صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 74 - در مدح علی بن محمد طبیب

قصیدهٔ شمارهٔ 74 - در مدح علی بن محمد طبیب

شاعر: سنایی

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: ار

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 5

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

ای گردن احرار به شکر تو گرانبار

تحقیق ترا همره و توفیق ترا یار

2

ای خواجهٔ فرزانه علی‌بن محمد

وی نایب عیسا به دو صد گونه نمودار

3

چندان که ترا جود و معالی‌ست به دنیا

نه نقطه سکون دارد و نه دایره رفتار

4

ذهن تو و سنگ تو به مقدار حقیقت

بر سخت همه فایدهٔ روح به معیار

5

مر جاه تو و علم ترا از سر معنی

آباء و سطقسات غلامند و پرستار

6

نخرید کسی جان بهایی به زر و سیم

تا نامدش اسراسر علوم تو پدیدار

7

برگ اجل از شاخ امل پاک فرو ریخت

تا شاخ علومت عمل آورد چنین بار

8

شد طبع جهان معتدل از تو که نیابی

در شهر یکی ذات گرانجان و سبکبار

9

از غایت آزادگی و فر بزرگیت

گشتند غلامان ستانهٔ درت احرار

10

گفتار فزونست ز هر چیز ولیکن

جود تو و مدح تو فزونست ز گفتار

11

عقلی که ز داروت مدد یافت به تحقیق

در تختهٔ تقدیر بخواند همه اسرار

12

شخصی که تر از شربت تو شد جگر او

لب خشک نماند به همه عمر چو سوفار

13

از عقل تو ای ناقد صراف طبیعت

شد عنصر ترکیب همه خلق چو طیار

14

آنکس که یکی مسهل و داروی تو خوردست

مانند فرشته نشود هرگز بیمار

15

هر چشم که از خاک درت سرمهٔ او بود

ز آوردن هر آب که آرد نشود تار

16

آنها که یکی حبه ز حب تو بخوردند

در دام اجل هیچ نگردند گرفتار

17

حذق تو چنانست که بی‌نبض و دلیلی

می باز نمایی غرض روح به هنجار

18

گر باد بفرخار بر دشمت داروت

از قوت او روح پذیرد بت فرخار

19

بر کار ز داروی تو شد شخص معطل

مانده ملک الموت ز داروی تو بیکار

20

ای طبع و علوم تو شفا بخش و سخاورز

وی دست و زبان تو درر پاش و گهربار

21

از مال تو جز خانهٔ تو کیست تهی‌دست

وز دست تو جز کیسهٔ تو کیست زیان‌کار

22

آراسته‌ای از شرف و جود همیشه

چون شاخ ز طیار و چو افلاک ز سیار

23

فعل تو چنانست که دیگر ز معاصی

واجب نشود بر تو یکی روز ستغفار

24

چون مردمک دیده عزیزی بر ما ز آنک

در چشم تو سیم و زر ما هست چنین خوار

25

چون نقطهٔ نقش‌ست دل آنکه ابا تو

دو روی و دو سر باشد چون کاغذ پرگار

26

ادیان به علی راست شد ابدان به تو زیراک

تو نافع مومن شدی او قامع کفار

27

تو دیگری و حاسد تو دیگر از آن کو

خار آمده بی‌گلبن تو گلبن بی‌خار

28

کی گردد مه مردم بد اصل به دعوی

کی گردد نو پیرهن کهنه به آهار

29

یک شهر طبیبند ولی از سر دعوی

کو چون تو یکی خواجهٔ دانندهٔ هشیار

30

عالم همه پر موسی و چوبست ولیکن

یک موسی از آن کو که ز چوبی بکند مار

31

کار چو تو کس نیست شدن نزد هر ابله

تا بار دهد یا ندهد حاجب و سالار

32

کز حشمت و جاه تو همی پیش نیاید

نور قمر و شمس به درگاه تو بی‌یار

33

خود دیده کنان جمله می‌آیند سوی تو

دیدار ترا از دل و جان گشته خریدار

34

تو کعبهٔ مایی و به یک جای بیاسای

این رفتن هر جای به هر بیهده بگذار

35

زوار سوی خانهٔ کعبه شده از طمع

هرگز نشود کعبه سوی خانهٔ زوار

36

دیدیم طبیبان و بدین مایه شناسیم

ما جعفر طیار ز بو جعفر طرار

37

بر چشمهٔ حیوان ز پی چون تو طبیبی

شاید که کند فخر شهنشاه جهاندار

38

کز جود تو و علم تو غزنین چو بهشتست

زیرا که درو نیست نه بیمار و نه تیمار

39

ای مرد فلک حشمت و فرزانهٔ مکرم

وی پیر جوان دولت مردانهٔ غیار

40

هستیم بر آنسان ز حکیمی که نگوید

اندر همه عالم ز من امروز کس اشعار

41

لیک آمده‌ام سیر ز افعال زمانه

هر چند هنوز از غرض خویشم ناهار

42

آن سود همی بینم از اشعار که هر شب

هش را ببرد سوش بماند بر من عار

43

خواریم از آنست که زین شهرم ازیرا

در بحر و صدف خوار بود لولو شهوار

44

هدهد کلهی دارد و طاووس قبایی

من بلبل و خواهان یکی درعه و دستار

45

زین محتشمانند درین شهر که همت

بر هیچ کسی می‌نتوان دوخت به مسمار

46

ای درت ز بی‌برگان چون شاخ در آذر

وی دلت ز بخشیدن چون باغ در آزار

47

از مکرمت تست که پیوسته نهفته‌ست

این شخص به دراعه و این پای به شلوار

48

پس چون تنم آراستهٔ پیرهن تست

این فرق مرا نیز بیارای به دستار

49

سود از تو بدان جویم کز مایهٔ طبعم

خود را بر تو دیده‌ام این قیمت و بازار

50

آثار نکو به که بماند چو ز مردم

می هیچ نماند ز پس مرگ جز آثار

51

تا جوهر دریا نبود چون گهر باد

تا مایهٔ مرکز نبود چون فلک نار

52

چون چار گهر فعل تو و ذات تو بادا

از محکمی و لطف و توانایی و مقدار

53

در عافیت خیر و سخا باد همیشه

اسباب بقای تو چو خیرات تو بسیار

54

جبار ترا از قبل نفع طبیبان

تا دیر برین مکرمت و جود نگهدار

55

جبار ترا باد نگهبان به کریمی

از مادح بدگوی و ز ممدوح جگرخوار

56

از فضل ملک باد به هر حال و به هر وقت

امروز تو از دی به و امسال تو از پار

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای خردمند موحد پاک دین هوشیار

ا زامام دین حق یک حجت از من گوش دار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 73 - مناقشهٔ مرد دهری با بوحنیفه

اگلی نظم

طلب ای عاشقان خوش رفتار

طرب ای شاهدان شیرین‌کار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 75 - موعظه و نصیحت در اجتناب از زخارف دنیا

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای عاشق دل داده بدین جای سپنجی

همچون شمنی شیفته بر صورت فرخار

رودکی»قصاید و قطعات»شمارهٔ 55

گیرم که بود میر تو را زر به خروار

رخساره چون زر ز کجا یابد زردار

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1037

هرچند جهانسوز بود جلوه دلدار

این شعله دو بالاشود از جامه گلنار

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4744

جانا ز غم عشق تو من زارم من زار

از تودهٔ سیسنبر در بارم در بار

سنایی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 157

ای بی سببی از بر ما رفته به آزار

وی مانده ز آزار تو ما سوخته و زار

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 76 - در مدح بهرامشاه

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور