صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 84 - در مدح ابوعمر عثمان مختاری شاعر غزنوی

قصیدهٔ شمارهٔ 84 - در مدح ابوعمر عثمان مختاری شاعر غزنوی

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: یر

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 5

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

نشود پیش دو خورشید و دو مه تاری تیر

گر برد ذره‌ای از خاطر مختاری تیر

2

آنکه در چشم خردمندی و در گوش یقین

پیش اندازهٔ صدقش به کمان آید تیر

3

آنکه پیش قلم همچو سنانش گه زخم

از پی فایده چون نیزه میان بندد تیر

4

گر به زر وصف کند برگ رزانر پس از آن

برگ زرین شود از دولت او در مه تیر

5

ای جوانی که ز معنی نوت در هر گوش

هر زمان نور همی نو طلبد عالم پیر

6

سخن از مهر تو آراسته آید چو جنان

آتش از خشم تو آمیخته سوزد چو سعیر

7

آن گه فکرت همی از عقل تو یابد گه نظم

به همه عمر نیابد صدف از ابر مطیر

8

هر چه زین پیش ز نظم حکما بود از او

هست امروز به بند سخنان تو اسیر

9

معنی اندر سیهی حرف خطت هست چنانک

صورت روشنی اندر سیهی چشم بصیر

10

راوی آن روز که شعر تو سراید ز دمش

باد چون خاک از آن شعر شود نقش‌پذیر

11

از پی دوستی نظم تو مرغان بر شاخ

نه عجب گر پس از این سخته سرآیند صفیر

12

از پی اینکه ترا مرد همی بیند و بس

معنی بکر همی بر تو کند جلوه ضمیر

13

هر زمان زهره و تیر از پی یک نکتهٔ تو

هر دو در مجلس شعر تو قرینند و مشیر

14

آن برین بهر شهی عرضه کند دختر بکر

وین بر آن زخمه زند بهر طرب بر بم و زیر

15

نام آن خواجه که بر مخلص شعر تو رود

تا گه صور بود بر همه جانها تصویر

16

من چو شعر تو نویسم ز عزیزی سخنت

نقس دان مشک تقاضا کند و خامه حریر

17

هر کسی شعر سراید ولیکن سوی عقل

در به خر مهره کجا ماند و دریا به غدیر

18

زیرکان مادت آواز بدانند از طبع

ابلهان باز ندانند طنین را ز زفیر

19

سخنت غافل بود از هیبت دریا دل آنک

بحر اخضر شمرد دیدهٔ او چشم ضریر

20

مطلع شعر تو چون مطلع شمس ست ولیک

اعمیان را چه شب مظلم چه بدر منیر

21

چه عجب گر شود آسیمه ز رنگ می صرف

آن تنک باده که مستی کند از بوی عصیر

22

ای میر سخنان کز پی نفع حکما

مر ترا قوت تایید الاهیست وزیر

23

لیکن از بی‌خبری بی‌خبرانست که یافت

سر و پای تو و اصل تن و جان تاج و سریر

24

تو بی اندیشه بگویی به از آن اندر نظم

آنچه یک هفته نویسد به صد اندیشه دبیر

25

چهره و ذات ترا در هنر از بی‌مثلی

خود قیاسیست برون از مثل سوسن و سیر

26

من درین مدح تو یک معجزه دیدم ز قلم

آن زمان کز دل من بود سوی نظم سفیر

27

گرچه دل در صفت مدح تو حیران شده بود

او همی کرد همه مدح تو موزون به صریر

28

صفت خلق تو در خاطر من بود هنوز

کز جوار دم من باد می افشاند عبیر

29

هم به جانت که بیاراسته جانم چون جهان

تا زبانم بر مدح تو جری شد چو جریر

30

شاعر از شعر تو گوید چه عجب داری از آنک

از زمین آب به دریا شود آتش به اثیر

31

ای جهان هنر از عکس جمال تو جمیل

ای دو چشم خرد از نور قرار تو قریر

32

هر دو از خاطر نیکو ز پی سختن شعر

چون ترازوی زریم از قبل دون و خطیر

33

دهر در شعر نظیریم ندانست ولیک

چون ترا دید درین شغل مرا دید نظیر

34

لیک در جمله تو از دولت نیکو شعری

چون شهان سوی زری من چو خران سوی شعیر

35

طاق بر طاق تو از بهر سنایی چو پیاز

من ثناگوی تو و مانده درین حجره چو سیر

36

تا بر چهره‌گشایان نبود چشم چو دل

تا بر گونه‌شناسان نبود شیر چو قیر

37

باد بر رهگذر حادثه از گونه و اشک

دل و چشم عدوت راست چو جام می و شیر

38

بادی آراسته در ملک سخن تا گه حشر

نامهٔ شعر به توقیع جواز تو امیر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای خنده زنان بوس تو بر تنگ شکر بر

وی طنز کنان نوش تو بر رنگ گهر بر

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 83 - در مدح بهرامشاه

اگلی نظم

ای سنایی جهد کن تا پیش سلطان ضمیر

از گریبان تاج سازی وز بن دامن سریر

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 85 - تامل با خویشتن و راز و نیاز با پروردگار

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

زد سحر طایر قدس ز سر سدره صفیر

که درین دامگه حادثه آرام مگیر

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 443

گرچه طفلی و هنوزت شکر آلوده شیر

دل صد پیر و جوان هست به عشق تو اسیر

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 444

چاکرانت به گه رزم چو خیاطانند

گرچه خیاط نیَند، ای مَلک کشور گیر

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 64

صنما این چه گمانست فرودست حقیر

تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1090

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر

به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 309

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور