صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 181 - در مدح تاج‌الدین ابوالفتح اصفهانی

قصیدهٔ شمارهٔ 181 - در مدح تاج‌الدین ابوالفتح اصفهانی

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ری

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 14

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای پدیدار آمده همچون پری با دلبری

هر که دید او مر ترا با طبع شد از دل بری

22

آفتاب معنی از سایت بر آید در جهان

زان که از هر معنیی چون آفتاب خاوری

33

زهره مزهر بر تو سازد کز عطارد حاصلی

مر ترا از راستی تو مشتری شد مشتری

44

بینمت منظوم و موزون و مقفا زان ترا

دستیار خویش دارد زهره در خنیاگری

55

همچو مشک و گل سمر گشتی به گیتی نسیم

چون نکو رویان ز شیرینی همی جان‌پروری

66

مجلس آرایی کنی هر جا که باشی زان که تو

چون گل و مل در جهان آراسته بی‌زیوری

77

گر عرض قایم نباشد نی ز جوهر در مکان

لفظ و خط همچون عوض شد در عرض بی جوهری

88

از پری ز آتش بود تو آتشین طبع آمدی

شاید ار باشی تو مانند پری در دلبری

99

تا بینندت به خوبی داستان از تو زنند

چون نشینند و بینندت چنین باشد پری

1010

گوهر معنی تمامی ایزد اندر تو نهاد

نیستی زین چارگوهر پس تو پنجم گوهری

1111

از برای چه کنی چون ابر هرجایی سفر

چون ز هر معنی پر از گوهر چو بحر اخضری

1212

گوهر و شکر بهم نبود تو از معنی و لفظ

شکر چون گوهری و گوهر چون شکری

1313

گر ز طبع خواجه گشتی گوهر دریای علم

از چه از دست و قلم اندر پناه عنبری

1414

با شرف گشتی چو تاج اصفهانت جلوه کرد

پیش تخت تاجداران لفظ تازی و دری

1515

مشرق و مغرب همه بگرفت نام نیک تو

کلک خواجه تا قوی دارد ترا با لاغری

1616

تاج اصفاهان السان الدهر ابوالفتح آنکه هست

در عجم چون عنصری و در عرب چون بحتری

1717

آن ادیب مشرق و مغرب که اندر شرق و غرب

کرد پیدا در طریق شاعری او ساحری

1818

شعر او خوان شعر او دان شعر او بین در جهان

تا بدانی و ببینی ساحری و شاعری

1919

معنی بسیار چون بینم من اندر شعر او

گویم این شعر آسمانی ای معانی اختری

2020

معنی از اشعار او معروف گشت اندر جهان

همچنان چون نور از خورشید چرخ چنبری

2121

آفتاب و ماه و انجم بینی از معنی بسی

گر تو اندر آسمان آسای شعرش بنگری

2222

معنی اندر شعر او تابان بود از لفظ او

چون گهر از روی تاج و چون نگین ز انگشتری

2323

شعر او ابروست کز پروردین افزاید جمال

آن ما موی سرست آنبه بود کش بستری

2424

پیش او هرگز نشاید کرد کس دعوی شعر

از پس سید نشاید دعوی پیغمبری

2525

ای سپاهان سروری کن بر زمین چون آسمان

در جهان تا تو ولادتگاه چونین سروری

2626

آفرین بادا بر آن بقعت کزو گشت او پدید

در همه علمی توانا در همه بابی جری

2727

ای بمانند قلم تو ذولسانین جهان

چون قلم گوهر نگاری چون قلم دین گستری

2828

در زمین تو آن عطارد آیتی در روزگار

کز هنر وقت شرف جز فرق کیوان نسپری

2929

چون لسان‌الدهر و تاج اصفهان شد نام تو

پیش تخت تاجداران از هنر نام آوری

3030

آب و آتش گر پدید آید به دست امتحان

اندر آن آبی چو گوهر و اندر آن آتش زری

3131

معجزات تو شود آن آب و آتش زان که تو

چون خلیل و چون کلیم از آب و آتش بگذری

3232

تو به اخبار و به تفسیری امام بی‌بدل

شاعری در جنب فضلت هست کاری سرسری

3333

نیستی اندر طریق شعر گفتن آنچنانک

بوحنیفه گفت در شعری برای عنصری

3434

«اندرین یک فن که داری و آن طریق پارسی ست

دست دست تست کس را نیست با تو داوری »

3535

گوهر جدت اگر فخر آورد بر تو رواست

بر زمین نارد نتیجهٔ چرخ چون تو گوهری

3636

پیش معنیهای تو معنی نماید چون سمر

شرح معنیهای او هرگز نگردد اسپری

3737

شاعری در پیش تو شاعر کجا یارد نمود

ساحری در پیش موسی چون نماید سامری

3838

پیش بحر علم تو هر بحر چون جعفر بود

چه عجب گر بخشدت شه گنج زر جعفری

3939

از برای گوهر معنی روی در شرق و غرب

در جهان علم مانا تو دگر اسکندری

4040

آفتاب و ماه علم آراستی زان پس که تو

نه بسان آفتاب و مه دوان بر هر دری

4141

یک کرشمه گر تو بنمایی دگر از چشم فضل

فکر جان بینی همه با چشمهای عبهری

4242

باش تا باغ امید تو تمامی بر دهد

این همه ز آنجا که حق تست چون من بی‌بری

4343

سید اهل سخن تو این زمان چون سیدی

علم و حکمت شد چو شارستان و تو چون حیدری

4444

زنده کردی تو از آن تصنیف نام عالمی

عمر ثانی را ز اول زین معانی رهبری

4545

هر که در گیتی گسست از ذکر تو مذکور شد

ای خنک آنرا که تو ذکرش در آن جمع‌آوری

4646

یادگار از مردمان ذکر نکو ماند همی

چون تو از ذکر نکو در عمر نیکو محضری

4747

ذکرهای عنصری از ملک محمودی بهست

گرچه پیش ملک او دونست ملک نوذری

4848

نیک گویی تو از من بشنوند آن از تو هیچ

آفرین گویم همی نفرین کنندم بر سری

4949

آسمان در باب من باز ایستاد از کار خویش

بر زمین اکنون مرا چه بهتری چه بدتری

5050

گر بگویم کاین گل شادیم چون پژمرده شد

از غم نرگس صفت گردی چو گل جامه‌دری

5151

مستمع بودندی از لفظ تو گر بودی جدای

در میان خاک و باد و آب و آتش داوری

5252

تو همی گفتی که شعرت دیگران بر خویشتن

بسته‌اند از بهر نامی این گروهی از خری

5353

جامهٔ طاووس از شوخی اگر پوشید زاغ

نه چو طاووسش بباید کردن آن جلوه‌گری

5454

چون نعیق زاغ شد همچون نوای عندلیب

زاغ را زیبد برفتن کشتی کبک دری

5555

آنچه تو یک روز دیدی ماندیدیم آن به عمر

عمر ضایع گشت ما را کس نگفت ای چون دری

5656

رنج بردی کشت کردی آب دادی و بردرو

خرش خور و خوش خند مگری گرگری بر ما گری

5757

چون ترا بینیم گوییم اندرین ایام خویش

اینت دولتیار مرد اندر حدیث شاعری

5858

پیش جنات‌العلی آورده‌ام ام بیدی چو نال

گر کنی عفوم شود آن بید گلبرگ طری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

این چه بود ای جان که ناگه آتش اندر من زدی

دل ببردی و چو بوبکر ربابی تن زدی

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 180 - در مدح بهرامشاه

اگلی نظم

شیفته کرد مرا هندوکی همچو پری

آنچنان کز دل عقل شدم جمله بری

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 182 - در مدح خواجه عمید ابراهیم بی علی بن ابراهیم مستوفی

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جان شیرین منی، ای از لطافت چون پری

گر پری جان است، تو از جان شیرین خوشتری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1842

آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری

دختر رز فتنه‌ها می‌زاید از بی‌شوهری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2685

تا کجا آن جلوه در دل‌ها کشد میدان سری

در فشار شیشه افتاده‌ست آغوش پری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2687

دوستان این خاکدان چون من ندارد دیگری

خانه در زیر زمین بنیاد و نقش پا دری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2688

عالمی بر باد رفت از سعی بی‌پا و سری

خامه‌ها در مشق لغزش‌گم شد از بی‌مسطری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2689

یاد دارم از کهن پیری که در حمام گفت

کین سخن پرسید روزی کهتری از مهتری

جامی»دیوان اشعار»قطعات»شمارهٔ 9

در لباس نیلگون تا جلوه کردی ای پری

مه دگر ننمود رخ زین پرده نیلوفری

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 931

در جهان گر بازجویی نیست بی‌سودا سری

لیک این سودا غریب آمد به عالم نادری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2784

تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری

جان به جانان کی رسانی دل به حضرت کی بری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2797

بی‌گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری

آتشی اندرزنی از سوی مه در مشتری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2799

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور