صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 45 - در تزییفِ علمای دنیاجوی گفته شد

قصیدهٔ شمارهٔ 45 - در تزییفِ علمای دنیاجوی گفته شد

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

قافیہ: ند

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 11

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

ای سنایی! ز جسم و جان تا چند؟

برگذر زین دو بی‌نوا در بند

2

از پیِ چشم‌زخمِ خوش‌چشمی

هر دو را خوش بسوز همچو سپند

3

چه کنی تو ز آب و آتش یاد

چه کنی تو ز باد و خاک نَوَند

4

چه کنی بود خود که بود تو بود

که تو را در امید و بیم افکند

5

تا بُوی در نگارخانهٔ "کُن"

نرهی هرگز از بیوس و بَسند

6

چون گذشتی ز "کاف" و "نون" رستی

از قُلِ قاف و لامِ دانشمند

7

همه از حرص و شهوت من و تست

عِلم و اِقرار و دعوی و سوگند

8

از همه فقر رستی ار گردی

همچو لقمان به لقمه‌ای خرسند

9

نزد من، قبله دوست: عقل و هوی

هر چه زین هردو بگذری ترفند،

10

مَهبطِ این یکی نشیبِ نشیب

مَصعدِ آن دگر بلندِ بلند

11

مقصد ما چو اوست، پس در دین

ره چه هفتاد و دو، چه هفتصد و اند

12

چو تو در مصحف از هوی نگری

نقش قرآن تو را کند در بند،

13

ور ز زردشت، بی‌ هوی شنوی

زنده گرداندت، چو قرآن، زَند

14

طمع و حرص و بخل و شهوت و خشم

حسد و کبر و حِقدِ بَد پیوند

15

هفت درْ دوزخند در تنِ تو

ساخته نفسشان درو دربند،

16

هین که در دست توست قفل امروز

درِ هر هفت محکم اندر بند

17

همه ره آتش است، شاخ‌زنان

که ابد بیخ آن نداند کَند

18

مِلکِ اویی از آن همی‌ترسی

تو شوی مالک ار پذیری پند

19

آن نه بینی همی که مالک را

نکند هیچ آتشیش گزند؟

20

دین به دنیا مده که هیچ هُمای

ندهد پر به پرنیان و پرند

21

دین فروشی همی که تا سازی

بارگی نقره‌خِنْک و زین زرکَند

22

خر چنان شد که در گرفتن او

ساخت باید ز زلف حور کمند؟

23

گویی: "از بهر حشمت عِلم است

اینهمه طمطراق خِنک و سمند"

24

عِلم ازین بارنامه مستغنی است

تو برو بر بروت خویش مخند!

25

مهرهٔ گردنِ خرِ دجّال

از پی عِقد، بر مسیح مبند

26

از پی قوت و قوّتِ دلِ گرگ

جگر یوسفان عصر، مَرَند

27

کفشِ عیسی مدُزد و از اطلس

خرِ او را مساز پشماگند

28

شهوتت خوش همی نمایاند

مِهرِ جاه و زر و زن و فرزند

29

کی بود کاین نقاب بردارند

تا بدانی تو طعم زهر از قند

30

چند ازین لاف و بارنامهٔ تو؟

در چنین منزلی کثیف و نژند

31

بارمایه گُزین که درگذرد

این همه بارنامه روزی چند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

خورشید چو از حوت به برج حمل آمد

گویند ز سر باز جهان در عمل آمد

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 44 - در مدح امیر اسماعیل بن ابراهیم

اگلی نظم

این ابلهان که بی‌‌سببی دشمن منند

بس بُلفضول و یافه‌درای و زَنَخ زنند

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 46 - در مذمت دشمنان و جاهلان

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

چون گشادی دهان شکر خند

تنگ شکر شود گشاده ز بند

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1063

اسکندر یکی از کارداران را از عملی شریف عزل کرد و عملی خسیس به وی داد روزی آن مرد بر اسکندر درآمد، گفت: چگونه می بینی عمل خویش را؟

گفت: زندگانی پادشاه دراز باد! نه مرد به عمل بزرگ و شریف گردد بلکه عمل به مرد بزرگ و شریف شود، در هر عملی که هست نیکو سیرتی می باید و داد و انصاف اسکندر را خوش آمد، عمل وی را به وی باز داد.

جامی»بهارستان»روضهٔ دوم (در ذکر حکمت حکما)»بخش 15

شقیق بلخی - قدس الله تعالی سره - گفته است: بپرهیز از صحبت توانگر زیرا که چون دلت بدو پیوند گرفت و به داده وی خرسند شدی، پروردگاری گرفتی غیر خدای تعالی.

گر درآید توانگری با تو

جامی»بهارستان»روضهٔ نخستین (در ذکر احوال مشایخ صوفیه)»بخش 24

چند گیری به مجلس واعظ

پای منبر پیِ گرفتنِ پند

جامی»رسالهٔ اربعین»(22) وَمِنْ کَلَامِهِ صلی الله علیه و سلم: کَفَى بِالْمَوْتِ وَاعِظًا. (مسند الشهاب للقضاعی)

دیوه هر چند کابرشم بکند

هرچه آن بیشتر به خویش تند

رودکی»مثنوی‌ها»ابیات به جا مانده از مثنوی بحر خفیف»پاره 6

هر که را باشد از تو بیم گزند

صورت امن ازو خیال مبند

سعدی»مواعظ»مثنویات»شمارهٔ 24

یاد دارم زِ پیرِ دانش‌مند

تو هم از من به یاد دار این پَند

سعدی»مواعظ»قطعات»شمارهٔ 78

جوانی خردمند از فنونِ فضایل حظّی وافر داشت و طبعی نافر. چندان که در محافلِ دانشمندان نشستی، زبان سخن ببستی. باری پدرش گفت: ای پسر! تو نیز آنچه دانی، بگوی. گفت: ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.

نشنیدی که صوفی‌یی می‌کوفت

سعدی»گلستان»باب چهارم در فواید خاموشی»حکایت شمارهٔ 3

در تصانیف حکما آورده‌اند که کژدم را ولادتِ معهود نیست چنانکه دیگر حیوانات را، بل احشای مادر را بخورند و شکمش را بدرند و راه صحرا گیرند و آن پوست‌ها که در خانه کژدم بینند اثر آن است. باری این نکته پیش بزرگی همی‌گفتم، گفت دل من بر صدق این سخن گواهی می‌دهد و جز چنین نتوان بودن، در حالت خردی با مادر و پدر چنین معاملت کرده‌اند لاجرم در بزرگی چنین مقبلند و محبوب!

پسری را پدر وصیت کرد

سعدی»گلستان»باب هفتم در تأثیر تربیت»حکایت شمارهٔ 9

آشکارا نهان کنم تا چند؟

دوست می‌دارمت به بانگ بلند

عراقی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 93

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور