صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 85 - تامل با خویشتن و راز و نیاز با پروردگار

قصیدهٔ شمارهٔ 85 - تامل با خویشتن و راز و نیاز با پروردگار

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: یر

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 7

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای سنایی جهد کن تا پیش سلطان ضمیر

از گریبان تاج سازی وز بن دامن سریر

22

تا بدین تاج و سریر از بهر مه‌رویان غیب

هر زمانی نوعروسی عقد بندی بر ضمیر

33

با چنین تاج و سریر از بهر دارالمُلکِ سِرّ

بندِ پای و سر شمر تاج و سریرِ اردشیر

44

دیو هم‌کاسه بود بر سفره تا وهم و خیال

در میان دین و عقلت، در سفر باشد سفیر

55

جان به دین و عقل ده تا پاک ماند بهر آنک

وزر ورزد جان چو او را عقل و دین نبوَد وزیر

66

تا تو در زیر غبار آرزو داری قرار

در جهان دل نبینی چشمِ جان هرگز قَریر

77

آدمی، در جمله، تا از نفس پُر باشد، چو جوز

هر زمانی آید از وی دیو را بوی پنیر

88

از حصار بود خود آنگاه ِبِرْهی کز نیاز

پایمال مسجد و میخانه گردی چو حصیر

99

هست هم نفسِ نَفیست باعث تعلیم دیو

بود هم فَرِّ فَرَزدَق داعیه‌یْ جَرِّ جَریر

1010

گر خطر داری ز حق دان ور نداری زو طلب

کِت زوال آید چو از خود سوی خود باشی خطیر

1111

آفتاب نوربخش آنگاه بستاندْش نور

چون کند دعوی تمامی پیش او بدرِ منیر

1212

هست آتش خشم و شهوت بخل و کین و طمْع و آز

وردت این باد از چنین آتش  کـ«اَجِرنا یا مُجیر»

1313

مالک خود باش همچون مالکِ دوزخ از آنک

تا نگیرد نوزده اعوانش در حشرت اسیر

1414

وز بروج اختران بگذر، سوی رضوان گرای

تا نه آتش زحمت آرد مر ترا نه زمهریر

1515

ور بنگریزی از اینها بازدارندت به قهر

این ده و نه در جهنم وان ده و دو در اثیر

1616

چارمیخِ چار طبعی، شهربندِ پنج حس

از پیِ دو جْهان سه جانت زان بماند اندر زحیر

1717

بیخ شهوت برکَن و شاخِ شَرَه کاندر بهشت

این نخواهد مرغ و میوه و آن دگر حور و حریر

1818

در مصاف خشم و شهوت چشم‌ِ‌ دل پوشیده‌ دار

کاندرین میدان ز پیکان بی‌ضرر باشد ضریر

1919

نرم‌ دار آواز بر انسان چو انسان، زانکه حق

«انکرالاصوات» خواند اندر نُبی «صوت الحمیر»

2020

در نعیم خلق خود را خوش‌سخن کن چون طبیب

در جحیمِ خشم چون گبران چه باشی با زَفیر؟

2121

میری از حرص است، چون مور و تهور همچو مار

پس به روز حشر یکرنگند مور و مار و میر

2222

خود همه عالم نقیری نیست، پس بر نیک و بد

چیست این چندین نقار و نقرگی بهر نقیر

2323

انقیاد آر از مسلمانی به حکم او، از آنک

بر نگردد ز اضطراب بنده تقدیر قدیر

2424

بر امید رحم او بر زخم او زاری مکن

کاوّلَت زان زد که تا آخِرْت بنوازد چو زیر

2525

کز برای پخته گشتن کرد آدم را، الاه

در چهل صبح الاهی طینت پاکش خمیر

2626

چون ترا در دل ز بهر دوست نبود خارخار

نیست در خیر تو چیزی جان مکن بر خِیر خیر

2727

فاسقت خوانم نه عاشق، ار چو ترّان در سماع

ذوقِ سمعت بازداند نَغمتِ زیر از زئیر

2828

دین سلاح از بهر دفع دشمنان آتشی است

تو چرا پوشی به هر بادی زره چون آبگیر؟

2929

از برای ذکر باقی بر صحیفهٔ روز و شب

چون نکوخط نیستی زنهار تا نَبوی دبیر!

3030

چونت عمر و زید باشد کارساز نیک و بد

در نبی پس کیست «نعم المولی و نعم النصیر»

3131

میر میرت بر زبان بینند پس در وقت ورد

یا مخوان «فوضت امری» یا مگو کس را امیر

3232

بامداد «ایاک نعبد» گفته‌ای در فرض حق

چاشتگه خود را مکن در خدمت دونی حقیر

3333

تنگ میدان باش در صحرای صورت همچو قطب

تا به تدبیر تو باشد گشت چرخ مستدیر

3434

ای خمیرت کرده در چل صبح، تاییدِ اله

چون تنورت گرم شد آن بِه که دربندی فطیر

3535

گویی ای اسم تو باری گویی ای فعل تو بار

گویی ای مهرت سهناگویی ای لطفت هژیر

3636

جان ما را عقل بخش و عقل ما را رهنمای

کز برون تن غفوری وز درون جان خبیر

3737

مرقد توفیق تو جان را رساند بر علو

موقف خذلان تو تن را گدازد در سعیر

3838

تیغها از سکر قهرت کند نبود از سلیل

کلکها از شکر لطفت گنگ نبود از صریر

3939

هم رضا جویان همه مردانت خوش خوش در خشوع

هم ثناگویان همه مرغانت صف صف در صفیر

4040

از برای هدیهٔ معنی و کدیهٔ زندگی

بندهٔ درگاه تو جان جوان و عقل و پیر

4141

هم درخت از تو چو پیکان و سنان وقت بهار

هم غدیر از تو چو شمشیر و سپر در ماه تیر

4242

تیر چرخ ار در کمان یابد مثال حکمتت

در زمان همچون کمان کوژی پذیرد جرم تیر

4343

پیش تو یکتن نکرد از بهر خدمت قد کمان

تا ندادی هم توشان از قوت و توفیق تیر

4444

جان هر جانی که جفت تیر حکمت بشنود

با «سمعنا» و «اطعنا» پای کوبد پیش تیر

4545

تف آه عاشقان ار هیچ زی بحر آمدی

تا به ماهی جمله بریان گرددی بحر قعیر

4646

از برای پرورش در گاهوارهٔ عدل و فضل

عام را بستان سیری خاص را پستان شیر

4747

هر که از خود رست و عریان گشت آن کس را به فضل

حلها پوشی طرازش «ذلک الفوز الکبیر»

4848

و آنکه او پیوسته زیر پوست ماند چون پیاز

میدهیش از خوانچهٔ ابلیس در لوزینه سیر

4949

از در کوفهٔ وصالت تا در کعبهٔ رجا

نیست اندر بادیهٔ هجران به از خوفت خفیر

5050

از همه عالم گریزست ار همه جان و دل ست

آن تویی کز کل عالم ناگریزی ناگزیر

5151

کم نگردد گنج خانهٔ فضلت از بدی‌ها ما

تو نکو کاری کن و بدهای ما را بد مگیر

5252

صدق ما را صبح کاذب سوخت ما را صدق بخش

پای ما در طین لازب ماند ما را دستگیر

5353

هیچ طاعت نامد از ما همچینن بی علتی

رایگانمان آفریدی رایگانمان در پذیر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

نشود پیش دو خورشید و دو مه تاری تیر

گر برد ذره‌ای از خاطر مختاری تیر

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 84 - در مدح ابوعمر عثمان مختاری شاعر غزنوی

اگلی نظم

در کف خذلان و ذل فتح و ظفر گشتی اسیر

گر نبودی هر دو را اقبال خواجه دستگیر

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 86 - در مدح مسعود بن ابوالفتح

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

زین مروح خانه بادی می وزد بس دلپذیر

برمشام جانت ای دل قوت جان زین بادگیر

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 25

در سماع عاشقان زد فر و تابش بر اثیر

گر سماع منکران اندر نگیرد گو مگیر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1069

معده را پر کرده‌ای دوش از خمیر و از فطیر

خواب آمد چشم پر شد کآنچ می‌جُستی بگیر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1071

فتنه‌ام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر

قامت است آن یا قیامت عنبر است آن یا عبیر

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 308

ای امید جان، عنایت از عراقی وامگیر

چاره ساز آن را که از تو نیستش یک دم گزیر

عراقی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 128

راه باریک است و شب تاریک و مرکب لنگ و پیر

ای سعادت رخ نمای و ای عنایت دست گیر

عراقی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 12 - در نعت رسول اکرم (ص)

در کف خذلان و ذل فتح و ظفر گشتی اسیر

گر نبودی هر دو را اقبال خواجه دستگیر

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 86 - در مدح مسعود بن ابوالفتح

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور