شاعر: جامی
خطی ست بر گل رویت ز مشک تر مسطور
که باد آفت چشم بد از جمال تو دور
به ملک حسن سلیمان تویی و لب خاتم
به گرد خاتم تو صف کشیده مشکین مور
خمار چشم تو دارم ز جام لعل لبت
به یک دو جرعه ببخشای بر من مخمور
تو در میان و برای تو هر شبی گردان
فلک به گرد زمین با هزار مشعل نور
مجوی شیوه رندان ز شیخ شهر که نیست
ز ذوق دردکشان بهره مند مست غرور
حریم میکده خوش مامنی ست کو رضوان
که خاکروبی این در کند به گیسوی حور
به دور عاطفت شاه می کشد جامی
ز جام ساقی بزم صفا شراب طهور
سپهر مرتبه سلطان ابوسعید که شد
سرای ملک ز معمار عدل او معمور
صدای نوبت جاه و جلال او بادا
درین مقرنس زنگار خورد تا دم صور
زمین
نه جام باده شناسم نه کاسهٔ طنبور
جز آنقدرکه جهان یکسر است و چندین شرر
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1660
قد خمیده ندارد به غیر ناله حضور
که نیست خانهٔ زنجیر بیصدا معمور
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1692
نکرد ضبط نفس راز وحشتم مستور
چو بویگل شدم آخر به خاموشی مشهور
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1693
ز خواب مستی دوشین چو دیده بگشودم
سفیدهدم که شدم محرم سرای سرور
حافظاشعار منتسبشمارهٔ 80
به دور عدل تو در زیر چرخ مینایی
چنان گریخت ز دهر دو رنگ، رنگ فتور
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 60
ندا رسید به جانها ز خسرو منصور
نظر به حلقه مردان چه میکنید از دور
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1144
به من نگر که منم مونس تو اندر گور
در آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1145
قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور
خراب کار مرا شمس دین کند معمور
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1151
نظر دریغ مدار از من ای مه منظور
که مه دریغ نمیدارد از خلایق نور
سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 29 - تغزل در ستایش شمسالدین محمد جوینی صاحب دیوان
حکیمی را پرسیدند: از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است؟
گفت: آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست.
سعدیگلستانباب دوم در اخلاق درویشانحکایت شمارهٔ 48
فارسی متن کا ماخذ: گنجور