صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 81

قصیدهٔ شمارهٔ 81

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ار

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

ای دل از عقبات باید دست از دنیا بدار

پاکبازی پیشه گیر و راه دین کن اختیار

2

تخت و تاج و ملک و هستی جمله را در هم شکن

نقش و مهر نیستی و مفلسی بر جان نگار

3

پای بر دنیا نه و بردوز چشم از نام و ننگ

دست بر عقبا زن و بر بنده راه فخر و عار

4

چون زنان تا کی نشینی بر امید رنگ و بوی

همت اندر راه بند و گام زن مردانه‌وار

5

عالم سفلی نه جای تست زینجا بر گذر

جهد آن کن تا کنی در عالم علوی قرار

6

تا نگردی فانی از اوصاف این ثانی سقر

بی‌نیازی را نبینی در بهشت کردگار

7

گر چو بوذر آرزوی تاج داری روز حشر

باش چون منصور حلاج انتظار دار دار

8

از حدیث عشق جانبازان مزن بر خیره لاف

تا تو اندر بند عشق خویش باشی استوار

9

باطن تو کی کند بر مرکب شاهان سفر

تا نگردد رای تو بر مرکب همت سوار

10

ای برادر روی ننماید عروس دین ترا

تا هوای نفس تو در راه دین شد ره سپار

11

چشم آن نادان که عشق آورد بر رنگ صدف

والله ار دیدش رسد هرگز به در شاه‌وار

12

تا تو مرد صورتی از خود نبینی راستی

مرد معنی باش و گام از هفت گردون در گذار

13

از پی یک مه که برگ گل دمد بر وی همی

گرمی و سردی کشد در باغها یک سال خار

14

گر غم دین داردت رو توتیای دیده ساز

گرد نعل مرکب این افتخار روزگار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

زیبد ار بی مایه عطاری کند پیوسته یار

زان که هر تاری ز زلفش نافه دارد صد هزار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 80 - در ترغیب مردان به احتراز از زنان دلفریب

اگلی نظم

زیر مهر پادشاه زری در آرد روزگار

گر نفاق اندرونی پاک آید در عیار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 82

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

با همه بی‌دست و پایی اندکی همت‌گمار

آسمان می‌بالد اینجا کودک دامن سوار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1662

تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار

جام می‌خواهم در این میخانه یک طاووس‌دار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1663

جسم غافل را به اندوه رم فرصت چه‌کار

کاروان هر سو رود بر خویش می‌بالد غبار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1664

چشم تعظیم از گران‌جانان این محفل مدار

کوفتن‌ گردد عصا، کز سنگ برخیزد شرار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1665

این مقام خوش که می بخشد نسیم وصل یار

خیر دار حل فیها خیر ارباب الدیار

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 10

عید شد و اندر کنار و بوسه با هم هر دو یار

یار ما ناداده بوسه می کند از ما کنار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 169

شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکار

یعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 437

گل خوش است و عید خوش وز هر دو خوشتر وصل یار

خاصه بعد از محنت هجران و درد انتظار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 439

عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار

گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1060

عرض لشکر می‌دهد مر عاشقان را عشق یار

زندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1061

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور