صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 182 - در مدح خواجه عمید ابراهیم بی علی بن ابراهیم مستوفی

قصیدهٔ شمارهٔ 182 - در مدح خواجه عمید ابراهیم بی علی بن ابراهیم مستوفی

شاعر: سنایی

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ری

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 14

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

شیفته کرد مرا هندوکی همچو پری

آنچنان کز دل عقل شدم جمله بری

22

خوشدلی شوخی چون شاخک نرگس در باغ

از در آنکه شب و روز درو در نگری

33

گرمی و تری در طبع هلاک شکرست

او همه گریم و تری و چو تنگ شکری

44

گرمی و تری در طبع فزاید مستی

او همه چون شکر و می همه گرمی و تری

55

بی لب و پر گهر و چشم کشش می‌خواهم

که بوم چون صدف و جزع به کوری و کری

66

تا به گوش دلش آن گوهر خوش می‌شنوی

تا به روی لبش آن روی نکو می‌سپری

77

صدهزاران شکن از زلف بر آن تودهٔ گل

صد هزاران دل از آن هر دو به زیر و زبری

88

دو سیه زنگی در پیش دو شهزادهٔ روم

دو نوان نرگس برطرف دو گلبرگ طری

99

قد چون سرو که دیدست که روید به چمن

آفتاب و شکر از سر و بن غاتفری

1010

فوطه‌ای بر سر آن روی چو خورشید که دید

جمع بر تارک خورشید ستارهٔ سحری

1111

کرده آن زلف چو تاج از بر آن روی چو عاج

خود نداند چه کند از کشی و بی‌خبری

1212

شده مغرور بدان حسن ز بی‌عاقبتی

نه غم شادی و انده نه بهی از بتری

1313

باز کردار همی صید کند دیده و دل

چون خرامید به بازار در آن کبک دری

1414

گه برین خنده زند گاه بر آن عشوه دهد

خود بهاری که شنیدست بدین عشوه‌گری

1515

ریشخندی بزند زین صفت و پس برود

من دوان از پس او زار به خونابه گری

1616

گویم او را که مرا باز خر از غم گوید

سیم داری بخرم ورنه برو ریش مری

1717

گویم او را که بهای تو ندارم گوید

گنگی و لنگ؟ چرا شعر نگویی نبری

1818

ببر خواجه براهیم علی ابراهیم

تا ترا صله دهد تا تو ز خواجم بخری

1919

آنکه گر فی‌المثلش ملک شود بحر و فلک

فلک و بحر به یک تن دهد از بی‌خطری

2020

آنکه نه چرخ نزادست و نه این چارگهر

یک پسر چون او در دهر سخی و هنری

2121

جنیان ز آنهمه از شرم نهانند که هیچ

نه ز خود چون تو بدیدند نه اندر بشری

2222

بندهٔ لطف و عطای او انسی و جنی

چاکر طبع سخای او بحری و بری

2323

در کف و فکرت او بخشش و علم علوی

در دل و سیرت او قوت و عدل عمری

2424

چون صخاورزی صد گنج جهان پر درمی

چون سخن گویی صد بحر خرد پر درری

2525

شجر و ماه و گهر نیز نخوانمت از آنک

از کف و چهره و زیب از همه زیبنده‌تری

2626

سال تا سال دهد بار به یک بار درخت

تو به هر مجلس هر روز درختی ببری

2727

قمر از شمس شود نقصان وز روی تو چون

شمس نقصان شود از بهر چه گویم قمری

2828

خانهٔ خورد ز صد گوهر روشن نشود

روشنی عالم از تست چه جای گهری

2929

رادمردی که همی کوشد با خود به نیاز

مددی او را از بخشش و از کف ظفری

3030

ارغوان رنگی لیکن به همه جا که رسی

زعفران‌وار غم از طبع جهانی ببری

3131

ز آسمان مهتری از همت و پاکیزه‌دلی

وز خرد بهتری از دانش و نیکو سیری

3232

سوختی دشمن خود را ز تف آتش خشم

گر بهشتی به چه در قهر عدو چون سقری

3333

ای که چون چرخ جهانگرد و به دل محتشمی

وی که چون مهر عطابخش و به کف مشتهری

3434

زین بلندی به سوی بستان چون رای کنی

غم و شادی دو کس گردی گویی قدری

3535

از کف جودش حاصل شده طبع جبری

وز پی جبرش باطل شده رای قدری

3636

ای که چون باد به عالم ز لطافت علمی

وی که چون ابر به گیتی ز سخاوت سمری

3737

پدرت بود سخی‌تر ز همه لشگر شاه

تو ز کف دایم و در ورزش رسم پدری

3838

زنده ماندست ز تو رسم پدر در همه حال

این چنین باد کردن پدران را پسری

3939

قصد درگاه تو زان کردم تا از سر لطف

در چو من شاعر از دیدهٔ حرمت نگری

4040

قصبی خواهم و دراعه نخواهم زر و سیم

زان که ناید به سر این دو هر دو به پانصد بدری

4141

ور تو شاهانه مرا هم به گدا خوانی من

سیم نستانمت ار حاجب زرین کمری

4242

نه نه از طیبت بنده ست هم از روی نیاز

چه برهنه‌ست که نستد ز کسی آستری

4343

ز آنت گفتم که همی دانم کز خوش سخنی

شکری والله در طبع و به لذت شکری

4444

همه لطفی و همه همتی و پاک خرد

چون تو ممدوحی و من جای دگر اینت خری

4545

من سوی درگهت از بهر صلت جستن تو

سست پایی نکنم ار تو کنی سخت سری

4646

همه از کور همی سرمهٔ بینش خواهم

همه از هیز همی جویم داروی غری

4747

شکرلله که ترا یافتم ای بحر سخا

از تو صلت ز من اشعار به الفاظ دری

4848

اثری نیک بمانیم پس از خود به جهان

سخت زیبا بود از مردم نیکو اثری

4949

تا به از ماه بود در شرف قدر زحل

تا به از دیو در عمل و چهره پری

5050

باد چندانت بقا تا تو بهر دفتر عمر

صدهزاران مه نوروز و رجب بر شمری

5151

بارور باد همه شاخ تو در باغ بقا

زان که در باغ عطا سخت به آیین شجری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای پدیدار آمده همچون پری با دلبری

هر که دید او مر ترا با طبع شد از دل بری

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 181 - در مدح تاج‌الدین ابوالفتح اصفهانی

اگلی نظم

گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری

ملک سلیمان تراست گم مکن انگشتری

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 183 - در مدح بهرامشاه

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

رفت سرما و صبا می دهد از گل خبری

پس ازین ما و لب جوی و رخ سیم بری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1991

نه بشر خوانمت ای دوست نه حور و نه پری

این همه بر تو حجاب است تو چیز دگری

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 487

به دغل کی بگزیند دل یارم یاری

کی فریبد شه طرار مرا طراری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2871

مرغ اندیشه که اندر همه دل‌ها بپری

به خدا کز دل و از دلبر ما بی‌اثری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2872

رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری

سوی دریای معانی که گرامی گهری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2873

سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری

که گریزید ز خود در چمن بی‌خبری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2874

نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری

سنگ هم بوی برد نیز که زیباگهری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2875

هر کی از نیستی آید به سوی او خبری

اندر او از بشریت بنماید اثری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2891

خواستم تا زُحَلی گویم و منحوس تو را

باز گویم نه، که صد بار از او نحس‌تری

سعدی»خبیثات و مجالس الهزل»خبیثات»شمارهٔ 45

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری

خاک بازار نیرزم که بر او می‌گذری

سعدی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 545

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور