شاعر: جامی
زد سحر طایر قدس ز سر سدره صفیر
که درین دامگه حادثه آرام مگیر
قدسیان بهر تو آراسته عشرتگه انس
تو درین غمکده چون غمزدگان مانده اسیر
دو کمانوار میان تو و مقصود ره است
خویش را بهر چه انداخته ای دور چو تیر
بگسل از دل ببر از جان که گزیر است ازان
دل به آن شاهد جان ده که ازو نیست گزیر
هیچ جا نیست که عکس رخ او پیدا نیست
جرم آیینه بود گر نبود عکس پذیر
خم دیرینه می پیر من است ای ساقی
هر دمم فیض دگر می رسد از باطن پیر
باده لعل برد غصه ایام ز دل
مدعی گر نخورد گو برو از غصه بمیر
جامی آن راز که در پرده معنی بنهفت
نی کلک تو ادا کرد به الحال صریر
زیر این پرده زنگار کسی محرم نیست
پرده مگشا ز رخ حجله نشینان ضمیر
زمین
چاکرانت به گه رزم چو خیاطانند
گرچه خیاط نیَند، ای مَلک کشور گیر
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 64
صنما این چه گمانست فرودست حقیر
تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1090
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 309
نشود پیش دو خورشید و دو مه تاری تیر
گر برد ذرهای از خاطر مختاری تیر
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 84 - در مدح ابوعمر عثمان مختاری شاعر غزنوی
گرچه طفلی و هنوزت شکر آلوده شیر
دل صد پیر و جوان هست به عشق تو اسیر
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 444
فارسی متن کا ماخذ: گنجور