اینک سوار می رسد آن ترک کج کلاه
خلقی نهاده روی تظلم به خاک راه
آویخته ز طرف کمر جان صد اسیر
بر هم زده به تیغ مژه قلب صد سپاه
در تاب ماه عارضش از باده صبوح
مخمور چشم جادویش از خواب چاشتگاه
هر سو ز شوق طلعتش افغان اهل درد
هر جا ز ظلم غمزه اش آواز دادخواه
زارم کشید و بر سر راهش بیفکنید
باشد که سوی من به ترحم کند نگاه
گر لاف عشق می زنم ای خواجه طعن چیست
اینک سرشک سرخ و رخ زرد من گواه
جامی ز جام غصه چو خون جگر خورد
نبود سرود مجلس او جز فغان و آه
زمین
من موی خویش را نه از آن میکنم سیاه
تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 105
آن سرو ناز بین که چه خوش میرود به راه
وآن چشم آهوانه که چون میکند نگاه
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 486
طوبی لروضة سجدت ارضها الجباه
بشری لسدة لثمت تربها الشفاه
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 17
برخوان لاجورد درین طرفه خانقاه
از بهر شام و چاشت دو قرصند مهر و ماه
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 18
ای ترک نازنین بشکن گوشه کلاه
آشوب جان شاه شو و فتنه سپاه
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 267
بر طرف ماه زلف تو آمد شب سیاه
اینست آن شبی که به است از هزار ماه
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 417
فارسی متن کا ماخذ: گنجور