صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 46 - در مذمت دشمنان و جاهلان

قصیدهٔ شمارهٔ 46 - در مذمت دشمنان و جاهلان

شاعر: سنایی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: ند

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 6

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

این ابلهان که بی‌‌سببی دشمن منند

بس بُلفضول و یافه‌درای و زَنَخ زنند

22

اندر مصاف مردی، در شرط شرع و دین

چون خنثی و مخنث نه مرد و نه زنند

33

مانند نقش رسمی بی‌‌اصل و معنی‌اند

گرچه به نزد عامه خطی بس مُبَیّنند

44

چون گور کافران، ز درون پُر عفونتند

گرچه برون به رنگ و نگاری مُزَیّنند

55

در قعرِ دوزخند نه جنّی نه انسی‌اند

در چاه وحشتند، نه یوسف نه بیژنند

66

هم ناکسند گرچه همی با کسان روند

هم جولهند گرچه همی بر فلک تنند

77

یکرنگ با زبانْ دلِ من، همچو آخرت

وینان به طبع و جامه چو دنیا مُلوّنند

88

دندانهٔ کلیدِ درِ دعوی‌اند لیک،

همچون زبانِ قفل گه معنی الکنند

99

زان بی‌سرند، همچو گریبان، که از طَمَع

پیوسته پای‌بوسِ خسیسان چو دامنند

1010

دعویِّ دِه کنند ولیکن چو بنگری

هادوریانِ کوی و گدایانِ خرمنند

1111

دهقانِ عقل و جان منم امروز و دیگران

هرکس که هست خوشه‌چِنِ خرمن منند

1212

فرزندِ شعر من همه و خصمِ شعر من

گویی نه مردمند همه ریم‌آهن‌اند

1313

گاهم چو روی مائدهٔ خوان به غارتند

گاهم چو وزن بیهدهٔ خویش بشکنند

1414

از راه خشم دشمن این طبع و خاطرند

وز دردِ چشم، دشمن خورشید روشنند

1515

بس روشن است روز ولیک از شعاع آن

بی‌روزی‌اند از آنک، همه بسته‌روزنند

1616

گر نامُمَکِّنم سوی این قوم، مُمکن است

کایشان به نزد جان و خرد نامُمَکّن‌اند

1717

تهمت نهند بر من و معنیش: کبر و بس

خود در میانِ کار چو درزیّ و دَرزَنند

1818

دردِ دلِ همه فضلایِ فضولی‌ام

عُذر است جمله را اگرم جمله دشمنند

1919

من قرص آفتابم، روزی‌دِهِ نجوم

ایشان هم‌اند قرص، ولی قرص ارزنند

2020

هم خود خورند خویشتن از خشم من از آنک

بوالواسعانِ خشک‌مزاجانِ ترمنند

2121

از خاطرِ چو تیر و زبانِ چو تیغِ من

پُرچین و زردرخ، چو زراندود جوشند

2222

تا خامشند از سخن خویش آن زمان

بر دیگ گنده گشته تو گویی نَهُنبنند

2323

دور از شما و ما! چون درآیند در سخن

گویی به وقت کوفتن زهر هاونند

2424

هان ای سنایی! ار چه چنین است، تیغ دِه!

کایشان نه آهنند که ریمِ خُم‌آهن‌اند

2525

درزی‌صفت مباش بر ایشان، که آن همه

بر رشتهٔ تو خشک‌تر از مغز سوزنند

2626

مشاطهٔ عروسِ ضمیرِ تو اند پاک

این نغزپیکران که برین سبزگلشن‌اند

2727

شیرآفرین گلشن روحانیان تویی

ایشان کی اند؟ گربه‌نگارانِ گلخنند

2828

تو تخت ساز تا حکما رخت برگِرند

تو نرد باز تا شعرا مهره برچِنند

2929

بَرکَن به رفقْ سبلتشان گرچه دولتند

بشکن به خُلق گردنشان گرچه گردنند

3030

آن کرّه‌ای به مادر خود گفت: «چون که ما،

آبی همی‌خوریم، صفیری همی‌زنند»

3131

مادر به کرّه گفت: «برو بیهده مگوی!

تو کار خویش کن که همه ریش می‌کنند»

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای سنایی! ز جسم و جان تا چند؟

برگذر زین دو بی‌نوا در بند

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 45 - در تزییفِ علمای دنیاجوی گفته شد

اگلی نظم

کرد رفت از مردمان اندر جهان اقوال ماند

همعنان شوخ چشمی در جهان آمال ماند

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 47

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

خوبان گمان مبر که ز اولاد آدمند

جانند یا فرشته و یا روح اعظمند

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 852

می گفت دی خطیب که خواهم نشان شاه

تا اسب من ز ایلچیان کم کشد گزند

جامی»دیوان اشعار»قطعات»شمارهٔ 49

ما خسته خاطریم و دل افگار و دردمند

زان یار جنگجوی و نگار جفاپسند

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 261

ای پستهٔ تو خنده زده بر حدیثِ قند

مشتاقم از برای خدا یک شِکَر بخند

حافظ»غزلیات»غزل شمارهٔ 180

از آفتاب چاشنی صبح شد بلند

عمر دوباره یافت ز راه گداز قند

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4154

وقت است نوبهار در عیش وا کند

باغ از شکوفه خنده دندان نما کند

صائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 4173

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور