صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 80 - در ترغیب مردان به احتراز از زنان دلفریب

قصیدهٔ شمارهٔ 80 - در ترغیب مردان به احتراز از زنان دلفریب

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ار

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

زیبد ار بی مایه عطاری کند پیوسته یار

زان که هر تاری ز زلفش نافه دارد صد هزار

22

صد جگر بریان کند روزی ز حسنش ای شگفت

هر که چندان مشک دارد با جگر او را چکار

33

مایهٔ عنبر فروشان بوی گرد زلف اوست

هیچ دانی تا چه باشد یمن زلفش از یسار

44

بارنامهٔ چشم آهو از دو دیده کرد پست

کارنامهٔ ناف آهو از دو جعدش ماند خوار

55

عارض زلفش ز بند کاسدی آن گه برست

کاروان مشک و کافور از ریاح و از تتار

66

مشکشان در نافهاشان چون جگرشان خون شده

از چه؟ ا زتشویر و شرم آن دو زلف مشکبار

77

روی خوبش چو نگری فتنهٔ جهانی بین ازو

فتنه فتنه‌ست ای برادر خواه منبر خواه دار

88

شمت زلفین او کردست چون باد بهشت

خاک را عنبر نسیم و باد را مشکین به خار

99

حسن و خلق و لطف و ملح آمد اصول جوهرش

با اصول جوهر ما باد و خاک و آب و نار

1010

روی او اندر صفا و روشنی چون آینه‌ست

باز روی من ز آب دیدگان باشد بحار

1111

من بدو چون بنگرم یا او به من چون بنگرد

من همی او گردم و او من به روزی چند بار

1212

از لبم باد خزان خیزد که از تاثیر عشق

چون از آن دندان کژ مژ خود بخندد چون بهار

1313

در مثل گویند مروارید کژ نبود چرا

کژ همی بینم چو زلف نیکوان دندان یار

1414

لیک چندان زیب دارد کژ مژی دندان او

کن نیابی در هزاران کوکب گردون گذار

1515

در لبش چون بنگرم از غایت لعلی شود

چشمم از عکس لبان چون می او پر خمار

1616

هر که روزی بی رضایش چهرهٔ زیباش دید

بی خلاف از وی برآرد داغ بی صبری دمار

1717

او همی کاهد ز نیکو عهدی و از خوشخویی

هر چه بر رویش طبیعت می‌بیفزاید نگار

1818

هست بسیاری نکوتر زیب امروزش ز دی

هست بسیاری تبه‌تر عهد امسالش ز پار

1919

ای دریغ از هیچ سنگستی درو بر راه او

کشتگان عشق یابندی قطار اندر قطار

2020

لیک طبع عامیان را ماند از ساده دلی

هر که دامی راست کرد او را درو بینی شکار

2121

گه برین هم جفت باشد همچو بی دین با دروغ

گه بر آن همخوابه گردد همچو بد خو با نقار

2222

من که جان و عمر و دل درباختم در عشق او

من که جاه و مال و دین در عشق او کردم نثار

2323

بر چو من کس نا کسی را برگزیند هر زمان

اینت بی معنی نگاری وه که یارب زینهار

2424

جان من آتش همی گیرد که از دون همتی

هرکرا بیند، همی گیرد چو آب اندر کنار

2525

غیرت آنرا که چون نارنگ ده دل بینمش

گر به سینه صد دلستی خون شدستی چون انار

2626

بنده از وی آمنم زیرا که روزی بیشک‌ست

در طویلهٔ عشوهٔ او صد کس اندر انتظار

2727

در حرم هر کس در آید لیک از روی شرف

نیست یک کس را مسلم در حرم کردن شکار

2828

باز اگر چند این چنین ست او ولیک این به بود

کاش اندر سنگ باشد پنبه‌ای در پنبه‌زار

2929

بید باری ایمنست از زحمت هر کس ولی

سنگ نااهلان خورد شاخی که دارد میوه بار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کر ناگه گنبد بسیار سال عمر خوار

فخر آل گنبدی را بی‌جمال عمر خوار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 79 - در تعزیت خواجه مسعود و تهنیت فرزند او خواجه احمد

اگلی نظم

ای دل از عقبات باید دست از دنیا بدار

پاکبازی پیشه گیر و راه دین کن اختیار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 81

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

با همه بی‌دست و پایی اندکی همت‌گمار

آسمان می‌بالد اینجا کودک دامن سوار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1662

تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار

جام می‌خواهم در این میخانه یک طاووس‌دار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1663

جسم غافل را به اندوه رم فرصت چه‌کار

کاروان هر سو رود بر خویش می‌بالد غبار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1664

چشم تعظیم از گران‌جانان این محفل مدار

کوفتن‌ گردد عصا، کز سنگ برخیزد شرار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1665

این مقام خوش که می بخشد نسیم وصل یار

خیر دار حل فیها خیر ارباب الدیار

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 10

عید شد و اندر کنار و بوسه با هم هر دو یار

یار ما ناداده بوسه می کند از ما کنار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 169

شد مه عید از شفق چون جام زر باز آشکار

یعنی از آب شفق گون جام زر خالی مدار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 437

گل خوش است و عید خوش وز هر دو خوشتر وصل یار

خاصه بعد از محنت هجران و درد انتظار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 439

عاشقی در خشم شد از یار خود معشوق وار

گازری در خشم گشت از آفتاب نامدار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1060

عرض لشکر می‌دهد مر عاشقان را عشق یار

زندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1061

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور