صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 83 - در مدح بهرامشاه

قصیدهٔ شمارهٔ 83 - در مدح بهرامشاه

شاعر: سنایی

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: ربر

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 3

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای خنده زنان بوس تو بر تنگ شکر بر

وی طنز کنان نوش تو بر رنگ گهر بر

22

جان تو که باشد ز در خندهٔ او باش

کز خنده شیرینت بخندد به شکر بر

33

بر مردمک دیدهٔ عشاق زنی گام

هر گه که ملک وار خرامی به گذر بر

44

نظارگیان رخ زیبای تو بر راه

افتاده چو زلف سیهت یک به دگر بر

55

تو بوسه همی باری از آن لعل شکر بار

در بوسه چدن دیده و جانها به اثر بر

66

آمیخته صورتگر خوبان بر فتنه

از نطق و دهان تو عیان را به خبر بر

77

بنشانده به خواری خرد عافیتی را

زنجیر دلاویز تو چون حلقه به در بر

88

ای زلف تو از آتش رخسار تو پرتاب

من فتنه بر آن تافته و تافته گر بر

99

دیوانه بسی دارد در هر شکن و پیچ

آن سلسلهٔ مشک تو بر طرف قمر بر

1010

یارب که همی تا چه بلا بارد هر دم

ای جان پدر زلف تو بر جان پدر بر

1111

اندر شب و روز سر زلفین و رخ تو

عمری به سر آوردم بر «بوک» و «مگر» بر

1212

گر با خبرستی ز پی روی تو هر شب

غیرت بزمی بر فلک خیره نگر بر

1313

سرو و گل تو تازه بدانند که هستند

آن جسته و این رستهٔ این دیدهٔ تر بر

1414

آتش زده‌ای در دل عشاق ز خشکی

آبی نه کسی را ز تو بر روی جگر بر

1515

مانند دل سخت سیاه تو از آنست

هم بوسه و هم گریهٔ حاجی به حجر بر

1616

ای نقش دل انگیز ترا از قبل انس

بنگاشته روح‌القدس از عشق به پر بر

1717

در زینت و در رنگ کلاه و کمر خویش

زحمت چه کشی در طلب گوهر و زر بر

1818

از اشک من و رنگ رخ من ببر ای ترک

بعضی به کله بر زن و بعضی به کمر بر

1919

سحر تو اگر چه ز سحر سست شود سحر

خندید چو صبح آمد بر نور سحر بر

2020

چندان چه نمایی شر از آن چشم چو آهو

خیرالبشر اینجا و تو مشغول به شر بر

2121

هان آهو کا جور مکن تا بنگویم

این جور تو بر عدل شه شیر شکر بر

2222

سلطان همه مشرق بهرامشه آنکو

بهرام سپهرش نسزد بنده به در بر

2323

فرخنده یمینی و امینی که بخندد

یمنش به قضای بد و امنش به قدر بر

2424

شیر فلک از بیلک او برطرف کون

زانگونه گریزنده که آهو به کمر بر

2525

خو کرده زبانش به در جنگ و سر گنج

اندر صف مجلس به «بگیر» و به «ببر» بر

2626

در بارگه حکم تقاضای یقینش

آتش زده در نفس شک و نقش اگر بر

2727

لفظش برسیدست بسان خرد و جان

بر ذروهٔ عرش و فلک و ذره به در بر

2828

صاحب خبر غیر نخواندست به سدره

چون سیرت نیکوش به فهرست سیر بر

2929

نظاره اگر روح ندیدست به دیده

چون چهرهٔ زیباش به صحرای صور بر

3030

فتنه‌ست چو خورشید پی فتنه نشانیش

بهرام فلک به شه ناهید نظر بر

3131

هر کس که کند قصد که تا سر بکشد زو

سر گمشده بیند چو کشد دست به سر بر

3232

ای تکیه گه دولت و تایید تو در ملک

بر سو به خداوند و فرو سو به هنر بر

3333

چون رعب تو خود نایب حشرست درین ربع

کی دل دهدت تا تو نهی دل به حشر بر

3434

چون عصمت و تایید الاهی سپر تست

کی تکیه کنی بر زره و خود و سپر بر

3535

گر رشگ برد خصم تو نشگفت گه سوز

از آتش شمشیر تو بر عمر شرر بر

3636

زیرا که به از عمر بود مرگ مر آنرا

کز سهم دلاشوب تو باشد به خطر بر

3737

هر چند که بودی ز پس پردهٔ ادبار

بدخواه ترا میل به کبر و به بطر بر

3838

اکنون که ترا دید ز سهم و خطر تو

بارست بطر بر عدوی روز بتر بر

3939

این قوت بازوی ظفر از پی آنست

کز نعت تو حرزست به بازوی ظفر بر

4040

ای از کف چون ابر بهاریت گه جود

آن آمده بر بخل که از وی به حضر بر

4141

گر ابر مدد یکدم از انگشت تو گیرد

هرگز نکند بیش بخیلی به مطر بر

4242

ای ذات ترا از قبل قبلهٔ دلها

تدبیرگر چرخ بپرورده ببر بر

4343

چون قطب تو اندر وطن خویش به نیکی

آوازهٔ نام تو چو انجم به سفر بر

4444

خور جود تو جوینده چو انجم به فلک بر

گل مدح تو گوینده چو بلبل به شجر بر

4545

رحمت شده بی امر تو زحمت به خرد بر

فتنه شده بی امر تو فتنه به سهر بر

4646

در کعبهٔ انصاف تو محراب دگر شد

نقش سم شبدیز تو بر ماده و نر بر

4747

تا حرز نفر داد تو و یاد تو باشد

هرگز نرسد هیچ نفیری به نفر بر

4848

امروز درین دور دریغی نخورد هیچ

از عدل تو یک سوخته بر عدل عمر بر

4949

بنگاشت تو گویی همه را از قلم مهر

نقاش ازل نقش تو بر حسن بصر بر

5050

انگشت گزان آمده نزد تو حسودت

برده سر انگشت کز آتش به سقر بر

5151

دولت نتواند که گشاید ز سر زور

ار بند نهد دست تو بر پای قدر بر

5252

گور و ملک الموت بهم بیندی از تو

گر گرز زنی بر عدوی تیره گهر بر

5353

در بحر گر آواز دهی جانورانش

لبیک زنان پیش تو آیند به سر بر

5454

هر دم فلک الاعظم ز اوج شرف خویش

احسنت کند بر شرف چون تو پسر بر

5555

تا نقش کند از قبل رمز حکیمان

جاه خطر و چاه خطر را به سمر بر

5656

بر رهگذر حاسد تو چاه و خطر باد

تا ناصحت آساید با جاه و خطر بر

5757

بر پشت تو بادا زره عصمت ایزد

تا باد زره سازد بر روی شمر بر

5858

خاک در تو باد سپهر همه شاهان

تا خاک و سپهرست بزیر و به زبر بر

5959

روی تو چنان تازه که گوید خرد و جان

ای تازه‌تر از برگ گل تازه به بربر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زیر مهر پادشاه زری در آرد روزگار

گر نفاق اندرونی پاک آید در عیار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 82

اگلی نظم

نشود پیش دو خورشید و دو مه تاری تیر

گر برد ذره‌ای از خاطر مختاری تیر

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 84 - در مدح ابوعمر عثمان مختاری شاعر غزنوی

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر

گویی که نَزَد مرگْ تو را حلقه به‌در بر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1035

ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر

آخر نظری کن به نظربخش فکر بر

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1036

بی دوست ز بس خاک فشاندیم به سر بر

صد چشمه روانست بدان راهگذار بر

غالب دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 194

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور