صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 82

قصیدهٔ شمارهٔ 82

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ار

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

زیر مهر پادشاه زری در آرد روزگار

گر نفاق اندرونی پاک آید در عیار

22

در سرای شرع سازد علم دارالضرب درد

در پناه شاه دارد مرد بیت المال کار

33

گلبنی باید که تا بلبل برو دستان زند

آبدار از چشمهٔ توفیق و پاک از شرک خار

44

مرد تا بر خویشتن زینت کند از کوی دیو

منقسم باشد درین ره ز اضطراب و ز اضطرار

55

بس محال آید ازین قسمت نهادن شکل روح

بس خطا باشد درین تهمت شنودن بوی بار

66

نالهٔ داوود هم برخاست از صحرای غیب

حضرت سیمرغ کو تا بشنود آن ناله زار

77

آفتاب اینک برآمد چند خسبم همچو کوه

در شعاع نور افتم بی سر و بن دره وار

88

شیر مردان در جهان چون ذره باشد نزد تو

دل برآورده به قهر از کلی جانشان دمار

99

وآن گهٔ باشد سزای آتش ترسا درخت

کبرویش رفته باشد در میان شاخسار

1010

تا بود دل در فریب نقش جادو جای گیر

کی شود در حلقهٔ مردان میدان پایدار

1111

برهمن تا بر نیاید از همه هستی خود

با خرد همخوابه کی دیدند او را اهل غار

1212

دست در سنگی زده کی کوه بیند بت به دست

پای بر مرغی نهاده کی رسد کس بر مدار

1313

نرد کی بازند با خورشید در پیش قمر

زرق چون سازند بی افلاس در کوی شمار

1414

پیش از آن کادم نبود و نام آدم کس نبرد

در دمغ عاشقان بودست ازین سودا خمار

1515

دم کجا زد آدم آن ساعت که بر اطراف عرش

درد بود ردا قلم میراند بر لوح نگار

1616

عقل را تقدیر چون از پرده بیرون کرد گفت

گرد عشاقان مگرد ای مختصر هان زینهار

1717

زان که ایشان در جهان دیوانگان حضرتند

بند ایشان را نشایی دست از ایشان باز دار

1818

گر تو ز بندی بدی بر پای مجنون در عرب

عشق لیلی را ندادی جای در دل خوار خوار

1919

لاجرم چون راه داد از درد در دل عشق را

برکشید از عشق لیلی تیغ بر وی صدهزار

2020

گرچه کم دارد صفا نزدیک یزدان اهرمن

شب روی خود شور دیگر دارد اندر کار و بار

2121

نیمشب بودست خلوتگاه معراج رسول

نیمشب گفته‌ست موسا اهل را کنست نار

2222

گر ز دولت بر دمد صبحی به ناگه در شبی

عالمی روشن شود در دم از آن نور شرار

2323

گر شبی طلعت نماید در یمن نجم سهیل

صد هزاران پوست خلعت گردد اندر هر دیار

2424

سمع کو تا بشنود امروز آواز اویس

خضر کو تا در شود غواص وار اندر بحار

2525

نه ازو کم گشت یک ذره غریو درد دین

نه درین گمشد هنوز آن گوهر اسرار دار

2626

تا دل لاله سیاهست و تن سیمرغ گم

طالبان را در قدم آبست و در آتش وقار

2727

خاک بس باشد به آدم عاقلان را راهبر

باد بس باشد ز یوسف عاشقان را یادگار

2828

کر بدین علمی بود حکمت پدید آید بسی

ور در آن دردی بود یوسف خود آید در کنار

2929

مفردی باید ز مردم تا توان رفتن به دل

در میان چشم زخمی زین دو عالم سوگوار

3030

دیده را هر خشت دامی هست بر باروی شهر

کی کند در گوش کیوان از بزرگی گوشوار

3131

آهوی خود پیش افتد مرد باید چون عمر

چون عمر در زین نشیند بوالحسن باید سوار

3232

تا نه این رحمت کند در حلقه‌های طاوها

تا نه این مردی نماید در حضور ذوالفقار

3333

از خرد بس نادر افتند کز بن یک چوب گز

عزریائیلی برآید از پی اسفندیار

3434

چشم چون بر دیدن افتد کی بود در ظرف حرف

باز تا بر دست باشد کی کند تیهو شکار

3535

نی که دست شاه خوشتر باز را در شهر خصم

نی که روی ماه بهتر خاصه در دریا کنار

3636

آنکه دید اسرار عالم خاک زد در روی فخر

و آنکه شد در کار دلبر آب خورد از جوی عار

3737

عالمی وامانده‌اند از عدل اندر حبس خود

مفلسان بی‌گناهانند ای دل در گذار

3838

تا چه خواهی کرد مشتی دیو مردم را مقیم

تا چه خواهی داد قومی رنگ داران را حصار

3939

گر کسی دامی نهد بی پای شو واندر گذر

ور کسی زجری کند بی گفت شو و اندر گذار

4040

نفس تا رنجور داری چاکر درگاه تست

باز چون میریش دادی گم کند چون تو هزار

4141

دل گرفت احرام در بیت‌الحرام آب و نان

هم دل اندر محرم خلوت سرای شهریار

4242

تا نشد خاص الخواص او دل اندر صدر شاه

کی شدند او را مطیع اندر بیابان شیر و مار

4343

گرچه اندر کعبه‌ای بیدار باش و تیز رو

ورچه در بتخانه‌ای هشیار باش و پی فشار

4444

مرد با زنار اگر سست آید اندر عین روم

بر خیال چشمهٔ معبودیه کرد اختصار

4545

آب در بستان آدم می‌رود لیکن چه سود

از کلوخی گل برون آید ز دیگر سوی خار

4646

ناله را نزدیک عزت گر جوی حرمت بدی

باغبان هرگز ندادی نیم جو را ده خیار

4747

کار آن دارد که افتد در خم چوگان فقر

نام آن گیرد که باشد چون سها زرد و نزار

4848

هر چه جز در دست دوزخ هر چه جز فقرست غیر

هر چه جز بندست زحمت هر چه جز زخمست عار

4949

چون بدین هفت آسمان پویند با تر دامنی

چون کند نقش سلیمان دیو بر روی ازار

5050

عندلیب خوش سماع او جاودان گویا بود

دست برد از همسران خویش و ز اهل و تبار

5151

ور نه خود دست کفایت ز آستین کبریا

جون برون یازد کند در کام او چون خر فسار

5252

تا ضیاع اندر دل مردست ضایع نیست کفر

آتشی باید که افتد در ضیاع و در عقار

5353

عشق پیش از مرد باید تا سماع آرد وصال

عقل بعد از علم باید تا درست آید شمار

5454

مانع آید جان معانی را چو عقل آمد مشیر

نافع آید دل محاسن را چو دین باشد شعار

5555

در اوایل چار می‌گفتند بنیان جهان

دور ما آخر برآرد هم دمار از هر چهار

5656

صبح محشر بر زد اینک نور بر دامان کوه

زینهار ای خفتگان بیدار باشید از قرار

5757

موج خواهد زد زمین تا بر کنار افتد همه

هر چه ذر اندر یمین و هر چه سنگ اندر یسار

5858

کشتی اینجا ساخت باید تا به نزد غرقه‌گاه

ایمنی باز آرد از تخلیط و تندی و بخار

5959

چون نیابد در رباط از بهر عیسا عقل دون

گو برو اندر ریا از بهر خر گندم بکار

6060

گر نخواهد خواست از اخلاص عذر عشق زلف

کسی مسلم باشدش جولان میدان عذار

6161

غفلت اندر عاشقان چندان کدورت جمع کرد

کز رخ خورشید می‌بینند سرخی بر انار

6262

از سپیدی اویس و از سیاهی بلال

مصطفا داند خبر دادن ز وحی کردگار

6363

من چه دانم کز چه دارد نور از خورشید روز

من چه دانم کز چه بیند دزد در شبهای تار

6464

سینهٔ شیرین خبر دارد ز خسرو بس بود

نالهٔ گردون کفایت باشد از تقدیر بار

6565

یارب این در علم تست و کس نداند سر این

فضل کن بر عاشقان و راز هم در پرده دار

6666

وز پی آن کز سنایی یک اشارت بد بدین

چون دگر گویندگان او را مفرما سنگسار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای دل از عقبات باید دست از دنیا بدار

پاکبازی پیشه گیر و راه دین کن اختیار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 81

اگلی نظم

ای خنده زنان بوس تو بر تنگ شکر بر

وی طنز کنان نوش تو بر رنگ گهر بر

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 83 - در مدح بهرامشاه

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

با همه بی‌دست و پایی اندکی همت‌گمار

آسمان می‌بالد اینجا کودک دامن سوار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1662

تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار

جام می‌خواهم در این میخانه یک طاووس‌دار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1663

جسم غافل را به اندوه رم فرصت چه‌کار

کاروان هر سو رود بر خویش می‌بالد غبار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1664

چشم تعظیم از گران‌جانان این محفل مدار

کوفتن‌ گردد عصا، کز سنگ برخیزد شرار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1665

این مقام خوش که می بخشد نسیم وصل یار

خیر دار حل فیها خیر ارباب الدیار

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 10

عید شد و اندر کنار و بوسه با هم هر دو یار

یار ما ناداده بوسه می کند از ما کنار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 169

شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکار

یعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 437

گل خوش است و عید خوش وز هر دو خوشتر وصل یار

خاصه بعد از محنت هجران و درد انتظار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 439

عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار

گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1060

عرض لشکر می‌دهد مر عاشقان را عشق یار

زندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1061

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور