شاعر: بیدل دهلوی
آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری
دختر رز فتنهها میزاید از بیشوهری
تا کی اجزای کمال از گفتگو بر هم زدن
یک نفس همگر دو لب بر همگذاری دفتری
هیچکس از تنگنای چرخ ره بیرون نبرد
عالمی را کلفت این خانه کشت از بیدری
دل شکست اما صداواری ننالیدیم حیف
موی چینی کرد ما را دستگاه لاغری
تا درین بازار عبرت جنس ما آمد به عرض
هیچکس جز بر فلک نشنید نام مشتری
ساز راحت گر همه خارست دام غفلت است
بر نگه تکلیف خواب آورد مژگان بستری
رنگها دارد بهار انتظار مدعا
فرقدام اینجا محال است از دکان جوهری
همچو شبنم انفعال نارسایی میکشم
در عرق خواباند پروازم ز بیبال و پری
چون دف عبرت خراش از پیکر فرسودهام
پوست رفت و بر نیامد استخوان چنبری
مستی آهنگست پیغام ازل هشیار باش
جام و مینا در بغل میآید آواز پری
هر کدورت را که میبینی صفا میپرورد
سنگ هم در پرده دارد عالم میناگری
زحمت تدبیر یکسو نه که در دریای عشق
بادبانی نیست کشتی را به از بیلنگری
در پناه مَشرَب عجز ایمن از آفات باش
خار این صحرا ندارد شیوهٔ دامندری
تن به مردن داده را آفت دلیل ایمنیست
نازبالینِ پر تیر است و خواب لشکری
الفت مستی و آزادی جنون وهم کیست
پا کش از دامن چو اشک آندم که از سر بگذری
از سراغ چشمهٔ حیوان که وهمی بیش نیست
میدهد آبی نشان آیینهٔ اسکندری
خلقی از اوهام استخراج مستی میکند
یادگیر آن می که پیماید فرس از ساغری
طوق در گردن به گردون میپری چون گردباد
جای شرم است آن سلیمانی و این انگشتری
از فضولی قطع کن بیدل که در بزم یقین
حلقه تا گشتی به فکر خویش بیرون دری
زمین
جان شیرین منی، ای از لطافت چون پری
گر پری جان است، تو از جان شیرین خوشتری
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 1842
یاد دارم از کهن پیری که در حمام گفت
کین سخن پرسید روزی کهتری از مهتری
جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 9
در لباس نیلگون تا جلوه کردی ای پری
مه دگر ننمود رخ زین پرده نیلوفری
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 931
در جهان گر بازجویی نیست بیسودا سری
لیک این سودا غریب آمد به عالم نادری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2784
تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری
جان به جانان کی رسانی دل به حضرت کی بری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2797
بیگهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری
آتشی اندرزنی از سوی مه در مشتری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2799
چون به ملک اندر بر آرد گردی از مردان مرد
داد او را تاج و تخت و ملک عالم بر سری
سناییدیوان اشعارقصاید و قطعاتشمارهٔ 182
ای پدیدار آمده همچون پری با دلبری
هر که دید او مر ترا با طبع شد از دل بری
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 181 - در مدح تاجالدین ابوالفتح اصفهانی
ای دل ار خواهی که یابی رستگاری آن سری
چون نسازی فقر را نعل از کلاه سروری
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 184
ای سنایی بی کله شو گرت باید سروری
زانک نزد بخردان تا با کلاهی بی سری
سناییدیوان اشعارقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 185 - این قصیدهٔ غرا از زادهٔ سرخس است
فارسی متن کا ماخذ: گنجور