صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 75 - موعظه و نصیحت در اجتناب از زخارف دنیا

قصیدهٔ شمارهٔ 75 - موعظه و نصیحت در اجتناب از زخارف دنیا

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: ار

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 27

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

طلب ای عاشقان خوش رفتار

طرب ای شاهدان شیرین‌کار

22

تا کی از خانه هین ره صحرا

تا کی از کعبه هین در خمار

33

زین سپس دست ما و دامن دوست

بعد از این گوش ما و حلقهٔ یار

44

در جهان شاهدی و ما فارغ

در قدح جرعه‌ای و ما هشیار

55

خیز تا ز آب روی بنشانیم

گَرد این خاک تودهٔ غدار

66

پس به جاروب «لا» فرو روبیم

کوکب از صحن گنبد دوار

77

ترکتازی کنیم و درشکنیم

نفس رنگی مزاج را بازار

88

وز پی آنکه تا تمام شویم

پای بر سر نهیم دایره‌وار

99

تا ز خود بشنود نه از من و تو

لمن الملک واحد القهار

1010

ای هواهای تو هوا انگیز

وی خدایان تو خدای آزار

1111

قفس تنگ چرخ و طبع و حواس

پر و بالت گسست از بن و بار

1212

گرت باید کزین قفس برهی

باز ده وام هفت و پنج و چهار

1313

آفرینش نثار فرق تواَند

بَرْمَچین خون خسان ز راه نثار

1414

چرخ و اجرام ساکنان تواَند

تو از ایشان طمع مدار مدار

1515

حلقه در گوش چرخ و انجم کن

تا دهندت به بندگی اقرار

1616

ورنه بر چارسوی کون و فساد

گاه بیمار بین و گه تیمار

1717

گاهت اندر مزارعت فکند

جرم کیوان چو خوک در شدیار

1818

گه کند اورمزدت از سر زهد

زین جهان سیر و زان جهان ناهار

1919

گاه بَربَنددت به تهمت تیغ

دست بهرام چون قلم زنار

2020

گاه مهرت نماید از سر کین

مر ترا در خیال زر عیار

2121

گاه ناهید لولی رعنا

کندت بادسار و باده گسار

2222

گه کند تیر چرخت از سر امن

چون کمان گوشه کشته و زه‌وار

2323

گه کند ماه نقشت اندر دل

در خزر هندو در حبش بلغار

2424

گه ترا بَرکَند اثیر از تو

تا تهی زو شوی چو دود شرار

2525

گاه بادت کند ز آز و نیاز

روح پر نار و روی چون گلنار

2626

گاه آب لئیم دون همت

جاهل و کاهلت کند به بحار

2727

گاه خاک فسرده از تاثیر

بر تو ویران کند ده و آثار

2828

با چنین چار پای‌بند بود

سوی هفت آسمان شدن دشوار

2929

چند از این آب و خاک و آتش و باد

این دی و تیر و آن تموز و بهار

3030

بس که نامرد و خشک مغزت کرد

بوی کافور و مشک و لیل و نهار

3131

عمر امسال و پار ضایع کرد

هر که در بند یار ماند و دیار

3232

دولتی مردی ار نپریده‌ست

مرغ امسالت از دریچهٔ پار

3333

شیب گردی به لفظ تازی ریش

قیر گردی به لفظ ترکی قار

3434

برگذر زین جهان غرچه فریب

درگذر زین رباط مردم‌خوار

3535

کلبه‌ای کاندرو نخواهی ماند

سال عمرت چه ده چه صد چه هزار

3636

رخت برگیر ازین خراب که هست

بام سوراخ و ابر طوفان بار

3737

از ورای خرد مگوی سخن

وز فرود فلک مجوی قرار

3838

خویشتن را به زیر پی بسپر

چون سپردی به دست حق بسپار

3939

بود بگذار زان که در ره فقر

تن حصارست و بود قفل حصار

4040

نشود در گشاده تا تو به دم

بر نیاری ز قفل و پره دمار

4141

بود تو شرع بر تواند داشت

زان که آن روشنست و بود تو تار

4242

دین نیاید به دست تا بودت

بر یمین و یسار یمین و یسار

4343

نه فقیری چو دین به دنیا کرد

مر ترا پایمزد و دست افزار

4444

نه فقیهی چو حرص و شهوت کرد

مر ترا فرع جوی و اصل گذار

4545

ره رها کرده‌ای از آنی گم

عز ندانسته‌ای از آنی خوار

4646

مُشک و پِشکت یکیست تا تو همی

ناک ده را ندانی از عطار

4747

دل به صد پاره همچو ناری از آنک

خلق را سر شمرده‌ای چو انار

4848

کار اگر رنگ و بوی دارد و بس

حبذا چین و فرخا فرخار

4949

دعوی دل مکن که جز غم حق

نبود در حریم دل دَیّار

5050

ده بود آن نه دل که اندر وی

گاو و خر باشد و ضیاع و عقار

5151

نیست اندر نگارخانهٔ امر

صورت و نقش مومن و کفار

5252

زان که در قعر بحر الاالله

لا نهنگی‌ست کفر و دین اوبار

5353

چه رَوی با کلاه بر منبر

چه شوی با زکام در گلزار

5454

تر مزاجی مگرد در سَقلاب

خشک مغزی مپوی در تاتار

5555

خود کلاه و سرت حجاب تواَند

چه فزایی تو بر کُله دستار

5656

کله آنگه نهی که دَرفِتدت

سنگ در کفش و کیک در شلوار

5757

علم کز تو ترا بنستاند

جهل از آن علم به بود صد بار

5858

آب حیوان چو شد گره در حلق

زهر گشت ار چه بود نوش و گوار

5959

نه بدان لعنت‌ست بر ابلیس

کو نداند همی یمین ز یسار

6060

بل بدان لعنت‌ست کاندر دین

علم داند به علم نکند کار

6161

دوری از علم تا ز شهوت و خشم

جانت پر پیکرست و پر پیکار

6262

نبرند از تو تشنگی و کنند

این دهان گنده و آن جگر افگار

6363

تشنهٔ جاه و زر مباش که هست

جاه و زر آب پارگین و بحار

6464

کی درآید فرشته تا نکنی

سگ ز در دور و صورت از دیوار

6565

کی در احمد رسی در صدیق

عنکبوتی تنیده بر در غار

6666

پرده بردار تا فرود آید

هودج کبریا به صفهٔ بار

6767

با بخیلی مجوی ره که نبود

هیچ دینار مالکی دین‌دار

6868

مالک دین نشد کسی که نشد

از سر جود مالک دینار

6969

سرخرویی ز آب جوی مجوی

زان که زردند اهل دریا بار

7070

گرچه از مال و گندم و یونجه

هم خزینه‌ت پُرست و هم انبار

7171

بس تفاخر مکن که اندر حشر

گندمت گژدمست و مالت مار

7272

مال دادی به باد چون تو همی

گل به گوهری خری و خر به خیار

7373

دولت آن را مدان که دادندت

بیش از ابنای جنس استظهار

7474

تا تو را یار دولتست نه‌ای

در جهان خدای دولت یار

7575

چون ترا از تو پاک بستانند

دولت آن دولتست و کار آن کار

7676

چون دو گیتی دو نعل پای تو شد

بر سر کوی هر دو را بگذار

7777

در طریق رسول دست آویز

بر بساط خدای پای افشار

7878

پاک شو بر سپهر همچو مسیح

گشته از جان و عقل و تن بیزار

7979

همچو نمرود قصد چرخ مکن

با دوتا کرکس و دوتا مردار

8080

کز دو بالِ سریش کرده نشد

هیچ طرار جعفر طیار

8181

عقل در کوی عشق ره نَبُرد

تو از آن کور چشم چشم مدار

8282

کاندر اقلیم عشق بی‌کارند

عقلهای تهی رو پر کار

8383

کی توان گفت سرّ عشق به عقل

کی توان سفت سنگ خاره به خار

8484

گر نخواهی که بر تو خندد خلق

نقد خوارزم در عراق میار

8585

راه توحید را به عقل مپوی

دیدهٔ روح را به خار مخار

8686

زان که کرده‌ست قهر الاالله

عقل را بر دو شاخ لا بردار

8787

به خدای ار کسی تواند بود

بی‌خدا از خدای برخوردار

8888

هرکه از چوب مرکبی سازد

مرکب آسوده‌دان و مانده سوار

8989

نشود دل چو تیر تا نشوی

بی‌زبان چون دهانهٔ سوفار

9090

تا زبانت خَمُش نشد از قول

ندهد بار نطقت ایزد بار

9191

تا ز اول خَمُش نشد مریم

در نیامد مسیح در گفتار

9292

گرت باید که مرکزی گردی

زیر این چرخ دایره کردار

9393

پای برجای باش و سر گردان

چون سکون و تحرک پرگار

9494

در هوای زمانه مرغی نیست

چمن عشق را چو بوتیمار

9595

زو کس آواز او بنشنودی

گر نبودی میان تهی مزمار

9696

قاید و سایق صراط‌الله

به ز قرآن مدان و به ز اخبار

9797

جز به دست و دل محمد نیست

حل و عقد خزانهٔ اسرار

9898

چون دلت بر ز نور احمد بود

به یقین دان که ایمنی از نار

9999

خود به صورت نگر که آمنه بود

صدف در احمد مختار

100100

ای به دیدار فتنه چون طاووس

وی به گفتار غره چون کفتار

101101

عالمت غافلست و تو غافل

خفته را خفته کی کند بیدار

102102

همه زنهار خوار دین تواَند

دین به زنهارشان مده زنهار

103103

غول باشد نه عالم آنکه ازو

بشنوی گفت و نشنوی کردار

104104

بر خود، آن را که پادشاهی نیست

بر گیاهیش پادشا مشمار

105105

افسری کآن نه دین نهد بر سر

خواهَش افسر شمار و خواه افسار

106106

باش وقت معاشرت با خلق

همچو عفو خدای پذرفتار

107107

هر چه نز راه دین خوری و بری

در شمارت کنند روز شمار

108108

بره و مرغ را بدان ره کش

که به انسان رسند در مقدار

109109

جز بدین ظلم باشد ار بکُشد

بی‌نمازی مسبحی را زار

110110

نکند عشق، نفسِ زنده قبول

نکند باز، موشِ مرده شکار

111111

راه عشاق که‌سپرد عاشق

آه بیمار که‌شنود بیمار

112112

از ره ذوق عشق بشناسی

آه موسا ز راه موسیقار

113113

بیخ کآنرا نشاند خرسندی

شاخ او بی‌نیاز آرد بار

114114

عاشقان را ز عشق نبود رنج

دیدگان را ز نور نبود نار

115115

جان عاشق نترسد از شمشیر

مرغ محبوس نشکهد ز اشجار

116116

زان که بر دست عشق بازانند

ملک‌الموت گشته در منقار

117117

گر شعار تو شعر آمده شرع

چه کنی صبح کاذب اشعار

118118

روی بنمود صبح صادق شرع

خاک زن بر جمال شعر و شعار

119119

بر سر دار دان سر سرهنگ

در بن چاه بین تن بندار

120120

تا نه بس روزگار خواهی دید

هم سپه مرده هم سپهسالار

121121

وارهان خویش را که وارسته‌ست

خر وحشی ز نشتر بیطار

122122

هیچ بی‌چشم دیدی از سر عشق

طالب شمع زیر و آینه دار

123123

بهر مشتی مُهَوَّس رعنا

رنج بر جان و دین و دل مگمار

124124

ای توانگر به کنج خرسندی

زین بخیلان کناره‌گیر کنار

125125

یک زمان زین خسان ناموزون

از پی سَختن تو با معیار

126126

ریش و دامن به دستشان چه دهی

چون نه‌ای خصم و نه پذیرفتار

127127

خواجگان بوده‌اند پیش از ما

در عطا سخت مهر و سست مهار

128128

این نجیبان وقت ما همه باز

راح خوارند مستراح انبار

129129

جمله از بخل و مُبْخِلی سرمست

همه از شر و ناکسی هشیار

130130

ای سنایی ازین سگان بگریز

گوشه‌ای گیر ازین جهان هموار

131131

زین چنین خواجگان بی معنی

ردّ افلاک و گفت بی‌کردار

132132

دامن عافیت بگیر و بپوش

مر گریبان آز را رخسار

133133

میوه‌ای کان به تیر ماه رسد

چه طمع داری از مه آزار

134134

دل ازینان ببر که بی دریا

نکشد بار گیر چوبین بار

135135

همچنین در سرای حکمت و شرع

آدمی سیر باش و مردم سار

136136

هان و هان تا ترا چو خود نکنند

مشتی ابلیس ریزهٔ طرار

137137

چون تو از خمر هیچ کس نخوری

کی ترا درد سر دهد خمار

138138

طیرهٔ چون گردی و فسرده و کج

طیره از طیر گرد و از طیار

139139

نشود شسته جز به بی‌طمعی

نقشهای گشاد نامهٔ عار

140140

ملک دنیا مجوی و حکمت جوی

زان که این اندکست و آن بسیار

141141

خدمتی کز تو در وجود آمد

هم ثناگوی و هم گنه پندار

142142

در طریقت همین دو باید ورد

اول الحمد و آخر استغفار

143143

گر سنایی ز یار ناهموار

گله‌ای کرد ازو شگفت مدار

144144

آبرا بین که چون همی نالد

هردم از همنشین ناهموار

145145

بر زمین مست همچو من بنشین

تا سمایی شوی سنایی وار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای گردن احرار به شکر تو گرانبار

تحقیق ترا همره و توفیق ترا یار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 74 - در مدح علی بن محمد طبیب

اگلی نظم

ای بی سببی از بر ما رفته به آزار

وی مانده ز آزار تو ما سوخته و زار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 76 - در مدح بهرامشاه

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

چیست هستی به آن‌همه آزار؟

گل چشمی و ناز صد مژه خار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1666

خاک ما نامه‌ها به جانب یار

می‌نویسد ولی به خط غبار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1667

در هوس‌گاه عالم بیکار

اگرت ناخنیست، سر می‌خار

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 1668

خواجه عبدالخالق غجدوانی را - قدس سره - روزی درویشی پیش او گفت: اگر خدای تعالی مرا مخیر گرداند میان بهشت و دوزخ من دوزخ را انتخاب کنم زیراکه بهشت مراد نفس است و دوزخ مراد خدای تعالی خواجه او را رد کردند و فرمودند که بنده را به اختیار چه کار؟ هر جا گوید رو رویم و هرجا گوید باش باشیم.

کار بی اختیار خواجه مکن

جامی»بهارستان»روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه)»بخش 33

از عبدالله بن جعفر - رضی الله عنه - آورده اند که روزی عزیمت سفری کرده بود، در نخلستان قومی فرود آمد که غلامی سیاه نگاهبان آن بود، دید که سه قرص نان به جهت قوت وی آوردند سگی آنجا حاضر شد.

آن غلام یک قرص را پیش وی انداخت، بخورد پس دیگری را بینداخت، آن را هم بخورد و پس دیگری را بینداخت، آن را هم بخورد عبدالله رضی الله عنه از وی پرسید که هر روز قوت تو چیست؟ گفت: آنچه دیدی.

جامی»بهارستان»روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان)»بخش 6

چیست آن شاهد سفید عذار

رو برهنه روان به هر بازار

جامی»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 15

عقد دینارها که از کف جود

کرد شاه جهان پناه نثار

جامی»دیوان اشعار»قطعات»شمارهٔ 27

شمت برقا یلوح للاسرار

کاد یمحو بریقه الانوار

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 244

بر رُخَش زلف عاشق است چو من

لاجرم همچو منش نیست قرار

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 54 - بر رخش «زلف» عاشق است چو من

دور ماند از سرای خویش و تبار

نسری ساخت بر سر کهسار

رودکی»مثنوی‌ها»ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف»پاره 8

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور