شاعر: غالب دهلوی
بی دوست ز بس خاک فشاندیم به سر بر
صد چشمه روانست بدان راهگذار بر
غلتانی اشکم بود از حسرت دیدار
آبی ست نگاهم که بپیچد به گهر بر
از گریه من تا چه سرایند ظریفان
زین خنده که دارم به تمنای اثر بر
امید که خال رخ شیرین شود آخر
چشمی که سیه ساخته خسرو به شکر بر
از خلد و سقر تا چه دهد دوست که دارم
عیشی به خیال اندر و داغی به جگر بر
بالد به خود آن مایه که در باغ نگنجد
سروی که کشندش به تمنای تو در بر
عمری که به سودای تو گنجینه غم بود
اینک به تو دادیم تو در عیش به سر بر
جان می دهم از رشک به شمشیر چه حاجت
سرپنجه به دامن زن و دامن به کمر بر
مطرب به غزلخوانی و غالب به سماع است
ساقی می و آلات می از حلقه به در بر
زمین
ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر
گویی که نَزَد مرگْ تو را حلقه بهدر بر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1035
ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر
آخر نظری کن به نظربخش فکر بر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1036
ای خنده زنان بوس تو بر تنگ شکر بر
وی طنز کنان نوش تو بر رنگ گهر بر
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 83 - در مدح بهرامشاه
فارسی متن کا ماخذ: گنجور