شاعر: جامی
آب چشمم تا به ماهی رفت و آهم تا به ماه
هست بر درد دل من ماه تا ماهی گواه
شد معلم پیر در تعلیم خلق اما چه سود
چون ندارد ابجد عشقت درست آن طفل راه
بعد ایامی که می بینم رخت پیش نظر
گاه آب دیده مانع می شود گه دود آه
خاک پایت را نگه می دارد از رویم رقیب
آن سیه رو هیچ روی من نمی دارد نگاه
افتم از شوقت من گریان به پای سرو و گل
غرقه گشتم می زنم دستی به هر شاخ گیاه
جان شیرین گفتم آن لب را ز من تلخ آمدش
گر پذیرد عذرم اکنون هستم از جان عذرخواه
نیست جامی را جزا با این همه دعوی مهر
زان رخ نیکو جز آهی احسن الله جزاه
زمین
بسکه میجوشد ازین دریای حسرت حب جاه
قطره هم سعی حبابی دارد از شوق کلاه
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2599
گر نفس چیند به این فرصت بساط دستگاه
چون سحر بر ما شکستن میرسد پیش از کلاه
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2602
ننگ دنیا برندارد همت معنی نگاه
تا بصیرت بر دیانت نیست معراج است جاه
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 2603
ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست
آرزو میبخشد و اسرار میدارد نگاه
حافظقطعاتقطعه شمارهٔ 26
بوالهوس از خط نظر پوشید زان روی چو ماه
خط به چشم بی سوادان می کند عالم سیاه
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6556
نفس ظلمانی نمی دارد محابا از گناه
نیست پروا طفل زنگی را ز پستان سیاه
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6557
چون به یاد شرم می افتم در اثنای نگاه
می زند غیرت ز مژگان تیشه بر پای نگاه
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 6560
فارسی متن کا ماخذ: گنجور