شاعر: سنایی
در همه ملک ندید از همهٔ مردان شاه
آنچه دید از هنر و ذات و خرد مردانشاه
آنکه گر تقویتی باید ابر از سیرش
ز نمی در وی از خاره دمد مهر گیاه
وآنکه گر تربیتی باید بحر از نکتش
در منظوم شود در دل او قطره میاه
از پی آنکه چو در شرق بود مطلع او
مطلع مهر ز شرق آید و افزایش ماه
آنکه از مکرمت و جود همی نام نیاز
خامهٔ او کند از تختهٔ تقدیر تباه
خانهای کو به یکی لحظه کمربند کند
عالمی را چو نهد بر سر او تیغ کلاه
گر نبودی به گه رنگ چنو کاه از ننگ
تا جهان بودی بیجاده بنربودی کاه
دیدهٔ خصم کند پایهٔ جاه تو سپید
مهرهٔ مهر کند نامهٔ کین تو سیاه
ای چو خورشید مهان را به سخای تو امید
وی چو ناهید طرب را به بقای تو پناه
آه در حنجر او خنجر گردد که کند
از سر دشمنی از بیم تو و کین تو آه
باشد ایمن ز خدنگ اجل و تیغ نیاز
هر که را تربیت بخشش تو داشت نگاه
چون همی مدح تو افواه گذارند به نطق
بسته شد مصلحت جان و تن اندر افواه
نتواند که کند با تو کسی پای دراز
تا نباشد ز بدی همچو تو دستش کوتاه
اندر آن حال که در صدر تو سرهنگ عمید
مر ترا از هنر و طبع رهی کرد آگاه
هم در آن حال همی کرد به دریای ضمیر
خاطر من ز پی حرص مدیح تو شناه
طبع آراست همی از پی مدحت چو بهشت
زان که هر لحظه همی فضل تو آورد سپاه
لاجرم کرد عروسی ز مدیحت جلوه
که به از حور بهشتست گه بادافراه
هر کجا و اصل و مشاطه چو سرهنگ بود
ار بهشت آید ناچار عروس چو تو شاه
آن چو اخلاق نبی مر همه را نیکو گوی
و آن چو آیات نبی مر همه را نیکو خواه
سعی صد چرخ چو یک نکتهٔ او نیست به فعل
حسب این حال بر این جمله رهی هست گواه
زان چو افگند کسی را فلک از عجز همی
نتواند ز یکی حادثه آورد به راه
او چو من بیهنری را به چنان صدر رفیع
به یکی نکته رسانید بدین رتبت و جاه
گر همی پای نهم پیش تو آنجا که نهند
شهریاران ز پی جاه بر آن جای جباه
اینت بیحد کرم و لطف و بزرگی و شرف
در یکی شخص مرکب شده سبحان الاه
که برافزون شدم از یک سخنش در یک روز
همچو پنجی که دوم مرتبه گردد پنجاه
ای به صحرای سخای تو شب و روز چو من
زده امید همه از در آن لشگرگاه
تا بدین وقت ز هر نوع شنیدی اشعار
شعر نیکو شنو اکنون که فراز آمدگاه
برگها زرد شد اکنون ز کف سبز خطی
تا سپیدی نبود زان گهر لعل بخواه
تا گه حمله قوی نبود روباه چو شیر
تا گه حیله فزون نبود شیر از روباه
گهر تاج ترا اوج فلک بادا کان
صورت قدر ترا عرش ملک بادا گاه
یاور بخت تو باد از پی تو دور فلک
حافظ جان تو باد از پی ما فضل الاه
زمین
نوشیروان روز نوروز یا مهرجان مجلس می داشت، دید یکی از حاضران که با وی نسبت خویشی داشت جام زرین در بغل نهاد، تغافل کرد و هیچ نگفت چون مجلس برشکست، شرابدار گفت: هیچ کس بیرون نرود تا تجسس کنیم که یک جام زرین درمی باید.
نوشیروان گفت: بگذار آن کس که گرفت باز نخواهد داد و آن کس که گرفت باز دید نمامی نخواهد کرد بعد از چند روز آن شخص درآمد جامه های نو پوشیده و موزه نو در پا کرده.
جامیبهارستانروضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)بخش 8
من که از سوز دل غمزده گشتم همه آه
بین چو آهم به سر از دود دل این چتر سیاه
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 418
آن دو رخ را که نبینیم مگر ماه به ماه
به جمال تو که هستیم به جان نیکو خواه
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 840
همچو شمعم به زبان شعله زند آتش آه
گر نه بگشایدم از سینه بر او تیغ تو راه
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 841
فارسی متن کا ماخذ: گنجور