صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سنایی
  2. »دیوان اشعار
  3. »قصاید
  4. »قصیدهٔ شمارهٔ 190 - دریغا کو مسلمانی

قصیدهٔ شمارهٔ 190 - دریغا کو مسلمانی

شاعر: سنایی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

قافیہ: انی

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 38

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

مسلمانان، مسلمانان، مسلمانی، مسلمانی

از این آیینِ بی‌دینان، پشیمانی، پشیمانی

22

مسلمانی کنون اسمی‌ست بر عرفی و عاداتی

دریغا، کو مسلمانی؟ دریغا، کو مسلمانی؟

33

فرو شد آفتابِ دین، برآمد روزِ بی‌دینان

کجا شد دردِ بودَرْدا و آن اسلامِ سَلْمانی؟

44

جهان، یکسر، همه، پُردیو و پُرغول‌اند و اُمَّت را

که یاری کرد جز اسلام و جز سُنَّت نگهبانی؟

55

بمیرید از چنین جانی کز او کفر و هوا خیزد

ازیرا در جهان، جان‌ها فرو ناید مسلمانی

66

شرابِ حِکْمَتِ شَرْعی خورید اندر حَریمِ دین

که محروم‌اند از این عِشْرَت، هَوَس‌گویانِ یونانی

77

مَسازید از برای نام و دام و کام، چون غولان

جَمالِ نَقْشِ آدم را نِقابِ نَفْسِ شِیطانی

88

شود روشن، دل و جانْتان ز شَرْع و سُنَّتِ اَحْمَد

چنان کز عِلَّتِ اُولا، قَوی شد جوهرِ ثانی

99

ز شَرْع است این نه از تنْتان، درونِ جانِتان، روشن

ز خورشید است نز چَرْخ است جِرْمِ ماه، نورانی

1010

که گر تأییدِ عَقْلِ کُل نبودی نَفْسِ کُلّی را

نَگَشْتی قابِلِ نَقْشِ دُوُم، نَفْسِ هَیولانی

1111

هر آن کاو گشت پرورده به زیرِ دامَنِ خِذلان

گریبان‌گیر او نایَد دمی، توفیقِ رَبّانی

1212

نَگَرْدَد گِرْدِ دین‌داران، غرورِ دیوِ نَفْس ایرا

سبک‌دل کی کَشَد هرگز دمی بارِ گِران‌جانی؟

1313

تو ای مردِ سخن‌پیشه که بهرِ دامِ مشتی دون

ز دینِ حق بِمانْدَسْتی به نیرویِ سخندانی

1414

چه سُستی دیدی از سُنَّت که رفتی سویِ بی‌دینان؟

چه تقصیر آمد از قرآن که گشتی گِرْدِ لامانی؟

1515

نبینی غِیْبِ آن عالَم در این پُرعِیْب عالَم زان

که کس نَقْشِ نَبُوَّت را ندید از چَشْمِ جِسْمانی

1616

برون کن طوقِ عقلانی! به‌سوی ذوقِ ایمان شو!

چه باشد حکمتِ یونان به پیش ذوقِ ایمانی؟

1717

کی آیی همچو مارِ چرخ از این عالَم برون تا تو

به‌سان کَژْدُمِ بی‌دُم در این پیروزه پَنْگانی

1818

درِ کُفْر و جُهودی را زِ اوّل چون علی بَرْکَن

که تا آخر چون او یابی ز دین، تَشْریفِ رَبّانی

1919

بجو خشنودیِ حَق را ز جان و عَقْل و مال و تَن

پس آن‌گه از زبانِ شُکْر می‌گو کاینت ارزانی

2020

درین کُه‌پایه چون گردی بر آخور چون خَرِ عیسی

به‌سوی عالَمِ جان شو که چون عیسی همه جانی

2121

زِ دونی و زِ نادانی چنین مزدورِ دیوان شد

وگرنه ارسلان، خاص است، دین را نَفْسِ انسانی

2222

تو ای سلطان که سلطان است خشم و آرزو بر تو

سویِ سلطانِ سلطانان نداری اسمِ سلطانی

2323

چه خیزد ز اوّل مُلْکی که در پیشِ دَمِ آخر

بود ساسی و بی‌سامان، چه ساسانی، چه سامانی

2424

بدین ده روزه دهقانی مشو غَرِّه که ناگاهان

چو این پیمانه پُر گَرْدَد، نه ده مانده، نه دهقانی

2525

تو مانی و بد و نیکت چو زین عالم برون رفتی

نیاید با تو در خاکت، نه فغفوری، نه خاقانی

2626

فسانهٔ خوب شو آخر، چو می‌دانی که پیش از تو

فسانهٔ نیک و بد گشتند سامانی و ساسانی

2727

تو ای خواجه گر از ارکانِ این ملکی نیی خواجه

از آن کز بهر بنیت را اسیر چار ارکانی

2828

نیابد هیچ انس و جان نسیم انس جان هرگز

که با دین و خرد نبود براق انسی و جانی

2929

ز بهر شربت دردست شیبت پر ز نور حق

گر از لافست نیرانیست آن شیبت نه نورانی

3030

به سبزهٔ عشوه و غفلت نهاد خود مکن فربه

که فربه فرث و دم گردد ز پختن یا ز بریانی

3131

اگر خواهی که چون یوسف به دست آری دو عالم را

درین تاریکی زندان چو یوسف باش زندانی

3232

ورت باید که همچون صبح بی خود دم زنی با حق

صبوحی را شرابی خواه روحانی نه ریحانی

3333

تو ای ظالم سگی می‌کن که چون این پوست بشکافند

در آن عالم سگی خیزی نه کهفی بلکه کهدانی

3434

تو مردم نیستی زیرا که دایم چون ستور و دد

گهی دلخسته از چوبی گهی جان بستهٔ خوانی

3535

اگر چند از توانایی زننده همچو خایسگی

وگر چند از شکیبایی خورنده همچو سندانی

3636

مشو غره که در یک دم ز زخم چرخ ساینده

بریزی گر همه سنگی بسایی گرچه سوهانی

3737

تو ای بازاری مغبون که طفلی را ز بی‌رحمی

دهی دین تا یکی حبه‌ش ز روی حیله بستانی

3838

ز روی حرص و طراری نیارد وزن در پیشت

همه علم خدا آن گه که بنشینی بوزانی

3939

ز مردان شکسته مرد خسته کم شود زیرا

که سگ آنجاست کابادست گنج آنجا که ویرانی

4040

تو ای نحس از پس میزان از آن جز قحط نندیشی

که عالم قحط بر گیرد چو کیوان گشت میزانی

4141

ولیکن مشتری آخر بروز دین ز شخص تو

بخواهد کین خویش ار چه بسازی جای کیوانی

4242

تو ای زاهد گر از زهدت کسی سوی ریا خواند

ز بهر چشم بدبینان تو و جای تن آسانی

4343

مترس ار در ره سنت تویی بی‌پای چون دامن

چو اندر شاهراه عشق بی سر چون گریبانی

4444

به وقت خدمت یزدان بنیت راست کن قبله

از آن کاین کار دل باشد نباشد کار پیشانی

4545

قیامت هست یوم‌الجمع سوی مرد معنی دان

ولیکن نزد صورت بین بود روز پریشانی

4646

اگر بی‌دست و بی‌پایی به میدان رضای او

به پیش شاه گویی کن که ناید از تو چوگانی

4747

درین ره دل برند از بر درین صف سر برند از تن

تو و دوکی و تسبیحی که نز مردان میدانی

4848

فقیه ار هست چون تیغ و فقیر ار هست چون افسان

تو باری کیستی زینها که نه تیغی نه افسانی

4949

تو ای عالم که علم از بهر مال و جاه را خواهی

به سوی خویش دردی گر به سوی خلق درمانی

5050

اگر چه از سر جلدی کنی بر ما روا عشوه

در آن ساعت چه درمان چون به عشوهٔ خویش درمانی

5151

زبان دانی ترا مغرور خود کردست لیکن تو

نجات اندر خموشی دان زیان اندر زبان دانی

5252

اگر تو پاک و بی‌غشی به سوی خویشتن چون شد

به نزد ناقدان نامت نبهره و قلب و حملانی

5353

سماعست این سخن در مر و اندر تیم بزازان

هم اندر حسب آن معنی ز لفظ آل سمعانی

5454

که جلدی زیرکی را گفت من پالانیی دارم

ازین تیزی و رهواری چو باد و ابر نیسانی

5555

بدو گفتا مگو چونین گر او را این هنر بودی

نبودی چون خران نامش میان خلق پالانی

5656

بدان گه بوی دین آید ز علمت کز سر دردی

نشینی در پس زانو و شور فتنه بنشانی

5757

ور از واماندگی بادی برآری سرد پیش تو

نماند پیش آن جنبش حزیران را حزیرانی

5858

چو در روح ایزد را صدف شد بنیت مریم

نیارستی ز مستان کرد در پیشش زمستانی

5959

تو ای مقری مگر خود را نگویی کاهل قرآنم

که از گوهر نیی آگه که مرد صوت و الحانی

6060

برهنه تا نشد قرآن ز پردهٔ حرف پیش تو

ترا گر جان بود عمری نگویم کاهل قرآنی

6161

به اخماس و به اعشار و به ادغام و امالت کی

ترا رهبر بود قرآن به سوی سر یزدانی

6262

رسن دادت ز قرآن تا ز چاه تن برون آیی

که فرمودت رسن بازی ز راه دیو نفسانی

6363

بدین شرمی که عثمان کرد بهر بندگی حق را

تو زین چون خواجگی جویی بگو کو شرم عثمانی

6464

یکی خوانیست پر نعمت قران بهر غذای جان

ولیکن چون تو بیماری نیابی طعم مهمانی

6565

تو ای صوفی نیی صافی اگر مانند تازیکان

بدام خوبی و زشتی ببند آبی و نانی

6666

بدانجا میوه و حور و بدینجا لقمه و شاهد

ستوری بود خواهی تو بدو جهان همچو قربانی

6767

شوی رهبر جهانی را ز بهر معنی و صورت

خضروار ار غذا سازی سم‌الموت بیابانی

6868

چو یعقوب از پی یوسف همه در باز و یکتا شو

وگر نه یوسفی کن تو نه مرد بیت احزانی

6969

اگر راه حقت باید ز خود خود را مجرد کن

ازیرا خلق و حق نبود بهم در راه ربانی

7070

ز بهر این چنین راهی دو عیار از سر پاکی

یکی زیشان اناالحق گفت و دیگر گفت سبحانی

7171

شنیدستی که اندر مرو در می‌رفت بی سیمی

ز بهر بوی بورانی چه گفت آن لال لامانی

7272

بگفتا من ز بورانی به بویی کی شوم قانع

مرا در پشت بارانی و در دل عشق بورانی

7373

دلی باید ز گل خالی که تا قابل بود حق را

که ناید با صد آلایش ز هر گلخن گلستانی

7474

تو پیش خویشتن خود را چو کتان نیست کن زیرا

ترا بر چرخ ماهی به که در بازار کتانی

7575

پشیمان شد سنایی باز ازین آمد شد دونان

مبادا زین پشیمانیش یک ساعت پشیمانی

7676

قناعت کرد مستغنی از این و آن نهادش را

چو خواهی کرد چون دونان ثنای اینی و آنی

7777

بباید کشت گرگی را که روز برف بر صحرا

کشد چون نازکان پا را ز تری یا ز بارانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

ای اصل تو ز خاک سیاه و تن از منی

در سر منی مکن که به ترکیب چون منی

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 189

اگلی نظم

بمیر ای حکیم از چنین زندگانی

ازین زندگانی چو مردی بمانی

سنایی»دیوان اشعار»قصاید»قصیدهٔ شمارهٔ 191

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

مسلمانان، گرفتارم به دست نامسلمانی

ازین دیوانه بدمستی و بدخویی و نادانی

امیرخسرو دهلوی»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 1963

به دل دارم چو شمع از شعله‌های آه سامانی

مرتب کرده‌ام از مصرع برجسته دیوانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2761

به عزم بسملم تیغ‌ که دارد میل عریانی

که در خونم قیامت می‌کند ناز گل افشانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2763

تبسم قابل چاکی نشد ناموس عریانی

خجل کرد آخر از روی جنونم بی‌گریبانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2764

تنش را پیرهن چون‌گل دمید افسون عریانی

قبای لاله‌گون افزود بر رنگش درخشانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2765

در آن محفل ‌که الفت قابل زانوست پیشانی

گریبان دامنیها دارد و دامن گریبانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2766

ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی

جنون کن تا حبابی را لباس بحر پوشانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2769

ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی

توان دست از دو عالم برد اگر باشد گریبانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2771

شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانی

سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2772

قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی

به طبع آرزویم‌، تر دماغی کرده توفانی

بیدل دهلوی»غزلیات»غزل شمارهٔ 2774

مزید تلاش کریں
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور