صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 185 - این قصیدهٔ غرا از زادهٔ سرخس است

قصیدهٔ شمارهٔ 185 - این قصیدهٔ غرا از زادهٔ سرخس است

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ری

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 14

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای سنایی بی کله شو گرت باید سروری

زانک نزد بخردان تا با کلاهی بی سری

22

در میان گردنان آیی کلاه از سر بنه

تا ازین میدان مردان بو که سر بیرون بری

33

ور نه در ره سرفرازانند کز تیغ اجل

هم کلاه از سرت بربایند هم سر بر سری

44

عالمی پر لشکر دیوست و سلطان تو دین

زان سلطان باش و مندیش از بروت لشگری

55

دین حسین تست آز و آرزو خوک و سگست

تشنه این را می کشی و آن هر دو را می‌پروری

66

بر یزید و شمر ملعون چون همی لعنت کنی

چون حسین خویش را شمر و یزید دیگری

77

عقل و جان آن جهانی را رعیت شو چو شرع

زان که دیوانه‌ست و مرده عاقل و جان ایدری

88

چشمهٔ حیوانت باید خاک ره شو چون خضر

هر دو نبود مر ترا یا چشمه یا اسکندری

99

گرد جعفر گرد گر دین جعفری جویی همی

زان که نبود هر دو هم دینار و هم دین جعفری

1010

چون تو دادی دین به دنیا در ره دین کی کنند

پنج حس و هفت اعضا مر ترا فرمانبری

1111

تا سلیمان‌وار خاتم باز نستانی ز دیو

کی ترا فرمان برد دام و دد و دیو و پری

1212

بی پدر فرزندی لاهوت باید چون مسیح

هر که زو برگشت با ناسوت یابد دختری

1313

اختر نیکوت باید بر سپهر دین برآی

زان که اندر دور او طالع بود نیک اختری

1414

باز خر خود را ز خود زیرا که نبود تا ابد

تا تو خود را مشتری باشی ترا دین مشتری

1515

چون ترا دین مشتری شد مشتری گوید ترا

کای جهان را دیدن روی تو فال مشتری

1616

چون بدین باقی شدی بیش از فنا مندیش هیچ

زهره دارد گرد کوثروار گردد ابتری

1717

چو تو «لا» را کهتری کردی پس از دیوان امر

جز تو ز «الا الله» که خواهد یافت امر مهتری

1818

چون در خیبر به جز حیدر نکند از بعد آن

خانهٔ دین را که داند کرد جز حیدر دری

1919

عقل و دین و ملک و دولت باید ار نی روزگار

کی دهد هر خوک و خر را ره به قصر قیصری

2020

اندرین ره صد هزار ابلیس آدم روی هست

تا هر آدم روی را زنهار کآدم نشمری

2121

غول را از خضر نشناسی همی در تیه جهل

زان همی از رهبران جویی همیشه رهبری

2222

برتر آی از طبع و نفس و عقل ابراهیم وار

تا بدانی نقشهای ایزدی از آزری

2323

از دو چشم راست بین هرگز نخیزد کبر و شرک

شرک مرد از احولی دان کبر مرد از اعوری

2424

در بهار چین دو یابی در بهار دین یکی است

حملهٔ باز خشین و خندهٔ کبک دری

2525

پادشاهی از یکی گفتن به دست آید ترا

کز دو گفتن نیست در انگشت جم انگشتری

2626

گرچه در «الله اکبر» گفتنی تا با خودی

بندهٔ کبری نه بندهٔ پادشاه اکبری

2727

آفتاب دین برون از گنبد نیلوفریست

پر بر آر از داد و دانش بو کزو بیرون پری

2828

ورنه هرگز کی توان کرد آفتاب راه را

از فرود گنبد نیلوفری نیلوفری

2929

از درون خود طلب چیزی که در تو گم شدست

آنچه در بند گم کردی مجو از بر دری

3030

روی گرد آلود برزی او که بر درگاه او

آبروی خود بری گر آب روی خود بری

3131

در صف مردان میدان چون توانی آمدن

تا تو در زندان خاک و باد و آب و آذری

3232

خاک و باد و آب و آذر چار پاره نعل ساز

تا چنان چو هفت کشور نه فلک را بسپری

3333

نام مردی کی نشیند بر تو تا از روی طمع

چون زنان در زیر این نیلاب کرده چادری

3434

جسم و جان را همچو مریم روزه فرمای از سحر

تا در آید عیسی یک روزه در دین گستری

3535

تا بشد نفس سخنگوی تو در درس هوس

ای شگفتی تو گر از اصلاح منطق بر خوری

3636

دین چه باشد جز قیامت پس تو خامش باش از آنک

در قیامت بی زبانان را زبان باشد جری

3737

این زبان از بن ببر تا فاش نکند بیهده

سرسر عاشقان در پیش مستی سرسری

3838

کم نخواهد بود چون دفتر سیه رویی ترا

تا به جان خامهٔ هوس را کرد خواهی دفتری

3939

زان فصاحتها چه سودش بود چون اکنون ز حق

«اخسوافیها» شنید اندر جهنم بحتری

4040

شاعری بگذار و گرد شرع گرد از بهر آنک

شرعت آرد در تواضع شعر در مستکبری

4141

خود گرفتم ساحری شد شاعریت ای هرزه‌گوی

چیست جز «لا یفلح الساحر» نتیجهٔ ساحری

4242

رمز بی غمزست تاویلات نطق انبیا

غمز بی رمزست تخییلات شعر و شاعری

4343

هرگز اندر طبع یک شاعر نبینی حذق و صدق

جز گدایی و دروغ منکری و منکری

4444

هر کجا ز زلف ایازی دید خواهی در جهان

عشق بر محمود بینی گپ زدن بر عنصری

4545

فتنه شد شعر تو چون گوسالهٔ زرین یکی

«لامساس» آواز در ده در جهان چون سامری

4646

کی پذیرد گرچه تشنه گردد از هر ابتر آب

هر کرا همت کند در باغ جانش کوثری

4747

یاوری ز آزاد مردان جوی زیرا مرد را

از کسی کو یار خود باشد نیاید یاوری

4848

همچو آبند این گره مندیش ازیشان گاه خشم

کبرا از باد باشد نه ز خود جوشن دری

4949

همچنین تا خویشتن داری همی زی مردوار

طمع را گو زهر خند و حرص را گو خون گری

5050

شاد بادی همچنین هر جا که باشی مرد باش

مر زغن را بخش سالی مادگی سالی نری

5151

جاه و جان و نان و ایمان ننگری داد و دهد

پس مگو سلطان و سلطان تنگری گو تنگری

5252

چند گویی گرد سلطان گرد تا مقبل شوی

رو تو و اقبال سلطان ما و دین و مدبری

5353

حرص و شهوت خواجگان را شاه و ما را بنده‌اند

بنگر اندر ما و ایشان گرت ناید باوری

5454

پس تو گویی این گره چاکری کن چون کنند

بندگان بندگان را پادشاهان چاکری

5555

کیست سلطان؟ آنکه هست اندر نفاذ حکم او

خنجر آهنجانش بحری ناوک اندازان بری

5656

تو همی لافی که هی من پادشاه کشورم

پادشاه خود نه ای چون پادشاه کشوری

5757

در سری کانجا خرد باید همه کبرست و ظلم

با چنین سر مرد افساری نه مرد افسری

5858

ای به ترک دین به گفتن از سر ترکی و خشم

دل بسان چشم ترکان کرده از گند آوری

5959

همچنین ترکی همی کن تا به هر دم نابغه

گوید اندر مغز تاریک تو کای کافر فری

6060

باش تا چون چشم ترکان تنگ گردد گور تو

گرچه خود را کور سازی در مسافت صد کری

6161

هفت کشور دارد او من یک دری از عافیت

هفت کشور گو ترا بگذار با من یک دری

6262

ای دریده یوسفان را پوستین از راه ظلم

باش تا گرگی شوی و پوستین خود دری

6363

بر تو هم آبی برانند از اثیر دوزخی

از تو هم گردی برآرند ار محیط اغبری

6464

تو چو موش از حرص دنیا گربهٔ فرزند خوار

گربه را بر موش کی بودست مهر مادری

6565

ای گلوی تو بریده از گلو یک ره بپرس

کای گلو با من بگو تو خنجری یا حنجری

6666

قابل فیض خرد چون نفس کلی کرد از آنک

از خرد در نفع خیری دایم و دفع شری

6767

پوستین در گلخنی اندر کشید ارکان و تو

عشقبازی در گرفتی با وی و هم بستری

6868

سیم سیمای تو برده سیمبر خوانی ز جهل

سیمبر را از سر شهوت مگو سیمین‌بری

6969

بی خرد گرکان زر داری چو خاک اندر رهی

با خرد گر خاک ره داری چو کان اندر زری

7070

از خرد پر داشت عیسا زان شد اندر آسمان

ور خرش را نیم پر بودی نماندی در خری

7171

اشتر ار اهل خرد بودی درین نیلی خراس

کار او بودی به جای اشتری روغن گری

7272

چیست جز قرآن رسنهای الاهی مر ترا

تا تو اندر چاه حیوانی و شهوانی دری

7373

با رسنهای الاهی چرخها گردان و تو

تن زده در چاه و کوهی بر سر کاهی بری

7474

چون رسنهای الهی را گذر بر چنبرست

پس تو گر مرد رسن جویی چرا چون عرعری

7575

از برای او چو چنبر پای بر سر نه یکی

کاین چنین کردند مردان آن رسن را چنبری

7676

تا به خشم و شهوتی بر منبر اندر کوی دین

بر سر داری اگرچه سوی خود بر منبری

7777

هر دو گیتی را نظام از راستی دان زان که هست

راستی میخ و طناب خیمهٔ نیلوفری

7878

هیچ رونق بود اندر دین و ملت تا نبود

ذوالفقار حیدری را یار دست حیدری

7979

راستی اندر میان داوری شرطست از آنک

چون الف زو دور شد دوری بود نه داوری

8080

زاء زهدت کرد با نون نفاق و حاء حرص

تا نمودی زهد بوذر بهر زر نوذری

8181

ز پی رد و قبول عامه خود را خر مکن

زان که کار عامه نبود جز خری یا خر خری

8282

گاو را دارند باور در خدایی عامیان

نوح را باور ندارند از پی پیغمبری

8383

ای سنایی عرضه کری جوهری کز مرتبت

او تواند کرد مرجان عرض را جوهری

8484

چشم ازین جوهر همی برداشت نتوان از بها

کنکه بی چشمست بفروشد به یک جو جوهری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای دل ار خواهی که یابی رستگاری آن سری

چون نسازی فقر را نعل از کلاه سروری

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 184

اگلی نظم

با چشم چو بحرم ز گهر خنده نگاری

با عیش چو زهرم به شکر بوسه شکاری

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 186 - در مدح شرف الملک امیر زنگی محسن

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جان شیرین منی، ای از لطافت چون پری

گر پری جان است، تو از جان شیرین خوشتری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1842

آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری

دختر رز فتنه‌ها می‌زاید از بی‌شوهری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2685

تا کجا آن جلوه در دل‌ها کشد میدان سری

در فشار شیشه افتاده‌ست آغوش پری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2687

دوستان این خاکدان چون من ندارد دیگری

خانه در زیر زمین بنیاد و نقش پا دری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2688

عالمی بر باد رفت از سعی بی‌پا و سری

خامه‌ها در مشق لغزش‌گم شد از بی‌مسطری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2689

یاد دارم از کهن پیری که در حمام گفت

کین سخن پرسید روزی کهتری از مهتری

جامی»دیوان اشعار»قطعات»شمارهٔ 9

در لباس نیلگون تا جلوه کردی ای پری

مه دگر ننمود رخ زین پرده نیلوفری

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 931

در جهان گر بازجویی نیست بی‌سودا سری

لیک این سودا غریب آمد به عالم نادری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2784

تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری

جان به جانان کی رسانی دل به حضرت کی بری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2797

بی‌گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری

آتشی اندرزنی از سوی مه در مشتری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2799

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور