صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 184

قصیدهٔ شمارهٔ 184

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ری

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 14

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

ای دل ار خواهی که یابی رستگاری آن سری

چون نسازی فقر را نعل از کلاه سروری

2

جانت اندر راه معنی یک قدم ننهد به صدق

تا نسازی راه را از دزد باطن رهبری

3

هر زیادت کان ندارد بر رخان توقیع شرع

آن زیادت در جهان عدل بینی کمتری

4

مرد زی در راه دین با رنگ رعنایی مساز

سعتری از ننگ هر نامرد گردد سعتری

5

همچو گل تر دامنی باشی که رویی در بهار

دیده در سرماگشا گر باغ دین را عبهری

6

با دم سرد و هوای گرم کی گردد بدن

بید و آتش نیک ناید صنعت آهنگری

7

چیست چندین آب و گل را سروری کردن به حرص

آب و گل خود مر ترا بسته میان در داوری

8

بلعجب کاریست چون تو بنگری از روی عقل

چون تو اندر آشنایی عقل و دین در کافری

9

خلق عالم گر ز حکمت ظاهرت گویند مدح

هان مگر خود را به نادانی مسلم نشمری

10

مثله کردی بهر بدنی پیش هر دون اختری

مثله بودن بهر بدنی هست از دون اختری

11

راست چون بکری بود کو داده عذرت را ز دست

آب شهوت می ببردش آبروی دختری

12

آن شبی کش عرس باشد خلق ازو با نای و کوس

مادرش خندان و او زان شرم در رسواگری

13

تنگدستی را همی گر مدبری خوانی ز جهل

وای از آن اقبال تو وی مرحبا زین مدبری

14

از خجالت پیش دین گستاخ نتواند گذشت

هر دلی کو کرد سلطان هوا را چاکری

15

گرچه این معشوق رعنا خوبروی و دلبرست

چون سنایی دل از آن سوی تو افتد دل بری

16

نفس را اندر گرفت و خوردن هر رنگ و بوی

ای برادر نیست جز فعل سگ و رای خری

17

شیر نر بوسد به حرمت مرد قانع را قدم

پیره سگ خاید به دندان پای مرد هر دری

18

سلسبیل از بهر جان تشنگان دارد خدای

خرقه‌پوشان را بود آنجا مسلم عبقری

19

می چه خواهی خوبتر زین از میان هر دوان

صدره آنجا سندسی و جبه اینجا ششتری

20

آنچه اینجا ماند خواهد چند پویی گرد آن

گرد آن گرد ار خردمندی که آن با خود بری

21

هر کرا خشنود تن دین هست ناخشنود ازو

مبتلا مردا که دو معشوق را در بر گری

22

ماه کنعان تا به یک منزل بها هجده درم

منزل دیگر بدین و دل بیابد مشتری

23

گر توانگر میری و مفلس زیی در روز چند

به که خوانندت غنی اینجا و تو مفلس مری

24

مر امل را پای بشکن از اجل مندیش هیچ

مر طمع را پر بکن تا هر کجا خواهی پری

25

این دو پیمانه که گردانست دایم بر سرت

هردو بی‌آرام و تو کاری گرفته سرسری

26

گرچه عمر نوح یابی اندرین خطهٔ فنا

تا بجنبی کرده باشد از تو آثار اسپری

27

زین جهان خود جز دریغا هیچ کس چیزی نبرد

زین جهان آزرده میری گر همه اسکندری

28

لافت از زورست و زر پیوسته دیدی تا چه کرد

زور با عاد قوی ترکیب و زر با سامری

29

گر همی خواهی که پوسیده نگردی در هوس

خانه پرداز از کرهٔ خاکی و چرخ چنبری

30

عالمی دیگر گزین کاین جا نیابی هم نفس

کو ز علت تیرگی دارد ز آفت ابتری

31

اندر آن عالم نیابی محرمی مر جانت را

جز صفای احمدی و جز سخای حیدری

32

ای هوا بر دل نشانده چیست از لابرالاه

حصه ی تو هان بده انصاف، گر دین پروری

33

آنچه لا رد کرد تا دل بر نتابی زان همه

والله ار یک دم از الا لله هرگز برخوری

34

گر هوای نفس جویی از در دین در میای

یا براهیمی مسلم باشدت یا آزری

35

تیغ تحقیق از نیام امتحان چون بر کشی

هم ببینی حال خود را مهره‌ای یا گوهری

36

خاک از انصاف دادن این چنین شد محترم

تیغ نفرین خورد بر سر آتش از مستکبری

37

با عقاب تیز چنگ و با همای خوب پر

ابلهی باشد که رقاصی کند کبک دری

38

مر مخالف را چخیدن هست با او همچنانک

با عصای موسوی خود اسب تازد سامری

39

بی چراغ شرع رفتن در ره دین کوروار

همچنان باشد که بی خورشید کردن گازری

40

همچو «لا» بر بند و بگشا گر همی دعوی کنی

هم میان و هم زبان را تا زالله برخوری

41

رنج کش باش ای برادر همچو خار از بهر آنک

زود پژمرده شود در دست گلبرگ طری

42

بود نوشروان عادل کافری در عهد خود

داد دادی باز هر مظلوم را از داوری

43

شاد باش ای مهتری کز فضل تو در نیم شب

کور مادرزاد خواند نقش بر انگشتری

44

چاکران دولتت را گر دهی یک روز عرض

این غریب ممتحن را اندر آن صف بشمری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری

ملک سلیمان تراست گم مکن انگشتری

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 183 - در مدح بهرامشاه

اگلی نظم

ای سنایی بی کله شو گرت باید سروری

زانک نزد بخردان تا با کلاهی بی سری

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 185 - این قصیدهٔ غرا از زادهٔ سرخس است

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جان شیرین منی، ای از لطافت چون پری

گر پری جان است، تو از جان شیرین خوشتری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1842

آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری

دختر رز فتنه‌ها می‌زاید از بی‌شوهری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2685

تا کجا آن جلوه در دل‌ها کشد میدان سری

در فشار شیشه افتاده‌ست آغوش پری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2687

دوستان این خاکدان چون من ندارد دیگری

خانه در زیر زمین بنیاد و نقش پا دری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2688

عالمی بر باد رفت از سعی بی‌پا و سری

خامه‌ها در مشق لغزش‌گم شد از بی‌مسطری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2689

یاد دارم از کهن پیری که در حمام گفت

کین سخن پرسید روزی کهتری از مهتری

جامی»دیوان اشعار»قطعات»شمارهٔ 9

در لباس نیلگون تا جلوه کردی ای پری

مه دگر ننمود رخ زین پرده نیلوفری

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 931

در جهان گر بازجویی نیست بی‌سودا سری

لیک این سودا غریب آمد به عالم نادری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2784

تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری

جان به جانان کی رسانی دل به حضرت کی بری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2797

بی‌گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری

آتشی اندرزنی از سوی مه در مشتری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2799

مزید تلاش کریں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور