شاعر: جامی
آن دو رخ را که نبینیم مگر ماه به ماه
به جمال تو که هستیم به جان نیکو خواه
گر کشی از پی نخجیر گه صید کمان
برکشد آهوی مسکین ز دل سوخته آه
جمله خوبان به رخت خط غلامی دادند
هست آن خال سیه نیز بر این جمله گواه
بر ندارم ز رهت روی اگر سر برود
چه کنم کز ازل اینگونه شدم روی به راه
خواهد از غصه رقیب تو که ریزد خونم
ناگه ار جانب تیغ تو کنم تیز نگاه
در اشک و رخ زردم بنگر کز گردون
حاصل خرمن من نیست جز این دانه و کاه
جامی از هجر رخت گه تب و گه آه کشد
نیست کس را به جهان حال بدین گونه تباه
زمین
در همه ملک ندید از همهٔ مردان شاه
آنچه دید از هنر و ذات و خرد مردانشاه
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 171 - در مدح خواجه مردانشاه
نوشیروان روز نوروز یا مهرجان مجلس می داشت، دید یکی از حاضران که با وی نسبت خویشی داشت جام زرین در بغل نهاد، تغافل کرد و هیچ نگفت چون مجلس برشکست، شرابدار گفت: هیچ کس بیرون نرود تا تجسس کنیم که یک جام زرین درمی باید.
نوشیروان گفت: بگذار آن کس که گرفت باز نخواهد داد و آن کس که گرفت باز دید نمامی نخواهد کرد بعد از چند روز آن شخص درآمد جامه های نو پوشیده و موزه نو در پا کرده.
جامیبهارستانروضهٔ سوم (در ذکر پادشاهان)بخش 8
من که از سوز دل غمزده گشتم همه آه
بین چو آهم به سر از دود دل این چتر سیاه
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 418
همچو شمعم به زبان شعله زند آتش آه
گر نه بگشایدم از سینه بر او تیغ تو راه
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 841
فارسی متن کا ماخذ: گنجور