صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 184

قصیدهٔ شمارهٔ 184

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ری

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 14

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

ای دل ار خواهی که یابی رستگاری آن سری

چون نسازی فقر را نعل از کلاه سروری

22

جانت اندر راه معنی یک قدم ننهد به صدق

تا نسازی راه را از دزد باطن رهبری

33

هر زیادت کان ندارد بر رخان توقیع شرع

آن زیادت در جهان عدل بینی کمتری

44

مرد زی در راه دین با رنگ رعنایی مساز

سعتری از ننگ هر نامرد گردد سعتری

55

همچو گل تر دامنی باشی که رویی در بهار

دیده در سرماگشا گر باغ دین را عبهری

66

با دم سرد و هوای گرم کی گردد بدن

بید و آتش نیک ناید صنعت آهنگری

77

چیست چندین آب و گل را سروری کردن به حرص

آب و گل خود مر ترا بسته میان در داوری

88

بلعجب کاریست چون تو بنگری از روی عقل

چون تو اندر آشنایی عقل و دین در کافری

99

خلق عالم گر ز حکمت ظاهرت گویند مدح

هان مگر خود را به نادانی مسلم نشمری

1010

مثله کردی بهر بدنی پیش هر دون اختری

مثله بودن بهر بدنی هست از دون اختری

1111

راست چون بکری بود کو داده عذرت را ز دست

آب شهوت می ببردش آبروی دختری

1212

آن شبی کش عرس باشد خلق ازو با نای و کوس

مادرش خندان و او زان شرم در رسواگری

1313

تنگدستی را همی گر مدبری خوانی ز جهل

وای از آن اقبال تو وی مرحبا زین مدبری

1414

از خجالت پیش دین گستاخ نتواند گذشت

هر دلی کو کرد سلطان هوا را چاکری

1515

گرچه این معشوق رعنا خوبروی و دلبرست

چون سنایی دل از آن سوی تو افتد دل بری

1616

نفس را اندر گرفت و خوردن هر رنگ و بوی

ای برادر نیست جز فعل سگ و رای خری

1717

شیر نر بوسد به حرمت مرد قانع را قدم

پیره سگ خاید به دندان پای مرد هر دری

1818

سلسبیل از بهر جان تشنگان دارد خدای

خرقه‌پوشان را بود آنجا مسلم عبقری

1919

می چه خواهی خوبتر زین از میان هر دوان

صدره آنجا سندسی و جبه اینجا ششتری

2020

آنچه اینجا ماند خواهد چند پویی گرد آن

گرد آن گرد ار خردمندی که آن با خود بری

2121

هر کرا خشنود تن دین هست ناخشنود ازو

مبتلا مردا که دو معشوق را در بر گری

2222

ماه کنعان تا به یک منزل بها هجده درم

منزل دیگر بدین و دل بیابد مشتری

2323

گر توانگر میری و مفلس زیی در روز چند

به که خوانندت غنی اینجا و تو مفلس مری

2424

مر امل را پای بشکن از اجل مندیش هیچ

مر طمع را پر بکن تا هر کجا خواهی پری

2525

این دو پیمانه که گردانست دایم بر سرت

هردو بی‌آرام و تو کاری گرفته سرسری

2626

گرچه عمر نوح یابی اندرین خطهٔ فنا

تا بجنبی کرده باشد از تو آثار اسپری

2727

زین جهان خود جز دریغا هیچ کس چیزی نبرد

زین جهان آزرده میری گر همه اسکندری

2828

لافت از زورست و زر پیوسته دیدی تا چه کرد

زور با عاد قوی ترکیب و زر با سامری

2929

گر همی خواهی که پوسیده نگردی در هوس

خانه پرداز از کرهٔ خاکی و چرخ چنبری

3030

عالمی دیگر گزین کاین جا نیابی هم نفس

کو ز علت تیرگی دارد ز آفت ابتری

3131

اندر آن عالم نیابی محرمی مر جانت را

جز صفای احمدی و جز سخای حیدری

3232

ای هوا بر دل نشانده چیست از لابرالاه

حصه ی تو هان بده انصاف، گر دین پروری

3333

آنچه لا رد کرد تا دل بر نتابی زان همه

والله ار یک دم از الا لله هرگز برخوری

3434

گر هوای نفس جویی از در دین در میای

یا براهیمی مسلم باشدت یا آزری

3535

تیغ تحقیق از نیام امتحان چون بر کشی

هم ببینی حال خود را مهره‌ای یا گوهری

3636

خاک از انصاف دادن این چنین شد محترم

تیغ نفرین خورد بر سر آتش از مستکبری

3737

با عقاب تیز چنگ و با همای خوب پر

ابلهی باشد که رقاصی کند کبک دری

3838

مر مخالف را چخیدن هست با او همچنانک

با عصای موسوی خود اسب تازد سامری

3939

بی چراغ شرع رفتن در ره دین کوروار

همچنان باشد که بی خورشید کردن گازری

4040

همچو «لا» بر بند و بگشا گر همی دعوی کنی

هم میان و هم زبان را تا زالله برخوری

4141

رنج کش باش ای برادر همچو خار از بهر آنک

زود پژمرده شود در دست گلبرگ طری

4242

بود نوشروان عادل کافری در عهد خود

داد دادی باز هر مظلوم را از داوری

4343

شاد باش ای مهتری کز فضل تو در نیم شب

کور مادرزاد خواند نقش بر انگشتری

4444

چاکران دولتت را گر دهی یک روز عرض

این غریب ممتحن را اندر آن صف بشمری

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری

ملک سلیمان تراست گم مکن انگشتری

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 183 - در مدح بهرامشاه

اگلی نظم

ای سنایی بی کله شو گرت باید سروری

زانک نزد بخردان تا با کلاهی بی سری

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 185 - این قصیدهٔ غرا از زادهٔ سرخس است

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

جان شیرین منی، ای از لطافت چون پری

گر پری جان است، تو از جان شیرین خوشتری

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1842

آفت ایجاد است طبع از دستگاه خود سری

دختر رز فتنه‌ها می‌زاید از بی‌شوهری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2685

تا کجا آن جلوه در دل‌ها کشد میدان سری

در فشار شیشه افتاده‌ست آغوش پری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2687

دوستان این خاکدان چون من ندارد دیگری

خانه در زیر زمین بنیاد و نقش پا دری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2688

عالمی بر باد رفت از سعی بی‌پا و سری

خامه‌ها در مشق لغزش‌گم شد از بی‌مسطری

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2689

یاد دارم از کهن پیری که در حمام گفت

کین سخن پرسید روزی کهتری از مهتری

جامی»دیوان اشعار»قطعات»شمارهٔ 9

در لباس نیلگون تا جلوه کردی ای پری

مه دگر ننمود رخ زین پرده نیلوفری

جامی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 931

در جهان گر بازجویی نیست بی‌سودا سری

لیک این سودا غریب آمد به عالم نادری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2784

تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری

جان به جانان کی رسانی دل به حضرت کی بری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2797

بی‌گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری

آتشی اندرزنی از سوی مه در مشتری

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 2799

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور