بر طرف ماه زلف تو آمد شب سیاه
اینست آن شبی که به است از هزار ماه
بی روی تو هزار مصیبت کشیده ایم
گر زانکه روی وا نکنی وا مصیبتاه
آن کس که راه بر من بی صبر و دین زده ست
سرویست خوشخرام و سواریست کج کلاه
هست این همه کنایت و روپوش بلکه زد
راه من آن که در دل و جانهاست کرده راه
آن شاه دلنواز که هرجا نموده روی
ذلت له الوجوه وخرت له الجباه
دل را به هر دو کون جز او نیست مقصدی
روحی فداء مقصد قلبی و مبتغاه
جامی مگو که غرق گناهم ز آب می
کین آب شست از دل من ظلمت گناه
زمین
من موی خویش را نه از آن میکنم سیاه
تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه
رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 105
آن سرو ناز بین که چه خوش میرود به راه
وآن چشم آهوانه که چون میکند نگاه
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 486
طوبی لروضة سجدت ارضها الجباه
بشری لسدة لثمت تربها الشفاه
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 17
برخوان لاجورد درین طرفه خانقاه
از بهر شام و چاشت دو قرصند مهر و ماه
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 18
ای ترک نازنین بشکن گوشه کلاه
آشوب جان شاه شو و فتنه سپاه
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 267
اینک سوار می رسد آن ترک کج کلاه
خلقی نهاده روی تظلم به خاک راه
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 839
فارسی متن کا ماخذ: گنجور