می گفت دی خطیب که خواهم نشان شاه
تا اسب من ز ایلچیان کم کشد گزند
گفتم فروش اسب و بخر بهر خود خری
زیرا که هست بهر خطابت خری پسند
زمین
خوبان گمان مبر که ز اولاد آدمند
جانند یا فرشته و یا روح اعظمند
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 852
ای پستهٔ تو خنده زده بر حدیثِ قند
مشتاقم از برای خدا یک شِکَر بخند
حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 180
این ابلهان که بیسببی دشمن منند
بس بُلفضول و یافهدرای و زَنَخ زنند
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 46 - در مذمت دشمنان و جاهلان
از آفتاب چاشنی صبح شد بلند
عمر دوباره یافت ز راه گداز قند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4154
وقت است نوبهار در عیش وا کند
باغ از شکوفه خنده دندان نما کند
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4173
ما خسته خاطریم و دل افگار و دردمند
زان یار جنگجوی و نگار جفاپسند
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 261
فارسی متن کا ماخذ: گنجور