من نیم خود را

با تو هم داستان همی‌یابم

1414

جان من زان چنین توانا شد

که تنی ناتوان همی‌یابم

1515

ز غم حق که هر دم افزون باد

دل و جان شادمان همی‌یابم

1616

چون نیم در سبب چرا گویم

شادی از زعفران همی‌یابم

1717

گاه خود را چو مور می‌بینم

گاه پیل دمان همی‌یابم

1818

گاه سر را به نور دیدهٔ سر

برتر از هفت خان همی‌یابم

1919

پای جان بر ثری همی‌بینم

فرق بر فرقدان همی‌یابم

2020

چون پری گوشه‌ای گرفتن از آنک

مردم از دیدگان همی‌یابم

2121

من بمردم از آن نگوید کس

کاثری از فلان همی‌یابم

2222

تا گل دل ز خاوران بشکفت

همه دل بوستان همی یابم

2323

طرفه خاری که عشق خود گل اوست

در ره خاوران همی‌یابم

2424

عرش بالا درخت خوشهٔ عشق

خار را گلستان همی‌یابم

2525

از دم بوسعید می‌دانم

دولتی کین زمان همی‌یابم

2626

از مددهای او به هر نفسی

دولتی ناگهان همی‌یابم

2727

دل خود را ز نور سینهٔ او

گنج این خاکدان همی‌یابم

2828

تا که بی‌خویش گشته‌ام من ازو

خویش صاحب قران همی‌یابم

2929

بر تن خویش جزو جزوم را

همچو صد دیده‌بان همی‌یابم

3030

هرچه رفت ارچه من نیم بر هیچ

پای خود در میان همی‌یابم

3131

هر کجا در دو کون دایره‌ای است

نقطهٔ جمله جان همی‌یابم

3232

سر مویی که پی به جان دارد

قید شیر ژیان همی‌یابم

3333

چون ز یک قالبند جملهٔ خلق

همه یک خاندان همی‌یابم

3434

از ازل تا ابد هرآنچه برفت

جمله یک داستان همی‌یابم

3535

جملهٔ کاینات زندگی است

من نه تنها چنان همی‌یابم

3636

همه یک رنگ و او ندارد رنگ

این به عین عیان همی‌یابم

3737

هر وجودی که آشکارا گشت

خود به کنجی نهان همی‌یابم

3838

رخش دل را که جان سوار بر اوست

عقل بر گستوان همی‌یابم

3939

مرغ جان را که علم دانهٔ اوست

از دو کون آشیان همی‌یابم

4040

عقل را آستین به خون در غرق

سر برین آستان همی‌یابم

4141

پنج حس را میان هشت بهشت

چار جوی روان همی‌یابم

4242

نفس خاکی روح بستهٔ اوست

دام دارالهوان همی‌یابم

4343

گردش چرخ را شبان روزی

دایهٔ انس و جان همی‌یابم

4444

آن جهان مغز این جهان است همه

وین جهان استخوان همی‌یابم

4545

هر سبک روح را که اخلاصی است

قیمت او گران همی‌یابم

4646

هر صناعت که خلق می‌ورزند

دانهٔ دام نان همی‌یابم

4747

اهل بازار را ز غایت حرص

پیر بازارگان همی‌یابم

4848

خلق را در امور دنیاوی

زیرک و خرده دان همی‌یابم

4949

رفت نسل کیان کنون بنگر

تا کیان را کیان همی‌یابم

5050

بر سر یوسفان کنعانی

دو سه گرگی شبان همی‌یابم

5151

بر سر هر خری که گاو سر است

رایت کاویان همی یابم

5252

زندگان مردگان بی‌خبرند

مردگان زندگان همی‌یابم

5353

جمله ذره‌های تحت زمین

تاج نوشیروان همی‌یابم

5454

چرخ را همچو گوی سرگردان

در خم صولجان همی‌یابم

5555

روز و شب را که خصم یکدگرند

روم و هندوستان همی‌یابم

5656

خلق را در میان جنگ دو خصم

در خروش و فغان همی‌یابم

5757

از جهان جهنده هیچ مگوی

که جهان را جهان همی‌یابم

5858

اندرین باغ کفر و ایمان را

چون بهار و خزان همی‌یابم

5959

صد هزاران هزار بوقلمون

زیر نه پرنیان همی‌یابم

6060

نقش بندان آفرینش را

جان و دل خان و مان همی‌یابم

6161

ژنده‌پوشان لاابالی را

شاه خسرو نشان همی‌یابم

6262

توسنان را به زجر داغ ادب

برنهاده بران همی‌یابم

6363

پیش چشم کسی که راه ندید

مژه همچون سنان همی‌یابم

6464

هر که دل همچو تیر دارد راست

پشت او چون کمان همی‌یابم

6565

خلق همچو زرند و دنیی را

محک امتحان همی‌یابم

6666

بود و نابود ما که پنداری است

حکمت جاودان همی‌یابم

6767

ذره‌های جهان به عرش خدای

پایه نردبان همی‌یابم

6868

گفتی آن آب را که عرش بر اوست

اشک کروبیان همی‌یابم

6969

رخش فکرت که رستم جان راست

با فلک هم عنان همی‌یابم

7070

قصه خود چگویمت که دو کون

قصه باستان همی‌یابم

7171

هر کجا ذره‌ای است در دو جهان

زیر بار گران همی‌یابم

7272

چیست آن بار عشق حضرت اوست

راستی جای آن همی‌یابم

7373

زیر عرشش دو کون پر عاشق

اوفتاده ستان همی‌یابم

7474

شمع جان های عاشقانش را

نور بخش جنان همی‌یابم

7575

دل ذرات هر دو عالم را

عشق یک دلستان همی‌یابم

7676

در کمالش دو کون را دایم

باز مانده دهان همی‌یابم

7777

در رسن‌های منجنیق شناخت

عقل یک ریسمان همی‌یابم

7878

طوطی روح در رهش چو مگس

دست بر سر زنان همی‌یابم

7979

شیر مردان مرد را اینجا

در پس دوکدان همی‌یابم

8080

جملهٔ خلق را درین دریا

چون نم ناودان همی‌یابم

8181

کوه را تا به کاه بر در او

کمری بر میان همی‌یابم

8282

بر درش سر بریده همچو قلم

عقل بر سر دوان همی‌یابم

8383

راه او از نثار دانهٔ جان

چون ره کهکشان همی‌یابم

8484

بر گواهی او دو عالم را

یک دل و یک زبان همی‌یابم

8585

آسمان و زمین و مطبخ او

آن کفی وین دخان همی‌یابم

8686

خوان کشیده است دایم و هر دم

صد جهان میهمان همی‌یابم

8787

خوانده و رانده‌ای چو درماندند

کرمش میزبان همی‌یابم

8888

بر سر هر چه در وجود آورد

حفظ او پاسبان همی‌یابم

8989

بر همه کاینات تا موری

لطف او مهربان همی‌یابم

9090

بر سر هر که سر نباخت درو

قهر او قهرمان همی‌یابم

9191

در عطاهای دست حضرت او

صد جهان بحر و کان همی‌یابم

9292

بر سر نیستان هست نمای

دست او درفشان همی‌یابم

9393

زرد رویان درگه او را

روی چون ارغوان همی‌یابم

9494

در تماشای او که اوست همه

دو جهان کامران همی‌یابم

9595

هر که سودی طلب کند به از او

همه کارش زیان همی‌یابم

9696

گرچه توفیق کرد تکلیفش

هم دم همکنان همی‌یابم

9797

ملک و جن و انس را که بوند

ره بر کاروان همی‌یابم

9898

ره‌بر و راه و راه‌رو همه اوست

من بدین صد بیان همی‌یابم

9999

غیر چون نیست حکم بر که نهند

حکم او خود روان همی‌یابم

100100

آفتابی است حضرتش که دو کون

پیش او سایه‌بان همی‌یابم

101101

این جهان و آن جهان هر دو یکی است

اثر غیب دان همی‌یابم

102102

معطی جان که خاک درگه اوست

نور عقل و روان همی یابم

103103

جان در اوصاف او همی‌جوشد

تا قلم در بنان همی‌یابم

104104

شعر عطار را که نور دل است

زیور شعریان همی‌یابم

105105

خالقا عفو کن بپوش و مپرس

وایمنم کن که امان همی‌یابم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوار

که دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 19

اگلی نظم

دلی پر گوهر اسرار دارم

ولیکن بر زبان مسمار دارم

عطار»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 21

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور