صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 171 - در مدح خواجه مردانشاه

قصیدهٔ شمارهٔ 171 - در مدح خواجه مردانشاه

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: اه

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 4

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

در همه ملک ندید از همهٔ مردان شاه

آنچه دید از هنر و ذات و خرد مردانشاه

22

آنکه گر تقویتی باید ابر از سیرش

ز نمی در وی از خاره دمد مهر گیاه

33

وآنکه گر تربیتی باید بحر از نکتش

در منظوم شود در دل او قطره میاه

44

از پی آنکه چو در شرق بود مطلع او

مطلع مهر ز شرق آید و افزایش ماه

55

آنکه از مکرمت و جود همی نام نیاز

خامهٔ او کند از تختهٔ تقدیر تباه

66

خانه‌ای کو به یکی لحظه کمربند کند

عالمی را چو نهد بر سر او تیغ کلاه

77

گر نبودی به گه رنگ چنو کاه از ننگ

تا جهان بودی بیجاده بنربودی کاه

88

دیدهٔ خصم کند پایهٔ جاه تو سپید

مهرهٔ مهر کند نامهٔ کین تو سیاه

99

ای چو خورشید مهان را به سخای تو امید

وی چو ناهید طرب را به بقای تو پناه

1010

آه در حنجر او خنجر گردد که کند

از سر دشمنی از بیم تو و کین تو آه

1111

باشد ایمن ز خدنگ اجل و تیغ نیاز

هر که را تربیت بخشش تو داشت نگاه

1212

چون همی مدح تو افواه گذارند به نطق

بسته شد مصلحت جان و تن اندر افواه

1313

نتواند که کند با تو کسی پای دراز

تا نباشد ز بدی همچو تو دستش کوتاه

1414

اندر آن حال که در صدر تو سرهنگ عمید

مر ترا از هنر و طبع رهی کرد آگاه

1515

هم در آن حال همی کرد به دریای ضمیر

خاطر من ز پی حرص مدیح تو شناه

1616

طبع آراست همی از پی مدحت چو بهشت

زان که هر لحظه همی فضل تو آورد سپاه

1717

لاجرم کرد عروسی ز مدیحت جلوه

که به از حور بهشتست گه بادافراه

1818

هر کجا و اصل و مشاطه چو سرهنگ بود

ار بهشت آید ناچار عروس چو تو شاه

1919

آن چو اخلاق نبی مر همه را نیکو گوی

و آن چو آیات نبی مر همه را نیکو خواه

2020

سعی صد چرخ چو یک نکتهٔ او نیست به فعل

حسب این حال بر این جمله رهی هست گواه

2121

زان چو افگند کسی را فلک از عجز همی

نتواند ز یکی حادثه آورد به راه

2222

او چو من بی‌هنری را به چنان صدر رفیع

به یکی نکته رسانید بدین رتبت و جاه

2323

گر همی پای نهم پیش تو آنجا که نهند

شهریاران ز پی جاه بر آن جای جباه

2424

اینت بی‌حد کرم و لطف و بزرگی و شرف

در یکی شخص مرکب شده سبحان الاه

2525

که برافزون شدم از یک سخنش در یک روز

همچو پنجی که دوم مرتبه گردد پنجاه

2626

ای به صحرای سخای تو شب و روز چو من

زده امید همه از در آن لشگرگاه

2727

تا بدین وقت ز هر نوع شنیدی اشعار

شعر نیکو شنو اکنون که فراز آمدگاه

2828

برگها زرد شد اکنون ز کف سبز خطی

تا سپیدی نبود زان گهر لعل بخواه

2929

تا گه حمله قوی نبود روباه چو شیر

تا گه حیله فزون نبود شیر از روباه

3030

گهر تاج ترا اوج فلک بادا کان

صورت قدر ترا عرش ملک بادا گاه

3131

یاور بخت تو باد از پی تو دور فلک

حافظ جان تو باد از پی ما فضل الاه

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آمد هلال دلها ناگه پدید ناگه

هان ای هلال خوبان «ربی و ربک الله»

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 170 - در مدح بهرامشاه پسر مسعود شاه

اگلی نظم

ای ایزدت را رحمت آفریده

در سایهٔ لطف بپروریده

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 172 - در مراتب مقام انسان

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

نوشیروان روز نوروز یا مهرجان مجلس می داشت، دید یکی از حاضران که با وی نسبت خویشی داشت جام زرین در بغل نهاد، تغافل کرد و هیچ نگفت چون مجلس برشکست، شرابدار گفت: هیچ کس بیرون نرود تا تجسس کنیم که یک جام زرین درمی باید.

نوشیروان گفت: بگذار آن کس که گرفت باز نخواهد داد و آن کس که گرفت باز دید نمامی نخواهد کرد بعد از چند روز آن شخص درآمد جامه های نو پوشیده و موزه نو در پا کرده.

جامی»بهارستان»روضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)»بخش 8

من که از سوز دل غمزده گشتم همه آه

بین چو آهم به سر از دود دل این چتر سیاه

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 418

آن دو رخ را که نبینیم مگر ماه به ماه

به جمال تو که هستیم به جان نیکو خواه

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 840

همچو شمعم به زبان شعله زند آتش آه

گر نه بگشایدم از سینه بر او تیغ تو راه

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 841

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور